برگردان به زبان ساده
آوردهاند کی شیخ ناتوان شده بود، طبیبی را حاضر آوردند تا شیخ را مداوا کند. مگر طبیب گبر بود، چون به شیخ رسید خواست کی دست بر نبض شیخ نهد، شیخ حسن را گفت ای حسن ناخن پیرا بیار و ناخن او بازکن و موی لبش باز کن و در کاغذی پیچ و بوی ده که ایشان را عادت نباشد که بیندازند وآبی بیار تا دست بشوید. آن طبیب متحیر مینگریست و زهره نداشت کی خلاف کردی، چون آنچ شیخ فرمود بجای آوردم طبیب دست بر دست شیخ نهاد. شیخ دست بگردانید و دست وی بگرفت و یک ساعت نگاه داشت پس رها کرد. طبیب برخاست کی بشود، تا بدر خانقاه میشد و باز پس مینگریست. شیخ آواز داد کی چند از پس نگاه کنی کی ترا بنگذارند کی بروی! آن گبرباز گشت و بدست شیخ مسلمان شد و جملۀ خویشان او ایمان آوردند.
هوش مصنوعی: شیخ که بیمار شده بود، برای مداوای او طبیبی را آوردند. این طبیب آتشپرست بود. وقتی به شیخ رسید، خواست نبض او را بگیرد. شیخ به حسن گفت که ابزارهایش را بیاورد تا ناخنهایش را ببیند و موی لبش را مرتب کند. سپس خواست که این موارد را در کاغذی بپیچند و بیرون بیندازند و آبی بیاورند تا دستش را بشوید. طبیب حیرتزده به شیخ نگاه میکرد و جرأت نداشت که مخالفت کند. وقتی شیخ آنچه را که خواسته بود، انجام داد، طبیب دستش را بر دست شیخ گذاشت. شیخ دستش را گرداند و دمی آن را گرفت و سپس رهایش کرد. طبیب خواست برود و در مسیر خانقاه به پیاش نگاه کرد. شیخ صدا زد که چرا مرتبا به عقب نگاه میکنی؟ همانا تو را نمیگذارند که بروی! طبیب برگشت و در نزد شیخ مسلمان شد و تمام خانوادهاش نیز ایمان آوردند.