برگردان به زبان ساده
بر سر کوی تو اندیشهی جان نتوان کرد
پیش لعلت صفت زادهی کان نتوان کرد
هوش مصنوعی: در خیابان تو نمیتوان به فکر جان بود، زیرا زیبایی تو آنقدر جذاب و دلربا است که نمیتوان کاری جز شگفتی و تحسین انجام داد.
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان
که به گِل، چشمهی خورشید نهان نتوان کرد
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهات را نمیتوان در دل پنهان کرد، همانطور که نمیتوان نور خورشید را در چشمهای پنهان نمود.
از میانت سر موئی ز کمر پرسیدم
گفت کان نکتهی باریک، عیان نتوان کرد
هوش مصنوعی: از تو خواستم که دربارهٔ مشکل مهمی صحبت کنیم، ولی تو گفتی که این نکتهٔ ظریف و دقیق را نمیتوان به راحتی بیان کرد.
با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهد
شمهای از غم عشق تو بیان نتوان کرد
هوش مصنوعی: اگر صد سال هم قلم با تو به نوشتن دربارهی اندوه عشق تو بپردازد، نمیتواند حتی گوشهای از آن را بیان کند.
نوشداروی من از لعل تو میفرمایند
به شکر گرچه دوای خفقان نتوان کرد
هوش مصنوعی: نوشداروی من از لبان تو است و میگویند که احساس شکرگذاری میکنم، هرچند نمیتوانم درد و ناراحتیام را درمان کنم.
ناوک غمزهات از جوشن جانم بگذشت
در صف معرکه اندیشهی جان نتوان کرد
هوش مصنوعی: چشمک زیبای تو همچون یک تیر، از مرز وجود من عبور کرد و در میدان تفکر و احساس، نمیتوان به راحتی به جان و روح خود پرداخته و تمرکز کرد.
گر به تیغم بزنی از تو ننالم که ز دوست
زخم شمشیر توان خورد و فغان نتوان کرد
هوش مصنوعی: اگر تو به من آسیب بزنی، من شکایت نخواهم کرد؛ زیرا از دوست، زخم شمشیر را میتوان تحمل کرد و نمیتوان فریادی سر داد.
راستی گرچه به بالای تو میماند سرو
نسبت قد تو با سرو روان نتوان کرد
هوش مصنوعی: درست است که بلندی تو مثل سرو زیباست، اما هیچ کس نمیتواند زیبایی و بزرگیت را با زیبایی و عظمت شاهان مقایسه کند.
خواجو از دور زمان آنچه تو را پیش آید
جز به دوران زمان فکرت آن نتوان کرد
هوش مصنوعی: خواجو میگوید که آنچه در آینده بر تو خواهد گذشت، تنها نتیجه و تأثیر زمان است و نمیتوان به جز آن چیزی را در فکر و دل داشت. در واقع، زمان و سرنوشت در پیش آمدهای زندگی نقش اصلی را دارند و نمیتوان از آنها فرار کرد.