برگردان به زبان ساده
گفتا تو از کجایی کآشفته مینمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
پرسید از کجا آمدهای که اینقدر ناآرام به نظر میرسی. من پاسخ دادم که من غریبه ای هستم از شهری که با آن آشنا هستی.
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
هوش مصنوعی: گفت: چه چیزی در سر داری که از آن بیخبر هستی؟ گفتم: من فقط در آستان تو، سر نیاز و درخواست دارم.
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوشنوایی از باغ بینوایی
هوش مصنوعی: پرسید کدام پرنده با صدای خوش از این مکان میخواند. جواب دادم که مرغی خوشصدا از باغی بیبرکت و بینعمت میخواند.
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به مِیپرستی جُستم ز خود رهایی
هوش مصنوعی: او گفت که از قید و بند زندگی آزاد شو و مست کن. من نیز با نوشیدن شراب به دنبال رهایی از خودم بودم.
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
هوش مصنوعی: گفت: اگر در مسیری قرار داری و زهد و توبه میکنی، چرا اینگونه زندگی میکنی؟ من پاسخ دادم که دیگر از زهد و خودداری خود توبه کردهام و دیگر به آن روی کردهام.
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
هوش مصنوعی: او از من پرسید که چطور توانستی زیباییهای ما را ببینی. من پاسخ دادم که مانند دیدن یک دسته گل زیبا در مراسمی پر از جذابیت و دلربایی است.
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
هوش مصنوعی: او گفت که من آن میوه را دارم که در دنیا جا نمیگیرد. من پاسخ دادم که میوهای بهتر از ترنج دارم، اما به دست نمیآید.
گفتا چرا چو ذرّه با مهر عشق بازی
گفتم از آن که هستم سرگشتهای هوایی
هوش مصنوعی: گفت: چرا مانند یک ذره در عشق مشغول بازی هستی؟ گفتم به خاطر اینکه من دلبسته و سرگشتهام.
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی
هوش مصنوعی: او گفت که خواجو در نگاه ما چه میبیند. گفتم که داستان خماران، حقیقتی الهی است.