برگردان به زبان ساده
سپهبد چو شد سیر از جام می
ز مستی برافکند بر چهره خوی
هوش مصنوعی: سپهبد وقتی از شراب می نوشید و حال مستی پیدا کرد، بیاختیار شرم و حیا را کنار گذاشت و احساسات درونیاش بر چهرهاش نمایان شد.
ز جا جست مستانه آن کامیاب
سیه نرگسانش شده مست خواب
هوش مصنوعی: مستمندان به طور شاد و سرخوش از جا برخاستند و آن کسی که با چشمان سیاه و جذابش خوشبخت است، به خواب فرو رفته است.
یکی خلوت آراست تسلیم شاه
دلاور بیامد به آرامگاه
هوش مصنوعی: یک نفر مکانی آرام و زیبا را آماده کرده و با کمال احترام و تسلیم، به آرامگاه شاه دلاور نزدیک میشود.
دگر مستی خواب در سر گرفت
خیال پریدخت در بر گرفت
هوش مصنوعی: احساس سرمستی و خواب بر من چیره شده و در خیال خود دختری پریمانند را در آغوش دارم.
چو دریا و آن مه درآمد به خواب
رخش دید ماننده آفتاب
هوش مصنوعی: زمانی که دریا و آن ماه در خواب فرو رفتند، او زیبایی رخش را دید که مانند آفتاب درخشان است.
ولیکن دژم نرگسانش ز غم
شده هاله پژمان و نرگس دژم
هوش مصنوعی: اما غمگینی چشمهای نرگس باعث شده که هالهای از اندوه در چهرهاش نمایان شود.
قد چو الف گشته از هجر دال
نهال بلا را شده همچو تال
هوش مصنوعی: قد شخص به خاطر هجران و دوری دچار تغییر و پریشانی شده و غربت و سختیهای زندگی او را به حالتی مانند تالاب انداخته است.
شده شهد او تلخ از هجر دوست
همه استخوانش نمایان ز پوست
هوش مصنوعی: به خاطر دوری و جدایی از دوست، زندگیاش به شدت تلخ و ناراحتکننده شده و حالتی بیمارگونه به خود گرفته است، به طوری که تمام استخوانهایش از زیر پوستش پیدا است.
هلالی شده مهر تابان ز هجر
ز انده نمانده ورا جان ز هجر
هوش مصنوعی: ماه تابان به خاطر دوری و جدایی به حالتی غمگین و نحیف درآمده است، و جانم از این جدایی به شدت رنجور شده است.
شب و روز چشمش به راه خیال
خیالی ز غم مانده آن هم خیال
هوش مصنوعی: او روزها و شبها منتظر است و چشم به راه خیالی است که از اندوه درونش نشأت میگیرد، اما آن خیال نیز خود از درد و غم ناشی شده است.
چو موی خودش زار از غم نزار
چو موی پر از چشم بالای تار
هوش مصنوعی: موهای او به خاطر غمش بیحال و نزار شده است، مانند مویی که از اشک پر شده و بر تاریکی بالای سرش آویزان است.
چو چشم سیاهش خودش خسته دل
بر آن هجر بر وصل پیوسته دل
هوش مصنوعی: چشم سیاه او، به خاطر دوریاش، دلش خسته و غمگین است اما همواره به وصل و نزدیکی امیدوار است.
چو گل پیرهن بر تن خویش چاک
چو خورشید رخشان فتاده به خاک
هوش مصنوعی: مانند گلی که لباسش را در تن چاک کرده است، مانند خورشید درخشان که بر روی زمین افتاده است.
ز نرگس همه ژاله بر گل روان
به دل کرده با ارغوان زعفران
هوش مصنوعی: ز نرگس، قطرات شبنم بر روی گل جاری شده و با رنگ ارغوانی، زعفران را زیبا کرده است.
شده ناف آهوی چین پر ز خون
به خون آب داده رخ لالهگون
هوش مصنوعی: آهوهای چین در میان خون غوطهور شدهاند و صورتهایشان مانند گل لاله به رنگ خون درآمده است.
