برگردان به زبان ساده
چنین دادم خبر داننده استاد
که چون خسرو، ز تخت و بخت شد شاد
هوش مصنوعی: من به یکی از دانایان خبر دادم که وقتی خسرو از تخت و سرنوشت خود خوشحال شد.
به تخت کامرانی چون کی و جم
همه ملک جهانش شد مسلم
هوش مصنوعی: به مانند کی و جم که بر تخت موفقیت نشستهاند، تمام سرزمینها و قلمروها برای او به وضوح و یقین تعلق یافته است.
که ناگه زابطح و یثرب برآمد
لوای رایت نور محمد
هوش مصنوعی: ناگهان از سمت باطن و یثرب پرچم نور محمد به اهتزار درآمد.
ز اسلام و ز دین تازه او
به شرق و غرب شد آوازه او
هوش مصنوعی: آوازه و شهرت او به دلیل دین و آیین جدیدش در شرق و غرب پیچید.
به هر جا نامه او شد روانه
و زان پر نور شد چشم زمانه
هوش مصنوعی: هر جا که نامه او ارسال شد، آن مکان روشنایی بیشتری پیدا کرد و دید زمانه نیز روشنتر شد.
چو آمد نامه اش نزدیک پرویز
ز مغروری شد از خشم و غضب تیز
هوش مصنوعی: زمانی که نامه او به پرویز رسید، او از شدت خشم و قهری که داشت، بسیار مغرور و متکبر شد.
نکرد اندر رسول او نظاره
ستاد آن نامه را و کرد پاره
هوش مصنوعی: او در برابر پیامبرش نایستاد تا نامهای را ببیند و آن را پاره کرد.
چو برگردد ز شخصی دولت ای یار
کند هرچش نباید کرد ناچار
هوش مصنوعی: وقتی که کسی به تو خوب نگاه کند و به تو و محبتهایت توجه کند، ناخودآگاه باید با او رفتار مناسب و شایستهای داشته باشی.
چو از بی دولتی کرد، آن تباهی
ازو برگشت تخت و ملک و شاهی
هوش مصنوعی: زمانی که از فقدان قدرت و حکومت، خرابی و فساد به وجود آمد، در نتیجه آن، سلطنت و پادشاهی نیز دچار افول و نابودی شد.
ببین تا زان، چه اش آمد فرا پیش
فتادش آتشی از خویش بر خویش
هوش مصنوعی: نگاه کن که چه چیزهایی برایش پیش آمده و چگونه آتش خشم یا غم خودش بر خودش افتاده است.
بدین خلق بدش، نگذشت یک چند
که شیرویه گرفتش کرد در بند
هوش مصنوعی: مدتی طول نکشید که شیرویه به خاطر این مردم به شدت بدجنس، او را در بند و زندان انداخت.
چه گویم حال آن وارونه شوم
که حال او سراسر هست معلوم
هوش مصنوعی: نمیدانم چه بگویم، وقتی حال من دگرگون میشود و حال او همیشه روشن و واضح است.
بشخته روی و کوته قد و اشقر
ز سیرت، صورتش صد بار بدتر
هوش مصنوعی: شخصی با چهرهای زشت و قد کوتاه و موهای روشن، از نظر روحیه و اخلاق به مراتب بدتر از ظاهرش است.
نیامد زان شقی جز جور و بیداد
که فرزند چنان از کس مزایاد
هوش مصنوعی: از آن شخص بدقلق و بدسرشت، جز ظلم و ستم چیزی نمیآید و فرزند او نیز از هیچکس نیکویی نمیبیند.
پریشان روزگاری ابتری بود
اگر چه بود از مریم، خری بود
هوش مصنوعی: در زمانهای آشفته و ناپسند به سر میبریم، هرچند ممکن است که این وضعیت از زیبایی و پاکی منشاء گرفته باشد، اما در نهایت به چیز بیارزشی مانند الاغ شباهت دارد.
