برگردان به زبان ساده
خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش
تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش
هوش مصنوعی: خضر در مسیر او نمیتواند راهش را پیدا کند، زیرا زیبایی و تناسب او بینظیر است. مگر اینکه از آب حیات او بریزد، که هیچ شک و تردیدی در آن نیست.
مباد آن پای را دردی خرامان کرد، گو بگذر
تو می دانی که خاک است آن، ولی خونست معجونش
هوش مصنوعی: مبادا که پای تو زخم شود، بگذار بگذری، تو میدانی که آن چیزی که زیر پای توست خاک است، اما در حقیقت ترکیبی از خون و زندگی است.
نثاری گر کند چشمم به پیشت پا مزن، جانا
که حاصل شد به صد خون جگر هر در مکنونش
هوش مصنوعی: اگر چشمانم بر تو نثار شود، ای معشوق، قدم نگذار، زیرا برای رسیدن به تمام این زیباییها، قلبم را به سختی مجروح کردهام.
متاع دل برون کردم ز دل، ای یار، ازان گیسو
مجنبان سلسله کز دل نیارم کرد بیرونش
هوش مصنوعی: ای یار، من عشق و احساسات خود را از دل بیرون آوردهام، اما تو با آن گیسوی پریشان خود، من را مجذوب میکنی و نمیتوانم آن را از دل جدا کنم.
بترسم از چنان روزی که باشم رفته از عالم
تعلق همچنان باقی به سوی زلف شبگونش
هوش مصنوعی: میترسم از روزی که از دنیا بروم، اما هنوز محبت و یاد او در دلام باقی بماند.
دروغ است این که کرد آلوده از خون جامه یوسف
که چون بر چشم یعقوب آمد آلوده شد از خونش
هوش مصنوعی: این جمله بیان میکند که ادعا کردهاند که لباس یوسف به خون آلوده است، اما در حقیقت این ادعا نادرست است. چرا که وقتی لباس یوسف به دست یعقوب رسید، او آن را به دلیل فراق و غم از دست دادن پسرش به چشم گرفت و به همین خاطر بود که برچیده از خونش به نظر میرسید.
به وصف لیلی ار شرمنده ام در عاشقی، باری
بحمدالله که شرمنده نیم از روی مجنونش
هوش مصنوعی: اگر در عشق به تو، مانند لیلی، خجالت زده شدهام، خوشبختانه از این که از چهره مجنون شرمنده نیستم، آسودهام.
فسون خوان را به صد زاری همی بوسم قدم، لیکن
چه چاره چون پری حاضر نمی گردد به افسونش؟
هوش مصنوعی: من با هزاران زاری و خواهش، به خواننده جادوگری احترام میگذارم و دستش را میبوسم، اما چه میتوانم کرد که پری همچنان به جادوگریاش پاسخ نمیدهد و حاضر نمیشود؟
حسد می بردی، ای دشمن، ز عقل و دانش خسرو
بیا تا بر مراد خاطر خود بینی اکنونش
هوش مصنوعی: ای دشمن، تو به خاطر عقل و دانش خسرو حسرت میخوری، بیا تا اینک آنچه که در دل داری را ببینی و به آرزوهایت برسی.