برگردان به زبان ساده
همچو عینک سر نگردد راست از پشت غمم
همچنان حرص نظربازی فزاید هر دمم
هوش مصنوعی: چشمم نمیتواند به درستی از پشت غمهایم نگاه کند و همچنان هر لحظه حرص و ولع برای تماشای دیگران در من بیشتر میشود.
از ادای خارج هر کس خجالت می کشم
با کمال بیدماغی من وکیل عالمم
هوش مصنوعی: من از رفتارهای نابجا و نادرست دیگران شرمندهام، اما با این حال با افتخار اعلام میکنم که نمایندهای از علم و دانش هستم.
من بمردن همدم از ضعف خمار افتاده ام
باید آوردن ز جام آئینه در پیش دمم
هوش مصنوعی: من در حالتی از ضعف و نشئگی به سر میبرم و حتی در آستانه مرگ قرار دارم. باید کسی بیاید و جامی از آینه را در برابر من بگذارد تا بتوانم به خودم نگاه کنم.
تیره بختی بیش ازین نبود که در بزم جهان
شمعم اما خلوت وصل ترا نامحرمم
هوش مصنوعی: سرنوشت تلخی ندارم جز این که در میان جمع و شادیهای زندگی مانند شمعی میدرخشم، ولی در تنهایی وصال تو، بیخبر و نامحرم هستم.
آن نمکهائیکه دیگ آرزو در کار داشت
روزگار از شوربختی می کند در مرهمم
هوش مصنوعی: آرزوهایی که در دل داشتم، حالا به خاطر بدشانسی و تلخی روزگار، به درد و رنج بدل شدهاند و به من آرامش نمیدهند.
از کریمان هیچگه روی طلب نبود مرا
گر زسنگ خاره باشد روی همچون ماتمم
هوش مصنوعی: از افراد مهربان هیچ نیازی به طلب وجود ندارد برای من، حتی اگر ظاهرم مانند یک سنگ زبر و خشن باشد.
خلعت آسایشی می خواستم از چرخ، گفت
از کجا آورده ام خود در لباس خاتمم
هوش مصنوعی: خواسته بودم که آسایشی از زندگی و مقدرات بگیرم، اما چرخ و زمانه گفت که من هم خودم از کجا چنین چیزی آوردهام، در حالی که هنوز در لباس خودم هستم.
تا نفس باقیست ضبط گریه ام مقدور نیست
شیشه ام، بی اشک از دل برنمی آید دمم
هوش مصنوعی: تا وقتی که زندگی هست، نمیتوانم بغض و گریهام را کنترل کنم. نمیتوانم بدون اشک از دل خود نفس بکشم.
از سبکروحی خود خوارم درین گلشن کلیم
همچو شبنم هر گلی بردارد از دست کمم
هوش مصنوعی: من از لطافت روح خود در این باغ احساس حقارت میکنم، مثل شبنمی که هر گلی را از دستان کمارزشش میچید.