مگو شیرویه، نامش روبهی نه
چه شیرویه که روبایی ازو به
هوش مصنوعی: این جمله به ما میگوید که درباره شیرویه صحبت نکن، چون او به اندازهای که میشود از روباه خطرناکتر نیست. در واقع، منظور این است که شیرویه نمیتواند به اندازه خطر روباه باشد.
چو خسرو شد اسیر بند و زندان
ازان در بند شد شیرین دو چندان
هوش مصنوعی: وقتی خسرو به اسارت و زندان گرفتار شد، شیرین نیز به دنبال او، بیشتر از قبل در بند و افسرده شد.
ازو یک دم نمی بودش جدایی
که خوش نبود ز یاران بی وفایی
هوش مصنوعی: او هیچ زمانی از من دور نمیشود، زیرا جدایی از او و بیوفایی یاران برایم خوشایند نیست.
در آن زندان، نگه داریش می کرد
دلش می داد و غمخواریش می کرد
هوش مصنوعی: او در آن زندان، به خاطر او نگران بود و دلش برایش میتپید و به او اهمیت میداد.
گهش گفتی مخور غم بشنو از من
که بر کس حال فردا نیست روشن
هوش مصنوعی: گاهی به تو میگویم نگران نباش، به حرف من گوش کن که هیچکس از حال و روز فردا خبر ندارد.
مکن بی صبری و می کن تحاشی
که بسیار این مثل بشنیده باشی
هوش مصنوعی: صبور باش و از شتاب دوری کن، چرا که این داستان را بارها شنیدهای.
بسا کس بر سر بیمار بگریست
که مرد او ناخوش و بیمار خوش زیست
هوش مصنوعی: بسیاری هستند که در کنار بیماران اشک میریزند، اما آن کسی که به خاطر بیماری ناراحت است، در حقیقت در حال زندگی خوشی است و مشکلی ندارد.
بسی بازیچه ها کرده ست ایام
که داند تا چه خواهد شد سرانجام
هوش مصنوعی: ایام (روزگار) با ما بازی کرده و ما نمیدانیم در نهایت چه خواهد شد.
گهش گفتی مشو ای شاه ناشاد
به جای عیسی از مریم خری زاد
هوش مصنوعی: هرگز نگو ای پادشاه ناراحت، که به جای مریم زاده عیسی، تو نیز به دنیا نیامدهای.
مخوانش گوهر خویش آن بد اختر
که هست او بی شکی فرزند مادر
هوش مصنوعی: هرگز گوهر و ارزش خود را به فردی که بدشانس است و بدون هیچ شکی فرزند سرنوشت مادر است، نخوان.
کسی از بدگهر، نیکی نجوید
زمین شوره سنبل زو نروید
هوش مصنوعی: از انسانهای نیکوکار، نمیتوان انتظار خیر و سرشاری داشت. مانند این است که از زمینی که شورهزار است، نمیتوان گل سنبل به عمل آورد.
به بند وغصه مرد ار در هلاک است
اگر عمرش بود باقی چه باک است
هوش مصنوعی: اگر مردی در زنجیر غم و اندوه گرفتار باشد، ولی هنوز فرصتی برای زندگی داشته باشد، جایی برای نگرانی نیست.
ورش بر بخت نبود کامرانی
بدل گردد به مرگش زندگانی
هوش مصنوعی: هر چقدر هم که بخت و اقبال کسی خوب باشد، اگر در کارهایش موفقیتی به دست نیاورد، انگار زندگیاش به مرگ تبدیل شده است.
مشو دلتنگ ازین نیلی دوایر
چه داند کس که چون خواهد شد آخر
هوش مصنوعی: به خودت فشار نیاور و نگران نباش، زیرا هیچکس نمیداند که در نهایت چه خواهد شد.
جوابش داد خسرو، گفت غم نیست
چو تو دارم، ز بختم هیچ کم نیست
هوش مصنوعی: خسرو به او پاسخ داد که نگرانیای ندارد، چون تو را دارم و برای من چیزی از خوشبختیام کم نیست.
دل مرد از بلاکی غم پذیرد
که روزی زاید و یک روز میرد
هوش مصنوعی: دل انسان از شدتی که غم به او میآورد، تحمل میکند، زیرا روزی به دنیا میآید و روزی دیگر نیز میمیرد.
