برگردان به زبان ساده
از آن سو پریدخت سیمین عذار
گرفتار هجران در آن چاهسار
هوش مصنوعی: دختر زیبایی با چهرهای چون نقره، در اثر دوری معشوقش در آن دره تاریک و غمانگیز گرفتار شده است.
دلش پیش سام و غمش پیش دل
ز خون جگر پای مانده به گل
هوش مصنوعی: دل او نزد شخصی به نام سام است و غمش در دل او به مانند خون جگر است. او در گل و آلودگی پای خود را گیر کرده و نمیتواند پیش برود.
حکایت همی کرد از بخت خویش
ز تنهائی و هجر دل گشته ریش
هوش مصنوعی: بزرگوار از سرنوشت خودش داستان میگوید و از تنهایی و دوری محبوبش که دلش را آشفته و ریشریش کرده است، سخن میزند.
مرا کاش خوبی نداده خدا
دگر داد یارم نکردی جدا
هوش مصنوعی: خدا را شکر که دیگر خوبیای به من نداده است، زیرا یارم را از من جدا نکردهای.
بدین سان گرفتار با ساز و سوز
چو پروانه گردیدهام دل فروز
هوش مصنوعی: به این ترتیب، با شوق و احساس شدید و ذاتی مثل یک پروانه، در آتش عشق گرفتار شدم و دلِ من روشن و پرشور شده است.
کجا باشد آیا جهاندار سام
که شد صبح امید او همچو شام
هوش مصنوعی: آیا میدانی کجا رفته است آن پادشاه بزرگ؟ Hope او مانند صبحی روشن، اکنون به تاریکی شب تبدیل شده است.
مگر رفت او سوی ایران زمین
امیدش ببرید از ملک چین
هوش مصنوعی: وقتی او به سوی ایران رفت، امیدش را از سرزمین چین از دست داد.
ندیدیم ما هر دو کامی ز هم
مگر دود اندوه و هجران و غم
هوش مصنوعی: ما هیچگاه نتوانستیم از خوشیهای مشترک بهرهای ببریم جز اینکه غم و اندوه و جدایی ما را فرا گرفته است.
همی گفت و می زد به رخسار دست
ز دود و غم و هجر گردیده پست
هوش مصنوعی: او به طور مداوم سخن میگفت و به صورتش ضربه میزد، در حالی که به خاطر دود، غم و جدایی به حالتی افتاده و حقیر درآمده بود.
که ناگاه بانگیش آمد به گوش
که ای ماهپیکر چه داری خروش
هوش مصنوعی: ناگهان صدای زنی به گوش رسید که میگفت: ای ماهصورت، چه چیزی تو را به ناراحتی واداشته است؟
مخور غم که یا رب تو را غم مباد
فزون باد شادی تو را کم مباد
هوش مصنوعی: نگران نباش، چرا که پروردگارا، غم تو نباید زیاد باشد و شادی تو هرگز نباید کم شود.
مبادا ز گردون تو را محنتی
که در درج خوبی توئی قیمتی
هوش مصنوعی: مراقب باش که از آسمان به تو آسیبی نرسد، زیرا تو در مقام خوبی ارزشمند هستی.
همی اینجا بود سام نیرمنژاد
تو را هیچ از درد بر دل مباد
هوش مصنوعی: اینجا سام نیرمنژاد (پدر رستم) همیشه در کنار توست تا هیچ غمی بر دل تو نماند.
که او هم گرفتار هجران تست
به یاد تو پیوسته گریان تست
هوش مصنوعی: آن شخص نیز به یاد تو همیشه ناراحت و گریهکنان است، چرا که خود نیز دچار جدایی تو شده.
بدین نازنینی که اکنون توئی
مثالی نداری خود از نیکوئی
هوش مصنوعی: تو با این زیبایی و ناز، هیچ نمونه و همتایی نداری و خود به تنهایی تجسم نیکی هستی.
