شمارهٔ ۱۵۹
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۵۹
ز هر شأن و شوکت بس این عزتم
که از خاکساران این حضرتم
جبین بهتر از آفتابم بس است
نشان نمایان این دولتم
از این در چو خورشید زربفتپوش
همان نور دل بس بود خلعتم
ز اخلاص پوشیدهام خلعتی
که تا حشر بالد به خود شوکتم
نباشم چرا خاک آن آستان
که در خاکساری بود عزتم
سرم چون کند سهو در سجدهای
که دل جمع سازد ز هر طاعتم
به این سجده خو کردهام در ازل
نخواهد فراموش شد عادتم
در این در از آن گشته عقلم گدا
که ظاهر شود بر جهان همتم
گناهم به امید لطف خداست
گواهی نباشد به از جرأتم
دگر وقت آن شد که از درگهش
گشادی دهد رو به هر ساعتم
کند بینیازم ز هر آبرو
همین آرزو باشد از حضرتم
به مجذوب ای دل بگو مژده باد
که نزدیک شد وعده دولتم
شمارهٔ ۱۵۸: من که دردیکش و بیساخته و بیباکم
شمارهٔ ۱۶۰: ساغری گر ز لب لعل تو دریوزه کنم
اطلاعات
وزن:
فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
12
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.