مراد من، تو بودی از دو عالم
چو تو دارم چه باشد خوردنم غم
هوش مصنوعی: من تنها تو را میخواهم و به هیچ چیز دیگری نیاز ندارم؛ با وجود تو دیگر از دو جهان چه غم و اندوهی میتوانم داشته باشم؟
در این عالم که ملک زندگانی
ندادستند کس را جاودانی
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچکس را جاودانگی و زندگی ابدی ندادهاند.
جوانی رفت و پیری شد پدیدار
کشیدم گرم و سرد دهر بسیار
هوش مصنوعی: جوانی به پایان رسید و پیری به سراغم آمد، در این راه تجربیات زیادی از سختیها و شیرینیهای زندگی را از سر گذراندهام.
اجل بر کشتن من، گو مکن دیر
که از دوران شدم یکبارگی سیر
هوش مصنوعی: مرگ به من نزدیک است، پس دیر نکن که من از زندگی به اندازه کافی خسته شدهام.
ببر گو باد ازین سردابه گردم
که از گرمی او دل سرد کردم
هوش مصنوعی: بگذار باد از این مکان سرد مرا دور کند، زیرا گرمای او باعث شده است که من دل سردی پیدا کنم.
بهشتم گرم و سرد و نیک و بد را
که کردم من به سر دوران خود را
هوش مصنوعی: من در طول زندگیام تجربههای مختلفی از خوشی و ناخوشی، خوب و بد را داشتم، مانند بهشتی که در آن لحظات شیرین و تلخی را احساس کردهام.
نرنجم زآنچه آن را کشته ام پیش
که شستم عاقبت برکشته خویش
هوش مصنوعی: من از آنچه که خودم را در آن غرق کردهام ناراحت نمیشوم، چرا که در نهایت بر نتیجه کار خودم نظاره میکنم.
چو خود کردم، مرا تاوان نباشد
بلی خود کرده را درمان نباشد
هوش مصنوعی: اگر خودم کاری را انجام دادهام، نباید انتظار عواقب آن را داشته باشم. واقعاً برای کاری که خودم انجام دادهام، هیچ چارهای وجود ندارد.
در آن بند و در آن زندان دلگیر
شنیدم کان شده با همدگر پیر
هوش مصنوعی: در آن زندانی که بسیار ناراحتکننده بود، شنیدهام که دو نفر به هم پیوسته و با هم پیر شدهاند.
به هم خود را همی دادند تسکین
گهی او قصه ای گفتی، گهی این
هوش مصنوعی: آنان برای آرامش یکدیگر جمع میشدند و گاهی داستانی از او میشنیدند و گاهی داستانی از این.
گر این از درد دل و آواز دادی
به لطفی او دل این باز دادی
هوش مصنوعی: اگر تو در این درد و رنج دل خود را با ناز و زیبا امیاز کردی، او نیز با محبت و لطفش دل تو را شاد کرده است.
ور او کردی گران دل از شکایت
سبک کردی دل اینش از حکایت
هوش مصنوعی: اگر او را به دلگیری از شکایت سنگین کردی، دل من از حکایت این موضوع سبک و راحت شد.
درین گفت و گزارش هر دو در تب
همی بودند تا شد روزشان شب
هوش مصنوعی: در این گفتگو و تبادل نظر، هر دو طرف در حال شور و هیجان بودند تا اینکه روزشان به شب تبدیل شد.
چو شب، دیبای کحلی بر سر آورد
زمانه سر به بی مهری برآورد
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا رسید، زمانه مثل اینکه پوششی زیبا و تیره بر سر گذاشت، اما در عوض به بیمهری و سختی پیش آمد.
ز شیرینی ترش شد دهر را چهر
شد اندر چاه مغرب خسرو مهر
هوش مصنوعی: زمانی که روزگار به کام همه بود و شیرین مینمود، ناگهان تغییر کرد و به تلخی گرایید. در این میان، خسرو مهر (که نماد محبت و دوستی است) در چاه مغرب، یعنی در غرب، به شدت در مضیقه و سختی افتاد.