نباشد به حسن تو هرگز پری
پری را دل و دین به غارت بری
هوش مصنوعی: اگر زیبایی تو نبود، دیگر پریان هم دل و دین کسی را نمیدزدیدند.
چرا گریه داری تو بر کار خود
همی زرد سازی تو رخسار خود
هوش مصنوعی: چرا بر درد و سختی خود میگریی و چهرهات را زرد کردهای؟
تو را صد هزاران دلست پایبند
تو دل را به اندوه چندین مبند
هوش مصنوعی: تو را دلهای زیادی دوست دارند، پس چرا دل خود را با اندوههای بیشمار غمگین میکنی؟
پریدخت بشنید این گفتگوی
نگه کرد و دیدش یکی ماهروی
هوش مصنوعی: پریدخت به گفتوگویی که شنیده بود، توجه کرد و دید که یک نوجوان زیبا در آنجا ایستاده است.
در آن کنج سردابه شمعی به دست
دو چشمش دو جادوئی نیم بست
هوش مصنوعی: در گوشه سرداب، شمعی در دست دارد و چشمانش مانند جادوگرانی نیمهبسته است.
بپوشید دیبای چین در برش
به گوهر فروبسته موی سرش
هوش مصنوعی: او لباس نرم و زیبای چین را به تن کرده و موی خود را که چون گوهر درخشان است، به خوبی پنهان کرده است.
به رخسار مانند تابنده ماه
دو گیسو چو شبهای هجران سیاه
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند ماه درخشان است و گیسوانش تاریک و شبیه به شبهای دوری و جدایی میباشد.
به لب گوهر و در درو ناپدید
تو خورشید گفتی شد آنجا پدید
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی و درخشش گوهر در کنار لب اشاره شده و سپس به غیبت و پنهانی آن در جایی دیگر پرداخته میشود. به نوعی بیان میشود که خورشید با وجود درخشش و روشناییاش، در آن محل حضور دارد و دیده میشود. به عبارتی، هر چه زیبا و درخشان است، در یک نقطه خاص خود را نشان میدهد.
پریدخت گفتش که تو کیستی
بدین خوبی اندر پی چیستی
هوش مصنوعی: پریدخت از او پرسید که تو کیستی که اینقدر زیبا هستی و به دنبال چه چیزی میگردی؟
چو بسته است در از کجا آمدی
چه جوئی در اینجا چرا آمدی
هوش مصنوعی: وقتی درب بسته است، از کجا آمدی؟ چه چیزی در اینجا میجویی و چرا اینجا هستی؟
چه ماهی تو و از که داری نژاد
که کردی تو از سام فرخنده یاد
هوش مصنوعی: تو چه موجود با ارزشی هستی و از چه ریشهای برخاستهای که یاد تو و نام تو را از سام، پدر بزرگوار، به یاد میآوریم.
زمین را ببوسید آن ماهروی
بدو گفت کای ماه زنجیر موی
هوش مصنوعی: زمین را ببوسید، آن دختر زیبا به او گفت: ای ماه با موی بلند و زیبا.
منم دختر پادشاه پری
ولی هستم از جان تو را مشتری
هوش مصنوعی: من دختر پادشاه موجودات افسانهای هستم، اما برای من مهمتر این است که جان تو را به دست بیاورم.
مرا نام رضوان بود در جهان
همه رازها دارم اندر نهان
هوش مصنوعی: نام من در دنیا رضوان است و من تمامی اسرار را در دل خود پنهان دارم.
شبی بر سر چشمه لاجورد
نشسته بدم با دلی پر ز درد
هوش مصنوعی: یک شب در کنار چشمهای با آب آبی رنگ نشسته بودم و دلم پر از درد و غم بود.
دلم بود در فکر و اندوه تو
ز بس درد بسیار چون کوه تو
هوش مصنوعی: دل من به خاطر فکر و نگرانی از تو پر از غم و اندوه است، چنان که دردهای زیادی دارم که مانند کوهی بزرگ میباشد.
