شمارهٔ ۱۴۳
مجذوب تبریزی
»
دیوان اشعار
»
غزلیات
»
شمارهٔ ۱۴۳
ساقی بده آن ساغر خورشید شمایل
تا ظلمت عقلم به تمامی رود از دل
دستی که تواند دو سه جام از پی هم داد
در گردن مطلوب کند دست حمایل
سررشته دولت به کف عقل نداند
یعنی که به نادانی خود باش تو قایل
اقرار به نادانی خود کن که همین است
سررشته فهمیدن مجموع رسایل
اندیشه کج را به دم آتش می ده
تا عقل نسوزد نشود وسوسه زایل
با معجزه اندیشه کج محض عناد است
این نکته تو را بس بود از کل دلایل
خون خور که کند در سفر عشق دلیرت
گر شیر نهای مگذر از این بیشه هایل
تا می نکشی عقل تو دیوانه نگردد
تا مست نگردی نشود حل مسایل
گفتند به آواز بلند آدم و خاتم
کز روز ازل عفو تو ما را شده شامل
مجذوب طلب کن همه گر خاتم شاهیست
چون دوست کریم است همین باش تو سایل
شمارهٔ ۱۴۲: بنوش باده عشرت به دولت و اقبال
شمارهٔ ۱۴۴: عشق ساقی شد می بیغش زدیم
اطلاعات
وزن:
مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری:
غزل
منبع اولیه:
امیر لطف زمان
تعداد ابیات:
10
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.