فلک درهم شد از خشم پلنگی
سیه شد روی شب، چون موی زنگی
هوش مصنوعی: آسمان از غضب به شدت به هم ریخت و شب تاریک شد، مانند مویی سیاه و زنگزده.
زچشمان ریخت خسرو ساعتی آب
وز آن انده دو چشمش رفت در خواب
هوش مصنوعی: از چشمان خسرو یک ساعت اشک ریخت و آن اندوه، چشمانش را به خواب برد.
دگر زان رنج و زان تاب و از آن دود
دل شیرین زمانی هم بر آسود
هوش مصنوعی: دیگر از آن رنج و درد و آن غم و اندوه و از آن شوق دلانگیز، مدتی را نیز آرامش یافتهام.
فرود آمد ز روزن ناسزایی
چنان کاید فرو ناگه بلایی
هوش مصنوعی: ناگهان بلا و مصیبتی به سر آدم میآید که هیچکس انتظارش را ندارد، مثل یک کلام زشت که از پنجره به داخل میآید.
فرود آمد روانی تا بر او
نشست از پای اما بر سر او
هوش مصنوعی: یک روح یا نیرویی به زمین آمد و روی او نشسته، در حالی که از پایین به او نزدیک شده است، اما در واقع بر سر او قرار دارد.
چنان زد دشنه ای بر پهلوی شاه
که گیتی را برآمد از درون آه
هوش مصنوعی: دشمنی با تیزی دشنه به شاه حمله کرد و به قدری درد و آسیب شدیدی به او وارد آورد که آه و نالهای از دل جهان بلند شد.
چو خسرو چشم بگشاد و چنان دید
تحمل کرد از آن زخم و نجنبید
هوش مصنوعی: وقتی خسرو چشمانش را باز کرد و آن صحنه را دید، با وجود زخم عمیقش، تحمل کرد و هیچ واکنشی نشان نداد.
نزد دم زان و داد اندر زمان جان
که تا شیرین نگردد با خبر زان
هوش مصنوعی: در هنگام صحبت کردن و بیان نظرات خود، باید به زمانی که زندگی میگذرد توجه کنیم، چرا که تا زمانی که از شیرینی و زیبایی آگاهی پیدا نکنیم، زندگی واقعی را نخواهیم شناخت.
مر او را بود ازین سان، حال و شیرین
به خواب اندر چنین می دید مسکین
هوش مصنوعی: او در خواب به حالت شیرینی بود و در این حال، حالتی زیبا و دلنشین را تجربه میکرد.
که شمع دولتش بی نور گشتی
زچشمش روشنایی درو گشتی
هوش مصنوعی: به دلیل بینوری شمع دولت او، از چشمش روشنایی زدوده شده است.
ازین هیبت بجست از خواب و بر خاست
سراسیمه نگه کرد از چپ و راست
هوش مصنوعی: از آن حالت ناگهان از خواب بیدار شد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد.
چه دید آن شب، که آن را کس مبیناد
بدان روز بدش دشمن نشیناد
هوش مصنوعی: آن شب چه چیزی را دید که هیچکس نتوانست آن را ببیند و به خاطرش در آن روز بد، دشمنانش را نشناخت؟
تهیگاه شه کشور دریده
طمع از جان به صد حسرت بریده
هوش مصنوعی: در مکانی که شهروندان کشورش از طمع و آرزوهای بیپایه رنج میبرند، روح و جانشان از حسرت و اندوه شکسته و خالی شده است.
تنش رنگین ز خون از پای تا فرق
ز سر تا پای در دریای خون غرق
هوش مصنوعی: بدن او از خون رنگین شده و از پا تا سر در دریای خون غوطهور است.
چو شیرین کرد از آن حالت نظاره
گریبان تا به دامن کرد پاره
هوش مصنوعی: وقتی شیرینی و زیبایی او را دیدم، آنقدر غرق تماشا شدم که حتی از دامنم هم دست کشیدم.
