برگردان به زبان ساده
از قدم تا فرق زیبا آمدی
از برای چشم بینا آمدی
هوش مصنوعی: تو با زیباییات از سر تا پا به دنیای من آمدی، مخصوصاً برای اینکه نظر کسانی مانند من را جلب کنی.
کردی از ظاهر بباطن التفات
از دل اندر دیده ما آمدی
هوش مصنوعی: تو از ظاهر به باطن توجه کردی و از دل ما به چشمان ما نگریستی.
آمدی بالذات بر اشیا محیط
بس عجب بر برج دریا آمدی
هوش مصنوعی: تو به عالم وجود و اشیاء نفوذ کردی و این بسیار شگفتانگیز است که به قدرت و عظمت خود، بر فراز دریا آمدهای.
بودی اندر گوشها سامع بخود
در زبانها جمله گویا آمدی
هوش مصنوعی: تو در گوشها شنوندهای و در زبانها گفتگویی واضح و روشن داری.
دوش همچون ماه دیدم نیم شب
با سر زلف مطرا آمدی
هوش مصنوعی: دیشب در نیمه شب، مانند ماه، تو را دیدم که با موهای آشفتهات به سراغ من آمدی.
روز دیگر مست و جام می بکف
با رباب و چنگ و غوغا آمدی
هوش مصنوعی: روز دیگری با حالتی سرمست و لیوانی پر از شراب به همراه سازهای رباب و چنگ و هیاهو وارد شدی.
با لب یاقوت و زلف عنبری
از برای قوت جانها آمدی
هوش مصنوعی: با لبانی چون یاقوت و مویی معطر مانند عنبر، آمدهای تا جانها را قوت بخشی.
تا به بینی حسن روز افزای را
با دو چشم مست شهلا آمدی
هوش مصنوعی: وقتی که با چشمان زیبای خود، زیبایی روزافزون او را دیدی.
نی ازل باشد تو را و نی ابد
نه ز پستی نه ز بالا آمدی
هوش مصنوعی: نه این که تو از ابتدا وجود داشتهای و نه این که جاودانه هستی، نه از پایین آمدهای و نه از بالا.
چون سقیهم ربهم گفتی بلطف
ساقی روحی و سقا آمدی
هوش مصنوعی: وقتی خداوند به آنها فرمان داد، مانند این بود که با محبت و رحمت به آنها نوشیدنی لذتبخش هدیه آمدهاست.
مست رفتی از بر ما بیخبر
قاضی و مفتی و دانا آمدی
هوش مصنوعی: تو بیخبر از ما به سمت میروی و قاضی، مفتی و افراد دانا به سراغ تو آمدهاند.
دیدم اندر دیروزی ناگهان
وه که با زلف چلیپا آمدی
هوش مصنوعی: ناگهان در خاطرات گذشته دیدم که تو با زلفهای بلندت آمدی.
غیر خود را از میان برداشتی
زین جهت دانم که تنها آمدی
هوش مصنوعی: تو همه چیزهای دیگر را کنار گذاشتی، به همین دلیل میدانم که تنها به اینجا آمدی.
یاد دارم آیت خلق جدید
گاه پیر و گاه برنا آمدی
هوش مصنوعی: به یاد دارم که نشانههای وجود انسانهای جدید گاهی در قامت افراد پیر و گاهی در صورتی جوان نمایان میشود.
بر سر قاف قناعت منقطع
کوهیا مانند عنقا آمدی
هوش مصنوعی: در جایی دور و صعبالعبور، همچون پرندهای افسانهای، تو به قناعت و رضایت رسیدی و از آنجا که در آن کوهها پیدا نیست.