شمارهٔ ۲۵
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۲۵
مرا که با لب او نوبت سخن نرسد
از آن چه باک که دستم به انجمن نرسد
اسیر زلف تو را در فضای دل چمن است
که دست باد صبا هم به آن چمن نرسد
به خویش شب همه شب همچو مار میپیچم
اگر نسیمی از آن زلف پرشکن نرسد
ز دوری تو هوس هاست در کمین دلم
بیا که ملک سلیمان به اهرمن نرسد
به غیر ناله که را همزبان خود سازم
مرا که دست به یاران انجمن نرسد
سموم یأس گدازد تمام کنعان را
اگر ز مصر وفا بوی پیرهن نرسد
کسی که مهر بتی برگزید میداند
که فکر شیخ به تحقیق برهمن نرسد
به جای سبزه اگر سرو قامت افرازد
یکی به قامت آن سرو سیمتن نرسد
غم گران تو دانسته میکشد مجذوب
و گر نه کیست که زورش به خویشتن نرسد
شمارهٔ ۲۴: با تبسم تا لبش تمهید احسان میکند
شمارهٔ ۲۶: تا چند آب حسرتم از چشم تر چکد
اطلاعات
وزن:
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
9
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.