کشید از ساق موزه خنجری تیز
به خود زد خفت در پهلوی پرویز
هوش مصنوعی: یک خنجر تیز از زیر پای خود برداشت و به پهلوهای پرویز ضربه زد، که باعث شد به زمین بیفتد.
نشد زو خاطرش آزرده یک موی
لبش بر لب نهاد و روی بر روی
هوش مصنوعی: او هیچگاه از او دلخور نشد، بلکه تنها یک تار موی لبش بر لب گذاشت و رویش را به سمتی دیگر برگرداند.
بدان شد خاطرش یکباره خشنود
در آغوشش گرفت و خوش برآسود
هوش مصنوعی: بدانید که او ناگهان احساس خوشحالی کرد و در آغوشش گرفت و با آرامش نفس کشید.
چو برزد خور ز چرخ نیلگون سر
زخون دیده شد روی زمین تر
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از افق آبی رنگ برآمد، زمین با چشمان اشکآلودش جلوهگر شد.
زمانه بس که خون با خاک آمیخت
کواکب خون شد از چشم فلک ریخت
هوش مصنوعی: زمانه آنقدر خون و خاک را با هم مخلوط کرده است که ستارهها نیز از دل دردها و مصیبتهای آسمان اشک ریختهاند.
نمی گویم از آن مرگ و از آن زیست
که کس نشنید از آن حرفی که نگریست
هوش مصنوعی: نمیخواهم درباره مرگ و زندگی صحبت کنم، چون هیچکس چیزی از آنچه که دیده است، نشنیده.
از آن ماتم کزو جانهاست در جوش
جهان را تازه شد مرگ سیاووش
هوش مصنوعی: از آن غم و اندوهی که جانها را در تلاطم قرار داده، دنیا دوباره به خاطر مرگ سیاووش دستخوش تغییر و تازگی شده است.
از آن آوازه کافتاد از چپ و راست
فغان از مرد و زن هر گوشه برخاست
هوش مصنوعی: در اطراف، صدای فریاد از مردان و زنان به گوش میرسید و همه از آن خبر وحشتناک گلهگذار بودند.
چو بشنید این سخن شیرویه شوم
که از حلوای شیرین گشت محروم
هوش مصنوعی: وقتی شیرویه این حرف را شنید، حس کرد که به شیرینی حلوای مورد علاقهاش دسترسی پیدا نکرده است.
برآشفت و به خود پیچید چون مار
بخورد از آن پشیمانی بسیار
هوش مصنوعی: او به شدت ناراحت شد و مانند ماری که به خود میپیچد، به خاطر پشیمانی بسیار دچار آشفتگی شد.
کزین اندیشه او شبها نمی خفت
که با شیرین شود بعد از پدر جفت
هوش مصنوعی: او به خاطر فکر و خیال شیرین شبها خوابش نمیبرد، چون میخواست بعد از پدر، با شیرین ازدواج کند.
چه گویم تا مدام از نوک پرگار
چها می سازد این چرخ ستمکار
هوش مصنوعی: چه بگویم از این دنیای پر از درد و ستم که مدام به دور خود میچرخد و سرنوشتها را رقم میزند؟
نمی بینم ز تاثیر ستاره
عجایبهای دوران را شماره
هوش مصنوعی: من تأثیر ستارهها را نمیبینم و عجایب این دوران را نمیشمارم.
جهان را هست ازین بسیار در جیب
کشیده پرده ای بر روی صد عیب
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر پردهای که بر روی عیبهایش کشیده شده، از بسیاری از مسائل پنهان و ناپسند، کمیت و کیفیت آنها را نمیتوان بهخوبی مشاهده کرد.
ز نو هر ساعتی نقشی نگارد
عجایبها بسی در پرده دارد
هوش مصنوعی: هر لحظه، چیزی تازه و شگفتانگیز نمایش داده میشود و در پس پرده، رازهای زیادی نهفته است.
چو لاله کس نزد زین بوستان سر
که سر تا پا نکرد او را به خون تر
هوش مصنوعی: در این بوستان، مانند لالهای است که کسی به او نزدیک نمیشود و او را از سر تا پای خود در خون غوطهور کرده است.