که آواز گریه رسیدم به گوش
که بر چرخ گردون رساندی خروش
هوش مصنوعی: وقتی صدای گریه من به گوش تو رسید، تو فریاد مرا به آسمان منتقل کردی.
کسی مویه کردی همی زارزار
همه رازها را از آن گلعذار
هوش مصنوعی: کسی در حال ناله و گریه بود و تمام اسرار خود را با آن گل زیبا در میان گذاشت.
که آن سیمتن رفت در زیر خاک
تن من ازین غصه گردید چاک
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی که در وجود من بود، اکنون زیر خاک جسمم مدفون شده است و از این غم به شدت دچار درد و رنج شدهام.
چگونه نگه کردم اندر کنام
بدیدم سپهدار فرخنده سام
هوش مصنوعی: چطور در آشیانهام نگه داشتم، که سپهسالار خوشبختی را دیدم.
برهنه تن و موی سر بد دراز
همی کرد ناله به سوز و گداز
هوش مصنوعی: در این تصویر، فردی با بدن برهنه و مویی بلند، در حال ناله کردن و ابراز درد و رنج است. او به شدت احساس سوز و گداز میکند و حالتی از ناامیدی و اضطراب در او به چشم میخورد.
بپرسیدم او را که این گریه چیست
نباید بدین پهلوانی گریست
هوش مصنوعی: از او پرسیدم که چرا گریه میکنی، آیا برای چنین دلاوری نباید گریه کرد؟
به من داستان را سراسر بگفت
که از درد او ماندهام در شگفت
هوش مصنوعی: او تمام داستان را برایم تعریف کرد و من از شدت دردی که او تجربه کرده، حیرتزده ماندهام.
چو آگاه بودم ز کردار تو
ز سردابه و گریه زار تو
هوش مصنوعی: وقتی از رفتار و ناراحتی تو آگاه شدم، به عمق احساسات و دلتنگیات پی بردم.
همی گفتم او را که چندین مزار
که زنده است آن ماه سیمین عذار
هوش مصنوعی: من به او میگفتم چرا این همه مقبره برای کسی که هنوز زنده است، ساخته شده است؟ آن ماه نقرهای که زیبایی دارد، هنوز در قید حیات است.
نیامد زمن باورش پهلوان
همی گریه میکرد از غم نوان
هوش مصنوعی: از من انتظار نداشته باشید که پهلوانی به وجود بیاید، چرا که او از غم نیازمندان به شدت در حال گریه است.
نشاندم ورا بر سر چشمه سار
که آنجاست ما را کنام و قرار
هوش مصنوعی: او را در کنار چشمهای نشاندیم، همانجایی که آرامش و مکان مناسب ماست.
وز آنجا رسیدم کنون پیش تو
بدان تا بدانم کم و بیش تو
هوش مصنوعی: از آنجا که حرکت کردم و اکنون به حضور تو رسیدهام، میخواهم بدانم که در چه حدی از تو آگاه هستم.
کنونت از ایدر بر پهلوان
رسانم تو را شاد و روشن روان
هوش مصنوعی: اکنون میخواهم پیامی شاد و روشن از این سمت به پهلوان برسانم.
پریدخت ازو این سخن چون شنید
به مانند غنچه دلش بشکفید
هوش مصنوعی: وقتی پریدخت این حرفها را شنید، مانند غنچهای که در بهار شکوفا میشود، دلش شاد و سرزنده شد.
چو بشنید نام سپهدار سام
برو روز روشن شد آن تیره شام
هوش مصنوعی: زمانی که نام پهلوان سام را شنید، آن شب تاریک به یک روز روشن تبدیل شد.
ز رضوان نشانش بپرسید باز
همه بازگفت آن بت دلنواز
هوش مصنوعی: از رضوان، نشانی از او خواستند و همه بر این موضوع تاکید کردند که همان بت دلنواز را به یاد میآورند.
