برگردان به زبان ساده
زهی ز لفظ تو بازار فضل را رونق
ز درّ نظم تو کار هنر گرفته نسق
هوش مصنوعی: تو با کلام خود به علم و دانش رونق بخشیدهای و از زیبایی شعرهای خود، هنر را به شکلی زیبا و متمایز سامان دادهای.
تویی که چشمة خورشید بارها گشتست
ز شرم خاطر پاکت غرق میان عرق
هوش مصنوعی: تو آنی که خورشید بارها از شرم وجود پاکت، در عرق خود غرق شده است.
چو خامه ات قصب السّبق از عطارد برد
کنون عطارد گیرد ز خامة تو سبق
هوش مصنوعی: وقتی قلم تو قهرمان مسابقههای سریع شده و از سیاره عطارد پیشی میگیرد، حالا نوبت عطارد است که از نوشتههای تو تاثیر بگیرد و در مسابقهها، از تو سبقت بگیرد.
چو من ز فضل تو و شوق خود سخن رانم
ز هفت چرخ بگویم رسد صدای صدق
هوش مصنوعی: وقتی من درباره نعمتهای تو و اشتیاق خود صحبت میکنم، صدای حقیقت از سراسر آسمانها به گوش میرسد.
بگوی تا ندهد چرخ زحمتم زین بیش
چو می رسد سخن تو بطارم ازرق
هوش مصنوعی: بده تا بیشتر از این عذاب نرسم، چون وقتی حرف تو به گوشم میرسد، از غم و اندوه گریه میکنم.
گذشت دوری خدمت ز حدّ و نزدیکیست
که دست صبرم سر پوش بفکند ز طبق
هوش مصنوعی: دوری از محبوب یا آن کسی که به او خدمت میکنیم، از حد و اندازه فراتر رفته است و اکنون صبر من به پایان رسیده و دیگر نمیتواند این وضعیت را تحمل کند.
ز بیم آنکه شبیخون کند غمت، هر شب
ز آب دیده کنم گرد خویشتن خندق
هوش مصنوعی: برای اینکه از آسیب غم تو در امان باشم، هر شب با اشکهایم دور خودم را حصاری میزنم.
از آن قبل دل من در ولای تو صافیست
که خون دل را از دیده کرده ام راوق
هوش مصنوعی: دل من از پیش در عشق و محبت تو پاک و بیآلایش شده است، چرا که اشکهایم را به خاطر غم و فراق تو ریختهام.
ز تند بادادم سردم ار نترسیدی
فلک براندی بر اب چشم من زورق
هوش مصنوعی: اگر از طوفان بادام نترسیدی، آسمان شتابان میتواند قایقی بر روی چشمان من بیاورد.
چو آب زندگی من به جوی هجر برفت
کنون چه حاص ازین زندگی بی رونق
هوش مصنوعی: زندگیام مانند آبی که به جوی جدایی رفته، حالا چه فایدهای از این زندگی بیثمر و بینعمت دارم؟
بگاه صبح گریان دریده ام چون صبح
بوقت شامم دامن ز خون دل چو شفق
هوش مصنوعی: در صبحی که به شدت گریه میکنم، مانند صبح که به پایان روز نزدیک میشود، دامنم پر از خون دل شده است، مانند رنگ سرخی که هنگام غروب آفتاب به آسمان میزند.
هم از شکسته دلی باشد ار زنم گه گه
بر غم دشمن در پوست خنده چون فستق
هوش مصنوعی: اگر من گاهی بر غم دشمن بخندم، این هم به خاطر دل شکستهام است، زیرا مانند فستق که درونش را میپوشاند، لبخندم هم نمایانگر دردم است.
ز من فراق تو ار صبر می کند چه عجب؟
دراز گشت و نباشد دراز جز احمق
هوش مصنوعی: اگر جدایی تو بر من صبر میخواهد، چه جای شگفتی است؟ تنها احمقها هستند که در چنین حالتی صبر میورزند.
بدان سبب که سر کلک تو ز من ببرید
فرو شکست مرا روزگار همچو ورق
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه تو از من جدا شدی، روزگار مرا همچون ورق کاغذی خرد کرد و به زمین انداخت.
ز من وظیفة انعام و لطف باز مگیر
که خود ندارم صبر و دلی چنان الحق
هوش مصنوعی: از من انتظار نیکی و محبت نداشته باش، چرا که خودم نه صبر دارم و نه دلی به آن شکلی که شایسته است.
مرا بسلسلة خطّ خود مقیّد دار
که از فراق تو دیوانه گشته ام مطلق
هوش مصنوعی: مرا با زنجیر خط خود به خود وابسته نگهدار، چون به خاطر دوری تو دیوانه شدهام و هیچ قید و بندی را نمیپذیرم.
ز من خطاب بزرگ و تو منقطع گشتست
از آن سبب که به دیوانگان شدم ملحق
هوش مصنوعی: من از سوی بزرگانی خطاب شدم و تو از آنها جدا شدی، زیرا به دسته دیوانگان پیوستم.
وصال باید و باید زمانه هیچ و لیک
عجاله یی بود آخر برای سد رمق
هوش مصنوعی: برای رسیدن به وصال و پیوستگی، زمان لازم است و باید حوصله کرد، اما در این میان، لحظهای پیش از آن وجود دارد که میتواند کمکی برای رفع خستگی باشد.