چه داند کس که این خود رای وارون
چها می آورد از پرده بیرون
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که این سرنوشت خودسر و ناپایدار چه چیزهایی را از درون خود به نمایش خواهد گذاشت.
مدار اندر مدار او مدارا
که نه بهمن ازو ماند و نه دارا
هوش مصنوعی: در زندگی با همه دست به ملاطفت و نرمش بگذار، زیرا در نهایت هیچ چیز دائمی نیست و نه ثروت باقی میماند و نه قدرت و دارایی.
مشو داماد چرخ آبنوسی
که پر دیده ست از این گونه عروسی
هوش مصنوعی: به داماد شدن در چرخ و گردش زندگی نپرداز، چرا که این دنیا پر از زیباییهای فریبنده و ظاهری است که میتواند انسان را به اشتباه بیندازد.
مشو غافل ازین دریای پر نیل
که می گرید هنوز از مرگ هابیل
هوش مصنوعی: از غافل بودن درباره این دریای عمیق و پر آب پرهیز کن، زیرا این دریا هنوز از مرگ هابیل خون میگرید.
مدار از وی ترحم، چشم قطعا
که پر خون کرد طشت از خون یحیی
هوش مصنوعی: از او انتظار رحم و محبت نداشته باش، زیرا چشمی که به سوی او مینگرد، حتماً سرشار از اشک و غم خواهد شد، چنانکه طشت پر از خون یحیی شده است.
عجب مشمر گر این گردنده گردون
سر ایرج نهد پیش فریدون
هوش مصنوعی: عجب نکن اگر این جهان چرخنده، گردن ایرج را در برابر فریدون قرار دهد.
بزن آبی و زین آتش مزن جوش
که ناحق رفت در خون سیاووش
هوش مصنوعی: برو آب بریز و از این آتش که باعث حرص و التهاب میشود، دوری کن، چرا که بیدلیل خون سیاووش ریخته شد.
مکن حیرت، اگر خسرو زبون شد
ببین احوال کیخسرو که چون شد
هوش مصنوعی: نگران نباش، اگر خسرو در دام ذلت افتاده است، حال کیخسرو را بررسی کن که او چگونه دچار این سرنوشت شده است.
مگرد از کشتن خسرو پریشان
ببین یک یک همه احوال پیشان
هوش مصنوعی: مگذار که از کشتن خسرو ناراحت شوی، نگاه کن که هر یک از آنها چطور در حالتی هستند و چه احوالی دارند.
که گاه مرگ، کردند این زمین بوس
چه جمشید و چه ضحاک و چه کاووس
هوش مصنوعی: گاهی اوقات مرگ به زمین بوسه میزند، چه جمشید باشد، چه ضحاک و چه کاووس.
فلک را نیست در گردش جز این کار
که این را بر کشد، آن را کشد خوار
هوش مصنوعی: زمانه تنها به این امر مشغول است که برخی را بالا میبرد و برخی را خوار میکند.
فلک کج رو بود، با او مشو راست
که او را هیچ پا از سر نه پیداست
هوش مصنوعی: آسمان به سمت نادرستی میرود، بنابراین با او درست رفتار نکن، زیرا او هیچ ثبات و مشخصی ندارد.
مکن بد تا توان، از بد بیندیش
که هر کو بد کند بد آیدش پیش
هوش مصنوعی: کار بد نکن و به بدی فکر نکن، زیرا هر کسی که کار بدی انجام دهد، بدی در پیش او خواهد بود.
به بد کردن مکن دل خوش، که دوران
جزای بد دهد آخر دو چندان
هوش مصنوعی: به بدی و رفتار ناپسند دلخوش نباش، چرا که در نهایت، عاقبت آن خیری نخواهد داشت و عذاب و پاداش بدی به مراتب بیشتر خواهد بود.
گرت در زندگی نبود جزایی
دهندت بعد ازین مردن سزایی
هوش مصنوعی: اگر در زندگیات جزا و پاداشی برایت در نظر نگیرند، پس بعد از مرگ تو نیز سزا و کیفر نخواهی داشت.
