برگردان به زبان ساده
گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟
کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
خلیفه به لیلی گفت: «تو همان دختری هستی که مجنون بهخاطر تو دیوانه شده؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی
تو که از دیگر زیبارویان بهتر نیستی!»
لیلی پاسخ داد: «ساکت باش؛ چون تو مجنون نیستی، زیبایی مرا نمیبینی.»
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
هرکس گمان میکند بیدار است، در حقیقت خوابتر است؛
و این بیداریِ ظاهری از خواب واقعی هم بدتر است.
چون بحق بیدار نبود جانِ ما
هست بیداری چو در بندان ما
چون جان ما به حقیقت بیدار نیست،
این بیداریِ دنیایی مثل زندانیبودن است.
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوفِ زوال
جانِ انسان تمام روز زیر لگد خیالها، سود و زیانها و ترس از نابودی است.
نی صفا میماندش نی لطف و فَر
نی به سوی آسمان راهِ سفر
نه صفایی برایش میماند، نه لطافت و شکوهی،
و نه راهی برای سفر به سوی آسمان (حقیقت).
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مَقال
خوابزده کسی است که به هر خیال و وهمی دل میبندد و با آن گفتوگو میکند.
دیو را چون حور بیند او به خواب
پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چنین انسانی در خوابِ غفلت، دیو را حور میبیند
و از شهوت، با دیو همآغوش میشود.
چونک تخم نسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد خیال از وی گریخت
یعنی وقتی بذرِ نسل و حقیقتِ انسانیت را در زمینِ شور و نامناسب کاشت (کار نادرست یا انتخاب غلط کرد)، ناگهان به خود آمد و بیدار شد؛ و آن خیالها و توهماتی که در ذهن داشت از او دور شدند.
یعنی حقیقت را فهمید و فریب و خیال از بین رفت.
ضعفِ سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدید ناپدید
در نتیجهٔ آن کار، سستیِ عقل و اندیشه و آلودگیِ وجود خود را دید.
آه میکشد از آن تصویر و حالتی که لحظهای ظاهر شد و سپس ناپدید گشت — یعنی حقیقتی را دید اما نتوانست آن را نگه دارد و دوباره از دست رفت.
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش
میدود بر خاک پرّان مرغوش
پرندهای در آسمان پرواز میکند و سایهٔ آن روی زمین حرکت میکند.
آن سایه هم روی خاک مانند خودِ پرنده در حال دویدن و حرکت دیده میشود.
ابلهی صیّاد آن سایه شود
میدود چندانکه بیمایه شود
آدم نادانی شکارچیِ آن سایه میشود؛
دنبال سایه میدود و آنقدر تلاش میکند تا کاملاً خسته و بیحاصل میشود، چون سایه را هرگز نمیتوان گرفت.
بیخبر کان عکسِ آن مرغ هواست
بیخبر که اصل آن سایه کجاست
آن انسان نادان نمیداند که این فقط سایه و بازتابِ پرندهای است که در آسمان پرواز میکند.
نمیفهمد اصل و حقیقتِ این سایه در جای دیگری (بالا، در آسمان) قرار دارد.
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
او پیوسته تیرهایش را به سوی سایه پرتاب میکند؛
آنقدر تلاش بیهوده میکند تا تمام تیرهای ترکش او تمام میشود، بیآنکه چیزی به دست آورد.
ترکش عُمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکارِ سایه تَفت
یعنی ترکشِ عمرِ او خالی شد؛ عمرش تمام شد،
زیرا همهٔ زندگی خود را در دویدن و تلاش برای شکارِ سایه گذراند.
«تَفت» یعنی خسته و فرسوده شد.
سایهٔ یزدان چو باشد دایهاش
وا رهاند از خیال و سایهاش
اگر انسان تحت پرورش و حمایتِ «سایهٔ خدا» قرار گیرد (یعنی هدایت الهی یا انسانِ کامل راهنمای او باشد)،
او را از خیالها، توهمها و سایههای فریبنده رها میکند.