تراشیده رخسار مه را شمال
که میجست با مهر تابان وصال
هوش مصنوعی: صورت ماه به گونهای زیبا و هرس شده است که در جستجوی عشق تابان، مانند نور خورشید میدرخشد.
شب و روز یکسان گذشته به ماه
همه تخم گلنار را کشته ماه
هوش مصنوعی: در شب و روز، زمان به یک شکل سپری شده و به ماه، همه گلهای نازک و زیبا را نابود کردهاند.
نهاده به رخسار خود ناودان
از آن ناودان ریخته ناروان
هوش مصنوعی: او بر روی چهرهاش نگاهی انداخته که به مانند ناودانی است که از آن آتش یا اشک سرازیر شده است.
دل آتشکده گشته از تاب غم
نهال قدش رسته از آب غم
هوش مصنوعی: دل مانند آتشکدهای شده که از شدت غم میسوزد و قدش مانند درختی است که به خاطر غم، از آب نازک و دلتنگی رشد کرده است.
درون پر ز آتش برون پر ز آب
چو گل رفته در کوه ابر راه آب
هوش مصنوعی: در درون قلبش آتش شعلهور است و در سطح ظاهریاش آرامش و صفایی مانند آب دارد. مانند گلهایی که در دل کوهها زیر ابرها به دنبال آب میگردند.
چو سامش چنان دید بر زد خروش
در آن عالم خواب ازو رفته هوش
هوش مصنوعی: زمانی که سام این وضعیت را مشاهده کرد، به صدا درآمد و در دنیای خواب، عقل و هوش از او دور شد.
به بیهوش آمد به پایش فتاد
سر راز هجران برو برگشاد
هوش مصنوعی: او به حالت بیهوشی درآمد و در پای او افتاد؛ راز جدایی و دوری خود را برای او فاش کرد.
که ای ماه پر مهر آرام دل
مه گلرخان و گلندام دل
هوش مصنوعی: ای ماه با محبت که دلها را آرام میکنی، تویی زیبای گلچهره و خوشاندام.
بت مه لقایان ماچین و چین
گرفتار در چین زلفت چنین
هوش مصنوعی: چهرههای زیبا و دلربای ما را ببوس و با زلفهای پرپیچ و خم خود، ما را در جادوی خود گرفتار کن.
به بازار حسنت پری بیبها
اسیر کمندت نیابد رها
هوش مصنوعی: در بازار زیبایی تو، پری که هیچ قیمتی ندارد، هرگز نمیتواند از دام تو آزاد شود.
فزون رخت شمع ایوان جان
دلم را ز پروانه وش جانفشان
هوش مصنوعی: وجود تو مانند شمعی در ایوان، جان من را مانند پروانهای به خود جذب میکند و برایم جانفزا است.
منم عاشقی در ره وصل یار
تو معشوق با درد هجرت چه کار
هوش مصنوعی: من عاشق در مسیر رسیدن به تو هستم، اما تو که معشوق منی، چه نیاز به رنج هجرت داری؟
منه درد بر جان که دردت مباد
پریشانی از سرو سردت مباد
هوش مصنوعی: درد و رنجی را بر جان خود نگذار و به خودت زحمت نده، امیدوارم هرگز دچار بینظمی و نابسامانی نشوی.
فدای تو بادا همه جان من
هم آشکار تو پنهان من
هوش مصنوعی: با کمال میل جانم فدای توست، در حالی که من خودم را به بهترین شکل نمایان میکنم، تو همچنان در خفا و پنهان باقی میمانی.
