ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
لبیبی
»
ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱ - به شاهد لغت بسیچیدن، بمعنی ساز کار کردن : بباید بسیچیدن این کار را
شمارهٔ ۲ - به شاهد لغت چنگلوک، بمعنی کسیکه دست و پایش سست شده باشد و کژ : ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک
شمارهٔ ۳ - به شاهد لغت تکژ به معنی استخوان انگور : گر بیارند و بسوزند و دهندت بر باد
شمارهٔ ۴ - به شاهد لغت آروغ، بمعنی بادی که از سینه و حلق برآید : چون در حکایت آید بانگ شتر کند
شمارهٔ ۵ - به شاهد لغت فوگان، به معنی فقاع : میبارد از دهانت خذو ایدون
شمارهٔ ۶ - به شاهد لغت پریسای، پری افسای، یعنی آنکه افسون خواند از برای تسخیر جن : گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور
شمارهٔ ۷ - به شاهد لغت هسر بمعنی یخ : پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواند
شمارهٔ ۸ - به شاهد لغت تیم، بمعنی کاروانسرا : از شمار تو . . . طرفه به مُهر است هنوز
شمارهٔ ۹ - به شاهد لغت لت، بمعنی لخت و عمود : رویت ز در خنده و سبلت ز در تیز
شمارهٔ ۱۰ - به شاهد لغت رت، بمعنی تهی و برهنه : فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای
شمارهٔ ۱۱ - به شاهد لغت غنج، بمعنی جوال : وان بادریسه هفته دیگر غضاره شد
شمارهٔ ۱۲ - به شاهد لغت کولک، بمعنی کدویی که زنان روستا پنبه در او نهند : زن برون کرد کولک از انگشت
شمارهٔ ۱۳ - به شاهد لغت کاواک، بمعنی میان تهی : بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش
شمارهٔ ۱۴ - شاهد لغت پزشک، بمعنی طبیب : بر روی پزشک زن میندیش
شمارهٔ ۱۵ - به شاهد لغت آفرنگان، بمعنی نسکی از زند : از اطاعت با پدر زردشت پیر
شمارهٔ ۱۶ - به شاهد لغت پیشادست، بمعنی نقد : ستد و داد جز به پیشادست
شمارهٔ ۱۷ - به شاهد لغت شخائید، بمعنی ریش کرد : چو بشنید شاه آن پیام نهفت
شمارهٔ ۱۸ - به شاهد لغت لست، بمعنی چیزی قوی : گر سیر شدی بتا ز من در خور هست
شمارهٔ ۱۹ - به شاهد لغت مست، بمعنی شگوه و گله : ای از ستیهش تو همه مردمان به مست
شمارهٔ ۲۰ - به شاهد لغت فرخج، بمعنی فژه، پلید و زشت : ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج
شمارهٔ ۲۱ - به شاهد لغت فرخچ، بمعنی رشوت : بدهم بهر یک نگاه رخش
شمارهٔ ۲۲ - به شاهد لغت خبزدو، بمعنی جعل : آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدو
شمارهٔ ۲۳ - به شاهد لغت دند، بمعنی ابله و بی باک و خود کامه : اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند
شمارهٔ ۲۴ - به شاهد لغت پازند، بمعنی اصل کتاب و اوستا گزارش : گویند نخستین سخن از نامه پازند
شمارهٔ ۲۵ - به شاهد لغت سرواد، بمعنی شعر : دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل
شمارهٔ ۲۶ - به شاهد لغت افراز، بمعنی بالا : ز بس رفعتش شاهباز خرد
شمارهٔ ۲۷ - به شاهد لغت بادپیما، بمعنی بیفایده و بی حاصل : یکی بادپیمای کم زن بود
شمارهٔ ۲۸ - به شاهد لغت پساوند، بمعنی قافیه شعر : همه یاوه همه خام و همه سست