مکن دل خوش که بد کردی و مردی
تو پنداری مگر خوردی و بردی
هوش مصنوعی: دلخوش نباش که کارهای بدی انجام دادی و رفتی، تو فقط فکر میکنی که به آرامش رسیدی بدون اینکه عواقب آن را درک کنی.
مخور خرمن، مگو کین ده خراب است
که بر هر یک جوی، سالی حساب است
هوش مصنوعی: درباره گندمزارها و زمینهای خراب صحبت نکن، چون در هر جوی و مسیر، یک سال درآمد و حسابی وجود دارد.
مشو غافل که هر کو برد راهی
جهان نزدش نیرزد برگ کاهی
هوش مصنوعی: هرگز فراموش نکن که کسی که در زندگی راهی را انتخاب کند، دنیا برای او به اندازه یک برگ کاه ارزش ندارد.
تو این خرمن که برگ کاه ازو به
درین صحرا همه بر باد برده
هوش مصنوعی: تو در این دشت پر از کاه و بیفایده، چیزی از خود نداری که به دیگران نشان دهی و همه چیز تو از دست رفته است.
مکن از باد و بود دهر دل شاد
که بودش سر به سر باد است بر باد
هوش مصنوعی: از خوشحالی به خاطر شرایط و وضعیتی که در زندگی وجود دارد خود را شاد نکن، زیرا همه چیز در این دنیا ناپایدار و گذراست و چیزی که به نظر ثابت میرسد، در واقع مانند باد بیثبات است.
منه دل بر جهان، زیرا که ایام
نه از بودت اثر ماند نه از نام
هوش مصنوعی: دل خود را به دنیا وابسته نکن، چرا که روزگار نه از وجود تو نشانهای باقی میگذارد و نه از نام و یاد تو.
جهان با دستگاه و لات و لوتش
خراسانی است وان جفتی بروتش
هوش مصنوعی: جهان با تمام مشکلات و افرادی که در آن هستند، شبیه به خراسانی است و همانطور که جفتی در کنار اوست، در زندگی نیز همراهانی داریم.
مکن تا می توان زو هیچ یادی
که نبود زو بروتی بیش و بادی
هوش مصنوعی: به یاد کسی نیا، به هیچ دلیلی، که او از یاد ما رفته و دیگر در زندگیمان جایی ندارد.
جهان کش صد هزار آزاد بنده ست
پیازی دان که تو بر توش گنده ست
هوش مصنوعی: دنیا پر از انسانهای آزادهای است که هرکدام دارای هویت و ویژگیهای خاص خود هستند. بنابراین، مانند پیازی که لایههای مختلفی دارد، آنها نیز هرکدام درون خود عمق و ابعاد گوناگونی دارند.
جهان کز وی نمی برد دلت طمع
بود ریشی برو چندین مگس جمع
هوش مصنوعی: جهانی که به خاطر آن دل، امیدی ندارد، مثل مگسهایی است که به ریشهای خوشبو میچسبند.
چه جای ریش مرداری ست پرگند
رو گرد آمده هر سو سگی چند
هوش مصنوعی: در اینجا به وضعیت ناخوشایند و زشتی اشاره شده که در آن، جایگاه و وضعیت اجتماعی و فرهنگی فرد به قدری پایین آمده است که او را به یک چیز ناپسند تشبیه میکند. به عبارت دیگر، در این فضا افراد بیارزش و بیاعتبار دور هم جمع شدهاند و این جمعیت نه تنها از نظر ظاهری، بلکه از نظر معنوی و فرهنگی نیز ناپسند به نظر میرسند.
نباشد این جهان را مرد در خورد
جوانمردی مجو زین ناجوانمرد
هوش مصنوعی: این جهان را مردی نیست که شایستهی جوانمردی باشد، پس از افراد ناجوانمرد به دنبال جوانمردی مگردید.
