برگردان به زبان ساده
ندانم کیست اندر دل که در جان می خلد بازم
چنان مشغول او گشتم که با خود می نپردازم
هوش مصنوعی: نمیدانم که در دل من کیست که عالمانه به جان من نفوذ کرده است. آنقدر مشغول او شدم که به خودم اصلاً توجهی ندارم.
همه کس با بتی در خواب و من در کنج تنهایی
چه باشد گر شبی پوشیده گردد دیده بازم
هوش مصنوعی: هر کسی با محبوب خود در عالم خواب است، اما من در گوشه تنهاییام چه خواهد شد اگر روزی چشمانم بسته شود؟
غمت کشت و هنوز امشب ز اقبال خیال تو
امید زیستن باشد، اگر من دل بیندازم
هوش مصنوعی: غم تو جانم را گرفته است و با این حال، امشب به خاطر امید به خیالت میتوانم زندگی کنم، اگر من دلی داشته باشم.
سر خود گیر و رو، ای جان دل برداشته، از من
که من مرغ گرفتارم میسر نیست پروازم
هوش مصنوعی: خودت را جمع و جور کن و به خودت توجه کن، ای دل عزیزم که به خاطر تو روح من گرفته است. من مثل پرندهای در قفسم و نمیتوانم بلند شوم و پرواز کنم.
اگر چش ناله های دردناکم در نمی گیرد
خوشم با این همه گر می شناسد باری آوازم
هوش مصنوعی: اگر که هیچکس به فریادهای دردناک من توجه نمیکند، باز هم من با این حال خوشحالم که دستکم صدای مرا میشناسد.
مسلمانی همه درباختم در کار بت رویان
ببینید، ای مسلمانان که من دین در چه می بازم؟
هوش مصنوعی: من همه چیز را در زندگیام برای محبت به بتهای زیبا از دست دادهام. ای مسلمانان، بیایید ببینید که من در دین چه چیزی را رها کردهام و در چه چیزی مشغولم.
من و شب ها و دردی و حدیثی بود از حسنت
که داد آن دولتم، جانا، که تا خود بشنوی رازم؟
هوش مصنوعی: من و شبها و درد و حکایتی از زیبایی تو هست که به من قدرت و خوشبختی داده، ای عزیز، تا کی باید راز دل مرا فقط خودم بشنوم؟
به دشواری ز کویت دوش جان را برده ام آسان
اگر عیبم نگیری، دل همانجا می کشد بازم
هوش مصنوعی: چقدر سخت بود که از محلهات دور شوم، اما اگر تنها عیبی را که در من میبینی نادیده بگیری، دل من دوباره به همانجا برمیگردد.
چو بینم در تو دزدیده، حلالت باد خون من
اگر فرمان دهی کشتن به گفت چشم غمازم
هوش مصنوعی: وقتی که در تو زیبایی و魅魅 را میبینم، خوشحالم و حلالت باد. اگر تو به من فرمان کشته شدن بدهی، چشم غمگین من به تو توجه خواهد کرد.
تو در بازی دلم در خون، نخواهم زیستن دانم
ز درد آگه نیم حالی که من مشغول جانبازم
هوش مصنوعی: من در دل بازی تو غرق در درد و رنجام و نمیتوانم ادامه زندگی بدهم. از این درد باخبرم و میدانم که در این حال، مشغول جانفشانی برای تو هستم.
چگونه جان برد خسرو ازین اندیشه کت هر دم
فرامش می کنی عمدا و در جان می خلی بازم
هوش مصنوعی: چطور میتوانی به خیال خودت به طور مداوم چیزی را فراموش کنی و در عین حال همچنان در دل خود آن را زنده نگهداری؟