شمارهٔ ۲۹ - به شاهد لغت پشنجیده، بمعنی آب و خون و مثل آن پاشیده شده : بخنجر همه تنش انجیده اند
شمارهٔ ۳۰ - به شاهد لغت سکنجیده، بمعنی تراشیده : ز تیرش رخ مه سکنجیده شد
شمارهٔ ۳۱ - به شاهد لغت نیا، بمعنی پدر پدر و پدر مادر : ز جودم جهانی پرآوازه شد
شمارهٔ ۳۲ - به شاهد لغت نوید، به معنی نالان شد : ز درد دل آن شب بدان سان نوید
شمارهٔ ۳۳ - به شاهد لغت هلیدن، بمعنی فرو گذاشتن : چو گرگ ستمگر بدامت فتد
شمارهٔ ۳۴ - به شاهد لغت دستکره، بمعنی شهری از عراق عجم : کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد
شمارهٔ ۳۵ - به شاهد لغت پدندر، بمعنی ناپدری : از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همی
شمارهٔ ۳۶ - به شاهد لغت نیاز، بمعنی دوست : ایا نیاز بمن ساز و مر مرا مگذار
شمارهٔ ۳۷ - به شاهد لغت چاپلوس، بمعنی فریبنده : وان چاپلوس پسته گر خندان
شمارهٔ ۳۸ - به شاهد لغت مکل، بمعنی کرمی سیاه که در آبست : غلبه فروش خواجه که ما را گرفت باد
شمارهٔ ۳۹ - به شاهد لغت بادریسه، بمعنی آن مهره که زنان بر دوک زنند بوقت رشتن : گر . . . ت از نخست چنان بادریسه بود
شمارهٔ ۴۰ - به شاهد لغت شاکمند، به معنی نمدی که از پشم سازند : به دستش ز خام گوزنان کمند
شمارهٔ ۴۱ - به شاهد لغت لنجه، بمعنی رفتار بناز لیکن جاهلانه : کفش صندوق محنت و . . . زنش
شمارهٔ ۴۲ - به شاهد لغت سوسمار، بمعنی جانوری که ضب گویندش بتازی : چنان باد درآرد به خویشتن
شمارهٔ ۴۳ - به شاهد لغت سپار، بمعنی گاوآهن که زمین شکافد : ترا گردن در بسته به بیوغ
شمارهٔ ۴۴ - به شاهد لغت غر، به معنی دبه خایه : برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش
شمارهٔ ۴۵ - به شاهد لغت خوش، بمعنی زن مادر : ...
شمارهٔ ۴۶ - به شاهد لغت جخش، بمعنی علتی که از گلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاکت باشد و اکثر مردم گیلان و فرغانه را باشد : از گردن او جخش در آویخته گوئی
شمارهٔ ۴۷ - به شاهد لغت فاژ،بمعنی دهان دره : قیاس . . . ش چگونه کنم بیا و بگوی
شمارهٔ ۴۸ - به شاهد لغت اژدر : ازین هفت سر اژدر عمر خوار
شمارهٔ ۴۹ - به شاهد لغت انگاره، به معنی جریده حساب و نامه اعمال : زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول
شمارهٔ ۵۰ - به شاهد لغت مشکوه، بمعنی مترس و هیبت زده مشو : تواضع کرد بسیار و مرا گفت
شمارهٔ ۵۱ - به شاهد لغت باسک، بمعنی خمیازه : چو باسک کند ماه من از خمار
شمارهٔ ۵۲ - به شاهد لغت توفید، بمعنی حسد و آواز از غلبه و جوش در افتاد : از آن لشکر گشن توفید دهر
شمارهٔ ۵۳ - به شاهد لغت پویه، به معنی دویدن : به گرمی چو برق و به نرمی چو ابر
شمارهٔ ۵۴ - به شاهد لغت زاج سور، بمعنی مهمانی و سوری که در حین زادن زن کنند : خزاین تهی شد در آن زاج سور
شمارهٔ ۵۵ - به شاهد لغت گرازد، به معنی از روی ناز و تکبر خرامد : به روز نبرد آن هژبر دلیر
شمارهٔ ۵۶ - به شاهد لغت شهریر، بمعنی روز چهارم از هر ماه (شهریور) : چو در روز شهریر آمد بشهر
