برگردان به زبان ساده
ای ز دلرفته که دی سوختی از ناز مرا
دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا
هوش مصنوعی: ای کسی که از دل من رفتهای، تو که دیروز به خاطر ناز و کرشمهات دلم را سوزاندی، حالا نگرانم که آیا دوباره عاشق من نخواهی شد؟
کردهام خوی به هجران چه کنم باز اگر
عشق طغیان کند و دارد از آن ناز مرا
هوش مصنوعی: به خاطر دوری و جدایی، احساساتی در من شکل گرفته است. اگر عشق شدت بگیرد و مرا به سمت خود بکشاند، نمیدانم چه کار باید بکنم.
باطل سحر مگر ورد زبانم گردد
که نگه دارد از آن چشم فسونساز مرا
هوش مصنوعی: اگر زبانی برایم باشد که بتواند سحر و جادو را باطل کند، تنها در این صورت میتوانم از چشمی که برایم فریبنده و مسحورکننده است، محافظت کنم.
چشم از آن غمزه اگر دوش نمیبستم زود
کار میساخت به یک عشوهٔ ممتاز مرا
هوش مصنوعی: اگر به آن ناز و چشمان فریبندهات توجه نمیکردم، به زودی کارم به دور از دردسر و با یک حرکت دلربا سامان مییافت.
چه کمر بستهای ای گل که مگر باز کنی
جیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا
هوش مصنوعی: ای گل، تو چه دلربا و خواهندهای هستی که با ناز و غمزهات میخواهی دل من را به تکهتکههایش بگویی و بگشایی.
چون محالست که آید ز تو جز بدمهری
مبر از راه به لطف غلطانداز مرا
هوش مصنوعی: چون نمیشود که از تو غیر از بیمحبتی چیزی به دست نیاورم، مرا با لطف خود گمراه نکن و از مسیر درست منحرف نکن.
وصل من با تو همین بس که در آن کو، شب تار
کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا
هوش مصنوعی: تنها همین برای من کافی است که در دنیای تاریک شب، به خاطر تو فریاد بزنم و تو صدای مرا بشنسی.
لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارد
از سبکدستی آن شعبدهپرداز مرا
هوش مصنوعی: آیا میتوان به قدرت و ثبات محبت امیدوار بود وقتی که آن شعبدهباز با ناز و چابکیاش در حال بازیگوشی است و همه چیز را در هم میپیچد؟
ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت
که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را
هوش مصنوعی: ای راهی که با عظمت هستی، تو از زیباییهای خود بهرهمند شدهای و به دیگران گفتهای که با یک کلام میتوان به این آرزو رسید.