برگردان به زبان ساده
آوردهاند کی درآن کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود دو مرد معروف با یکدیگر گفتند کی ما را از شیخ امتحانی باید کرد تا به کرامات بجای آرد یا نه؟ به نزدیک شیخ رویم و از وی چیزی بستانیم و بهریسه دهیم. حکایتی راست کردند و پیش شیخ آمدند و گفتند کی در همسرایگی مادختر کیست یتیمه، اورا به شوهری دادیم و هرچ او را فریضه بکار آید از هرکسی بخواستهایم و امروز آن شغلک او راست شده است، امشب او را بخصم میسپاریم. میباید که او را بروشنایی شیخ بخانۀ شوهر بریم تا آن تبرّک به روزگار ایشان فرا رسد. شیخ حسن مؤدب را بخواند و گفت ای حسن دو شمع بزرگ بیاور و بدیشان ده که هریسه گران میفروشند. چون آن هر دو این سخن بشنیدند ازدست بشدند و روی در پای شیخ مالیدند و توبه کردند و از ملازمان خدمت شیخ شدند.
هوش مصنوعی: روزی در نیشابور، دو مرد مشهور تصمیم میگیرند تا شیخ قدس الله را امتحان کنند و ببینند آیا او قادر به انجام کرامات است یا نه. آنها به شیخ مراجعه کرده و بر اساس داستانی از او درخواست کمک میکنند. آنها میگویند که دختری یتیم را به شوهری دادهاند و به کمک شیخ نیاز دارند تا این دختر به خانه شوهرش برود و روشنایی او نزد شوهرش بیافزاید. شیخ به حسن مؤدب دستور میدهد که دو شمع بزرگ بیاورد و به آنها بدهد تا در قیمت بالاتری بفروشند. وقتی این دو مرد این صحبت را میشنوند، متوجه اشتباه خود میشوند و در پای شیخ عذرخواهی کرده و تصمیم میگیرند که خدمتگزار او شوند.