شمارهٔ ۵۷ - به شاهد لغت ناگوار، بمعنی چیزی ناگوار و بدهضم که گوارا نشود و مرد گران جان و بمعنی تخمه و امتلا : از سخای تو ناگوار گرفت
شمارهٔ ۵۸ - به شاهد لغت غرشیده، بمعنی خشم آلوده : چو غرشیده گشتی ز کین و ستیز
شمارهٔ ۵۹ - به شاهد لغت ارزیز، بمعنی قلعی : گرچه زردست همچو زر پشیز
شمارهٔ ۶۰ - به شاهد لغت لنج، بمعنی بیرون روی : کرهای را که کسی نرم نکردهست، متاز
شمارهٔ ۶۱ - به شاهد لغت ناژ، به معنی درختی مانند سرو : ایا ز بیم زبانم نَژَند گشته و هاژ
شمارهٔ ۶۲ - به شاهد لغت ورس، بمعنی چوبی که در بینی اشتر کنند : ایا کرده در بینیت حرص ورس
شمارهٔ ۶۳ - به شاهد لغت آس، به معنی آنچه خرد شود در زیر سنگ آسیا : دوستا جای بین و مرد شناس
شمارهٔ ۶۴ - به شاهد لغت خرانبار، بمعنی آن که جماعتی در کاری جمع شوند و . . . : یکی مؤاجر بیشرم و ناخوشی که ترا
شمارهٔ ۶۵ - به شاهد لغت غلغلیج، بمعنی دغدغه یعنی آنکه پهلوی کسی را یا زیر کش بر انگشت بکاوی و بجنبانی تا بخندد : چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست
شمارهٔ ۶۶ - به شاهد لغت خشکانج، بمعنی خشک اندام : تو چنین فربه و آکنده چرایی پدرت
شمارهٔ ۶۷ - به شاهد لغت فرغیش، به معنی آن موی که از زیر پوستین سر فرو آورده بود و جامه ریمناک دریده دامن را نیز گویند : ز خشم دندان بگذارد بر . . . خواهر
شمارهٔ ۶۸ - به شاهد لغت سکج، به معنی مویز : همچو انگور آبدار بدی
شمارهٔ ۶۹ - به شاهد لغت پک، بمعنی چغز ( قورباغه) : ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون
شمارهٔ ۷۰ - به شاهد لغت چکوک بمعنی چکاوک : چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک
شمارهٔ ۷۱ - به شاهد لغت کوک، بمعنی نوعی تره یا کاهو : از زبان باشد بر مردم دانی
شمارهٔ ۷۲ - به شاهد لغت لوچ، احول، دوبین : آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ بلوچ
شمارهٔ ۷۳ - به شاهد لغت بستر آهنگ، به معنی لحاف یا آنچه بر روی لحاف و نهالی پوشند که گرد بر آن ننشیند : خوشا حال لحاف و بستر آهنگ
شمارهٔ ۷۴ - به شاهد لغت ملنگ، به معنی بیهوش : ز جا جست چون آتشی بیدرنگ
شمارهٔ ۷۵ - به شاهد لغت ماژ، بمعنی عشرت و سور کردن : درین محنت سرای شادی و غم
شمارهٔ ۷۶ - به شاهد لغت گولانج، بمعنی حلوایی که لابرلا نیز گویند : گولانج و گوشت و گرده و گوز آب و گادنی
شمارهٔ ۷۷ - به شاهد لغت وارون، بمعنی نحس : ندانم بخت را با من چه کین است
شمارهٔ ۷۸ - به شاهد لغت داشن، بمعنی عطا، داشاد : چکنم که سفیه را به نکوی
شمارهٔ ۷۹ - به شاهد لغت غرواشه، به معنی لیف جولاهه : چو غرواشه ریشی به سرخی و چندان
شمارهٔ ۸۰ - به شاهد لغت بنشاختن، بمعنی بنشاندن : چو باز آمد از حمله و تاختن
شمارهٔ ۸۱ - به شاهد لغت سر، به معنی شرابی که از برنج کنند : لفت بخورد و کرم درد گرفتم شکم
شمارهٔ ۸۲ - به شاهد لغت ویر، بمعنی یاد و حافظه : یکی تیز ویریست بسیار دان
شمارهٔ ۸۳ - به شاهد لغت هنج، بمعنی کشنده : کمندی عدو هنج از بهر کین