کجا بیغمت در کجائی بگو
بدینسان پریشانی چرائی بگو
هوش مصنوعی: بگو کجا هستی و به چه حالتی گرفتار شدهای که اینقدر در عذاب و سردرگمی به سر میبری؟
که باشد به گیتی تو را همنفس
که از درد تو بشکنم من قفس
هوش مصنوعی: کیست در این دنیا که بتواند همدل تو باشد و من برای رهایی تو از درد، زندانت را بشکنم؟
کدام است راه وصالت کجاست
که جانم ازین درد دوری بکاست
هوش مصنوعی: کدام مسیر به عشق و وصل تو میرسد؟ کجا باید بروم تا از این درد جدایی رهایی یابم؟
شکر لب لب درفشان کرد باز
شکر ریخت از لعل نوشین به راز
هوش مصنوعی: لبان دختران مانند گلهای شاداب میدرخشند و نوشین، که به شکل لعل است، دوباره طعم شیرینی را به زندگی میآورد.
نخستین شد از دیده گوهرفشان
چنین گفت کای شاه گردنکشان
هوش مصنوعی: ابتدا از میان دیدهها، درخشش گوهر نمایان شد و چنین گفت: ای پادشاه زورمدار!
ترا اسب تازنده در زیر زین
چه دانی ز پویندگان غمین
هوش مصنوعی: چگونه میتوانی از حال و روز افرادی که در حال دویدن و تلاش هستند، باخبر باشی وقتی که تو سوار بر اسب تندرویی هستی؟
تو را ساغر عیش کرده خراب
چه دانی که را برده سیلاب آب
هوش مصنوعی: تو که در حال لذت و شادمانی هستی، نمیدانی که سیلاب آب چه کسی را با خود برده است.
تو را جام می چهره چون دل فروخت
چه دانی که در آتش افتاده سوخت
هوش مصنوعی: وقتی تو با چهرهات به کسی دل میفروشی و او را به شگفتی میاندازی، خبر نداری که در درونش چه آتشی زبانه میکشد و او چگونه میسوزد.
تو را گوش بر ناله زیر و بم
چه دانی که باشد گرفتار غم
هوش مصنوعی: تو که به صدای نالههای دیگران توجه میکنی، چه میدانی که خود آنها در چه درد و المی گرفتار هستند؟
تو را خوش بود کام در روزگار
مرا هم به ناگه یکی گوش دار
هوش مصنوعی: تو از خوشیهای زندگی لذت میبری، اما برای من ناگهان یک گوشه از غم و اندوه باقی مانده است.
تو را با پریزادگان عیش و جام
چه دانی که در بند دیوم مدام
هوش مصنوعی: تو که در لذت و خوشی با جادوگرانی میگذرانید، چه میدانی از درد و رنجی که من همیشه در آن گرفتارم؟
که از چین فتاده به کوه فنا
ز بند بلا بندی ابرها
هوش مصنوعی: فردی که از سرزمین چین به کوه فنا افتاده، از زنجیر بلا آزاد شده و مانند ابرها رها شده است.
اگر آمدی یافتی زندهام
وگرنه به چنگ اجل بندهام
هوش مصنوعی: اگر به دیدار من بیایی، متوجه خواهی شد که هنوز زندهام، اما اگر نیایی، به دام مرگ گرفتار شدهام.
خوشا خسته هجر را در خیال
ز ناگه به جان یافتند اتصال
هوش مصنوعی: خوشا به حال آن کس که در خیال و یاد معشوق، خستگی جدایی را احساس کرده و ناگهان پیوندی عمیق با او پیدا کرده است.
خوشا با خیال بت سیمبر
نهادند لب بر لب یکدگر
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسانی که در خیال معشوق زیبایی مشغولند و لبهایشان را بر لبهای هم قرار دادهاند.
کسی کو نه عشقش ورا جان بود
مخوانش تو آدم که حیوان بود
هوش مصنوعی: کسی که عشقش برای او بسیار ارزشمند نیست، او را انسان نخوان، چون او همچون حیوانی است.
ز ناگه ز شادی ز جا جست سام
به بر در نبودش بت خوش خرام
هوش مصنوعی: سام به طور ناگهانی از شادی جست و خیز کرد، در حالی که معشوق خوشحالت او در کنارش نبود.
شدش سینه از درد او پارهتر
ز بیچارگی ماند بیچارهتر
هوش مصنوعی: سینهام از درد او به شدت پاره شده و به خاطر بیچارگیام، خودم هم بیچارهتر شدم.