برگردان به زبان ساده
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی
ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: من در دلم خیالی دارم که تو از آن بیخبری. اگر نمیتوانی به جستوجوی هلالت بروی، از ابرو بپرس که چه خبر است.
نهادی سنبله بر مشتری و میکشی خلقی
منت آگه کنم گر تو وبال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: تو به مثل سنبلهای میافزایی و مردم را تحت فشار میگذاری، اگر نمیدانی که خودت چه بار سنگینی بر دوش داری، من این واقعیت را به تو میگویم.
ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه
صف موران مسکین پایمال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: از شرّ چشمان بد دور بماند، ای درخشش سمند تو! هرچند که تو خود نمیدانی، پایمال شدن صف موریانههای بیچاره چه معنا دارد.
مه دوهفته میخوانی رخ خود را و من چون مه
همیکاهم که در خوبی کمال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: ماه دو هفته است که چهرهاش را میآراید و من همچنان کوشش میکنم که مانند او باشم، اما تو از کمال زیباییات بیخبری.
مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه میمیرند
تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: نمیدانم چرا مردم از دیدن من به شوق میمیرند، تو که خود نمیدانی چقدر زلف و زیباییات بر دلها اثر میگذارد.
دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر
اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: لحظهای با مردم همراه و همنشین شدی، اما اگر در لحظهای دیگر از این همنشینی احساس دلزدگی یا ناراحتی کنی، خودت هم متوجه نخواهی شد.
بخواهد رفت ناگه جان . . . خود درین خسرو
که حالی در چنین نظاره حال خود نمیدانی
هوش مصنوعی: ناگهان جان میخواهد برود و در این شاه، که حالش را نمیداند، به تماشای او نشستهای.