سایهٔ یزدان بود بندهیْ خدا
مرده او زین عالم و زندهیْ خدا
بندهٔ واقعیِ خدا همان «سایهٔ خدا» بر زمین است؛
او نسبت به این دنیای مادی و خواستههای نفسانی مرده است،
اما به زندگی الهی و معنوی زنده است.
دامن او گیر زوتر بیگمان
تا رهی در دامن آخر زمان
بیدرنگ و با یقین، دامنِ آن بندهٔ خدا (انسانِ الهی و راهنما) را بگیر؛
تا در فتنهها و سختیهای آخرالزمان نجات پیدا کنی.
«کَيۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاست
کو دلیل نورِ خورشیدِ خداست
آیهٔ «چگونه خدا سایه را گسترانید» اشارهای است به اولیای الهی؛
زیرا آنان مانند سایهای هستند که وجودشان نشانه و دلیلِ نورِ خورشیدِ خداوند است.
اندرین وادی مرو بی این دلیل
«لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» گو چون خلیل
در این راه (راه حقیقت و شناخت الهی) بدون راهنما و دلیل قدم نگذار؛
و مانند خلیلالله بگو: «من غروبکنندگان را دوست ندارم.»
رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامنِ شه شمس تبریزی بتاب
از سایه عبور کن و خودِ آفتابِ حقیقت را پیدا کن؛
و به دامنِ شاهِ معنوی، شمس تبریزی، پناه ببر و روی آور.
ره ندانی جانب این سور و عُرس
از ضیاء الحق حسام الدّین بپرس
اگر راه را نمیشناسی و از مسیرِ شور و شادمانیهای دنیوی سردرگم هستی،
از «ضیاءالحق حسامالدین» بپرس و هدایت بگیر. «ضیاء الحق حسام الدّین» نمادِ استاد و راهنمای الهی است
ور حسد گیرد ترا در رَه گلو
در حسد ابلیس را باشد غُلو
اگر در مسیر زندگی حسادت به سراغت آمد (دچار حسادت شدی)، بدان که در این حسادت ابلیس دست بالا را دارد (غلو = به نهایت قدرت دور انداختن تیر را).
کو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
کسی که از حسد ننگ نمیبرد،
با خوشبختی و سعادت واقعی خود نیز در جنگ و دشمنی است، به سبب همان حسد.
عَقبهای زین صعبتر در راه نیست
ای خُنک آنکِش حسد همراه نیست
هیچ مانع یا سختی در مسیر معنوی، دشوارتر از حسد نیست؛
خوشا به حال کسی که در راهش حسد همراه او نیست.
این جسد خانهیْ حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان
این بدن مادی انسان، خانهٔ حسد است؛
و از همین حسد، تمام خانواده و نسل انسان نیز آلوده و متاثر میشوند.
گر جسد خانهیْ حسد باشد ولیک
آن جسد را پاک کرد الله نیک
اگر بدن و نفس انسان محل حسد و زشتی باشد،
اما خداوند آن را پاک و طاهر میکند.
«طَهِّرَا بَيْتِي» بیانِ پاکی است
گنجِ نورست ار طلسمش خاکی است
آیهٔ «خانهام را پاک کنید» (طهّروا بیوتکم) نشاندهندهٔ پاکی و طهارت است؛
اگرچه ظاهر خانه خاکی و مادی است، اما درون آن گنجِ نور و حقیقت نهفته است.
چون کُنی بر بیحسد مکر و حسد
زان حسد دل را سیاهیها رسد
اگر انسان بیحسد، یعنی پاک و ساده، مورد نیرنگ و حسد دیگران قرار گیرد،
آن حسد و بدخواهی، دل او را سیاه و تیره میکند.
خاک شو مردانِ حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را همچو ما
خاک پای مردان راستین باید شد و حسادت را مانند ما زیر خاک پا له کرد.