برگردان به زبان ساده
ایا رسیده ز فضل و هنر بدان رتبت
که تیر چرخ خطابت کند خداوندم
هوش مصنوعی: آیا به مقام و جایگاهی از دانش و هنر رسیدهای که فرشتگان آسمانی تو را خطاب کرده و به تو توجه کنند، ای خداوند من؟
علوّ قدر ترا با فلک نهم همبر
پس آنگهی بنشینم که من خردمندم
هوش مصنوعی: من به تو آنقدر ارج و مقام میدهم که حتی ستارهها هم به تو احترام بگذارند، اما بعد از آن، در کنار تو مینشینم چون من فردی دانا و خردمند هستم.
فلک شدست غبار ستانة تو و لیک
بر آستان تواش خود غبار نپسندم
هوش مصنوعی: فلک به گرد و غبار ستاره تو بدل شده است، ولی من بر آستان تو، حتی غبار را هم نمیپسندم.
حدیث شوق ره مدح بر زبان بگرفت
ماند قوّت از این بیش جان بسی کندم
هوش مصنوعی: حرفهای عاشقانه و پرشور بر زبانم جاری شد و این اشتیاق به قدری قوی است که جانم را از این بس فراتر میبرد.
بیک کرشمه که با من خیال لطف تو کرد
همه جواهر اشک از نظر بیفکندم
هوش مصنوعی: با یک خنده یا نگاه دلربا که تو به من انداختی، همهی ارزشهای خود را فراموش کردم و فقط به تو فکر کردم.
زمانه از پی اظهار قدر خدمت تو
همه جواهر اشک از نظر بیفکندم
هوش مصنوعی: دنیای اطراف به خاطر ارج نهادن به ارزش خدمات تو، همه گرانبهاها را به عنوان اشک از دیدهام دور ریختهام.
زمانه از پی اظهار قدر خدمت تو
ز حضرت تو جدا کرد روزکی چندم
هوش مصنوعی: زمانه به خاطر نشان دادن ارزش خدمات تو، تو را از وجود خود دور کرده است، چند روزی به همین حالت گذشت.
چو از عنایت لطف تو عرصه خالی یافت
به گوشمال حوادث همی دهد پندم
هوش مصنوعی: وقتی که لطف و مهربانی تو را احساس کردم و فضای زندگیام دچار تغییر شد، حالا حوادث زندگی به من درس و عبرت میدهند.
بریده بادا پیوند او ز مرکز خویش
چنانکه چرخ ببرّید از تو پیوندم
هوش مصنوعی: او از مرکز وجودش جدا شده است، مانند چرخ که از محور خود جدا میشود.
نشسته بر در و لب کرده مهر و چشم براه
همیشه بهر خبر همچو قفل در بندم
هوش مصنوعی: من در کنار در نشستهام و با عشق به سوی آن نگاه میکنم و همیشه منتظر خبری هستم، مانند قفلی که محکم بسته شده است.
اگرچه از فضلات این سرشک نامضبوط
به استین و بدامن بسی پراگندم
هوش مصنوعی: هرچند که از اشکهای بینظم و دلتنگیهایم به لباس و دامنم ریخته است، با این حال، من با آن مقابله میکنم و از آن نگران نیستم.
نثار خاک درت را ز اشک دزدیده
چو نار اغشیة دل به لعل آگندم
هوش مصنوعی: بر خاک درگاهت اشکهای پنهانی میریزم و مثل دل شفاف، به زیبایی تو رنگ میزنم.
دریچه های نظر را ز بس تزاحم اشک
نمی توان که به مسمار خواب در بندم
هوش مصنوعی: به خاطر آنقدر گریه و اشک، دیگر نمیتوانم چشمهایم را ببندم و به خواب بروم.
فراق تست نه کاری دگر که افتادست
سخن ز گریه چه رانم؟ به خویش می خندم
هوش مصنوعی: فراق و دوری تو باعث شده که هیچ کار دیگری برای انجام دادن نداشته باشم. من درباره گریه و اندوه خود چه بگویم؟ به خودم میخندم.
قسم به ملهم فکری که داد استغنا
بنور صدق ضمیرت ز ذکر سوگندم
هوش مصنوعی: به روشنای تفکر و اندیشهای که به تو داده شده، سوگند میخورم که نور حقیقت درونت از یاد خدا و ذکر او بر تو تابیده است.
که نیست هرگز تشنه به آب و مرده به جان
چنان که من به لقای تو آرزومندم
هوش مصنوعی: هیچ کس به اندازه من به دیدار تو آرزو ندارد، همانطور که تشنهای به آب و مردهای به جان نیاز ندارد.
بیادگار من این بیتهای خون آلود
بدار تا بجنایت مگر که پیوندم
هوش مصنوعی: این شعر یادگاری از من است، این اشعار پر از درد و رنج را نگهدار تا شاید به یاد تو بیفتم و پیوندی دوباره بسازم.
که گر نگردم سوی تو زود پای گشاد
جوانب لطفت دست بسته آرندم
هوش مصنوعی: اگر به سوی تو بازنگردم، به زودی در دنیای نرم و لطیفت به ناتوانی و محدودیت دچار میشوم.
فذلک همه تفصیل رنج من این بس
که از لقای شریفت به نامه خرسندم
هوش مصنوعی: تمام درد و رنج من این است که فقط به خاطر دیدار تو و نامهات خوشنودم.