همان شب ورا برد از آنجا پری
که کوتاه سازد همه داوری
هوش مصنوعی: در همان شبی که او را برد، فرشتهای آمد تا تمام قضاوتها و قضاوتکنندگان را کوتاه کند و از میان ببرد.
روان شد سوی چشمه لاجورد
بدان تا ببیند رخ شیرمرد
هوش مصنوعی: به سوی چشمهای با رنگ لاجوردی رفت تا چهرهی شیرمرد را ببیند.
چو نزدیک آن چشمه سار آمدند
به دیدار آن نوبهار آمدند
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیکی آن چشمه زیبا رسیدند، به دیدار فصل تازه و سرسبز آمدند.
که برخاست ابری به مانند قیر
گریزان شد از ابر در بیشه شیر
هوش مصنوعی: ابری مانند قیر به آسمان آمد و از آنجا به سرعت در میان جنگل شیر گریخت.
غریونده مانند ابر بهار
کزو تیره شد چهره روزگار
هوش مصنوعی: گویی که ابرهای بهاری در حال وزیدن هستند و به خاطر آن، چهره روزگار تیره و گرفته شده است.
جان گشت لرزنده زان تیره ابر
که کر شد از آن نعره گوش هژبر
هوش مصنوعی: جان از ترس و اضطراب به لرزه درآمده است، به خاطر آن ابرهای تیرهای که به وجود آمده و نعرهای که از آن برمیخیزد، گوش هژبر (حیوانات وحشی) را کر کرده است.
پریدخت از آن نعره ترسید سخت
بلرزید مانند برگ درخت
هوش مصنوعی: دختر پری از آن فریاد به شدت وحشت کرد و مانند برگ درختی به لرزه درآمد.
سراسیمه شد جان آن هر دو تن
بماندند رخ زرد و لرزان بدن
هوش مصنوعی: جان هر دو نفر به شدت دچار اضطراب و نگرانی شد و تنها چهرههایشان رنگ باخت و بدنشان لرزان و ناآرام ماند.
یکی دست از آن ابر آمد برون
سر دست مانند روئین ستون
هوش مصنوعی: ابر یکی از دستها را بهخارج دراز کرد که مانند ستونی روئین (محکم) است.
به ناخن به مانند چنگ پلنگ
که از بیم او آب گشتی نهنگ
هوش مصنوعی: ناخن میتواند بهگونهای خطرناک باشد که حتی موجودات بزرگ و قدرتمندی مانند نهنگها نیز از آن بترسند، درست مانند چنگال پلنگ که به خاطر قدرت و تیز بودنش، باعث ترس و وحشت است.
گریبان آن هر دو دلبر گرفت
بماندند آن هر دو زان در شگفت
هوش مصنوعی: هر دوی آن محبوبان را گرفته بود، و از آنجا حیرتزده ماندند.
برون برد آن هر دو را تیره ابر
خروشان و جوشان بسان هژبر
هوش مصنوعی: ابر تیره و پر خروش آن دو را خارج کرد، مانند هژبر (پلنگ) که با شدت و شتاب میتازد.
چنین تا سه ساعت در ابر فلک
همی رفت و ترسنده گشته ملک
هوش مصنوعی: مدت سه ساعت در آسمان حرکت کرد و پادشاه هم ترسیده و نگران شده بود.
پس آنگه به سوی نشیب آورید
بدان هر دو دلبر نهیب آورید
هوش مصنوعی: سپس به سمت پایین میروید و هر دو معشوق را با یک صدا و صمیمیت فراخوان میکنید.
پریدخت و رضوان گشاندند چشم
یکی دیو دیدند پر کین و خشم
هوش مصنوعی: دختر پری و نگهبان بهشت چشمانشان را باز کردند و یکی از دیوها را دیدند که با کینه و خشم در حال نزدیک شدن بود.