شمارهٔ ۸۴ - به شاهد لغت فرخو، بمعنی پاک کردن کشت و باغ، پیراستن تاک رز و گزین کردن کشت : گر نیستت ستورچه باشد
شمارهٔ ۸۵ - به شاهد لغت شنگینه، به معنی چوبی که گاو (بدان) رانند : شنگینه بر مدار تو از چاکر
شمارهٔ ۸۶ - به شاهد لغت غلیواج، بمعنی زغن و موش گیر : ای بچه حمدونه بترسم که غلیواج
شمارهٔ ۸۷ - به شاهد لغت نسو، بمعنی هموار و ساده که در آن درشتی نباشد : نسو بود از آنگونه دیوار او
شمارهٔ ۸۸ - به شاهد لغت خلنده، بمعنی در اندرون رونده و مجروح کننده : بود بر دل ز مژگان خلنده
شمارهٔ ۸۹ - به شاهد لغت اماره، بمعنی حساب : اگر خواهی سپاهش را شماره
شمارهٔ ۹۰ - به شاهد لغت اندخسواره، بمعنی پناه و حصار : ز خشم این کهن گرگ ژکاره
شمارهٔ ۹۱ - به شاهد لغت کالفته، بمعنی آشفته : فرود آید ز پشتش پور ملعون
شمارهٔ ۹۲ - به شاهد لغت افراشته، بمعنی بلند کرده و انباشته : دل از حرص و از کینه انباشته
شمارهٔ ۹۳ - به شاهد لغت کالیدن، بمعنی گریختن : ز کالیدن یک تن از رزمگاه
شمارهٔ ۹۴ - به شاهد لغت غاوشو، بمعنی خیاری که از بهر تخم رها کنند : زرد و درازتر شده از غاوشوی خام
شمارهٔ ۹۵ - به شاهد لغت سنه، بمعنی لعنت و نفرین و هم به شاهد لغت فریه، بمعنی نفرین : ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث
شمارهٔ ۹۶ - به شاهد لغت غلیواژ، به معنی زغن : ای بچه حمدونه غلیواژ غلیواژ
شمارهٔ ۹۷ - به شاهد لغت تزه، بمعنی دندانه کلید که از چوب کنند : دهقان بی ده است و شتربان بی شتر
شمارهٔ ۹۸ - به شاهد لغت کونده، بمعنی چیزی که از گیاه بافند چون دامی و کاه بدان کشند : من بر تو فکنده ظن نیکو
شمارهٔ ۹۹ - به شاهد لغت رنبه، بمعنی موی زهار : آنگاه که من هجات گویم
شمارهٔ ۱۰۰ - به شاهد لغت چنبه، بمعنی چوب پشت در . . . : دو چیزش برکن و دو بشکن
شمارهٔ ۱۰۱ - به شاهد لغت نخکله، بمعنی گوزی ( گردویی) سخت : ای بزفتی علم بگرد جهان
شمارهٔ ۱۰۲ - به شاهد لغت چیستان، بمعنی اغلوطه پرسیدنی که بعربی لغز گویند : اگر این چیستان تو بگشایی
شمارهٔ ۱۰۳ - به شاهد لغت سور بمعنی مهمانی بانبوهی : سوری! تو جهانرا بدل ماتم سوری
شمارهٔ ۱۰۴ - به شاهد لغت مستی بمعنی گله کردن : باده خور و مستی کن مستی چه کنی از غم
شمارهٔ ۱۰۵ - به شاهد لغت راژ، بمعنی قبه خرمن از غله : پای او افراشتند اینجا چنانک
شمارهٔ ۱۰۶ - به شاهد لغت بافکار، به معنی جولاه : بافکاری بود در شهر هری
شمارهٔ ۱۰۷ - به شاهد لغت فرسنگسار، به معنی سنگچین که بر سر راهها برای نشان راه کنند، میلی که برای نشان فرسنگ ساخته باشند و آن را دروازه هزار گام نیز گویند : نیابی در جهان بی مهر یاری
شمارهٔ ۱۰۸ - به شاهد لغت بشکوه، به معنی صاحب حشمت و هیبت : ز بس بود بشکوه و بافرهی
شمارهٔ ۱۰۹ - به شاهد لغت شارک، بمعنی مرغکی کوچک و خوش آواز و سیاه : الا تا درایند طوطی و شارک
شمارهٔ ۱۱۰ - به شاهد لغت ناغوش، بمعنی سر بآب فروبردن و غوطه خوردن : گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا
شمارهٔ ۱۱۱ - به شاهد لغت لک، بمعنی سخنان بیهوده و هرزه و هذیان : رفت ریمن مرد خام لک درای