بمان سازش که این ناساز از تو
نداده می ستاند باز از تو
هوش مصنوعی: اگر با من سازش کنی، این ناهماهنگی که از تو ناشی میشود، دیگر به من صدمه نمیزند و دوباره از تو باز نمیگردانم.
جهان را نیست غیر از رنگ و بویی
زمان را نیست جز گفتی و گویی
هوش مصنوعی: جهان چیزی جز رنگ و بو ندارد و زمان هم چیزی جز گفتن و شنیدن نیست.
مخور نیرنگ چرخ لاجوردی
که رنگ و بویش آرد روی زردی
هوش مصنوعی: به دام فریب و فریبکاری روزگار نیفت. زیرا زیبایی و جذابیت ظاهری آن، تنها یک فریب است که در نهایت ممکن است به زردی و پژمردگی زندگیات منجر شود.
جهان و هر چه اسباب جهان است
مدان سودش که سر تا پازیان است
هوش مصنوعی: به دنیا و هر چیزی که در آن وجود دارد، بها ندهید، زیرا همه اینها به پایان میرسند و فایدهای ندارند.
درین بیغوله دشت بی سرو پا
که پایانش ز هر سو نیست پیدا
هوش مصنوعی: در این گوشه دشت بینهایت که پایانش از هر طرف دیده نمیشود، وجود دارد.
دلا خوش می نهم راهیت در پیش
جهان و هر چه دارد از کم و بیش
هوش مصنوعی: ای دل، خوشحال باش که راهی را در پیش داری و در این دنیا هر آنچه که هست، چه کم و چه زیاد، برای تو وجود دارد.
به بادش ده که آخر گرد باشد
اگر خود گنج بادآور باشد
هوش مصنوعی: به او بده که در نهایت به حالت گرد و گردابی درآید، حتی اگر خود او منبع ثروت و دارایی باشد.
جهان را دور کن از خویش و بگذر
بود بانگ دهل از دور خوشتر
هوش مصنوعی: دنیا را از خود دور کن و از آن بگذر، زیرا صدای دهل از دور دلانگیزتر است.
مشو بهر جهان بسیار در بند
جهان بگذار و بر ریش جهان خند
هوش مصنوعی: به خاطر دنیا خودت را درگیر نکن، دنیا را به حال خودش بگذار و به معضلات آن بخند.
بنه بار جهان از دوش و بگذار
که خوشتر می رود مرد سبکبار
هوش مصنوعی: بار دنیا را از دوش خود بردار و بگذار تا زندگی با سبکی و راحتی پیش برود.
نه یک عالم به یک ذلت نیرزد
که صد عالم به یک منت نیرزد
هوش مصنوعی: یک عالم به خاطر یک ذلت ارزش ندارد، در حالی که صد عالم به خاطر یک عملی که شخص میتواند به عنوان یک نعمت یا لطف به کسی بکند، ارزش ندارد.
نشین بر اسب ترک و سخت کن تنگ
مکش بار جهان، همچون خر لنگ
هوش مصنوعی: بر سوارکاری بر اسب ترک بنشین و حرکت نکن. بار سنگین دنیا را مانند مردم ناتوان به دوش نکش.
بهل دیوی و همجنس ملک شو
مسیحاوار بر چارم فلک شو
هوش مصنوعی: از خودبینی و خصومت دوری کن و مانند مسیح، در عرش و مقام عالی قرار بگیر.
مشو ناخوش که عالم را بقا نیست
از آنش نام جز دار فنا نیست
هوش مصنوعی: ناراحت نباش که دنیا دوام ندارد، چراکه تنها نامش باقی میماند و همه چیز در نهایت نابود میشود.
برون کش رخت خود، زین دار فانی
که نبود دار فانی جاودانی
هوش مصنوعی: خود را از زین این دنیا بیرون بکش، چرا که این دنیا پایدار نیست و جاودانگی در آن وجود ندارد.
بجه از بازی این چرخ چون برق
که شد قارون و مالش در زمین غرق
هوش مصنوعی: بچۀ عزیز، از بازی این دنیا دوری کن، زیرا مانند برقی که ناگهان میتابد، ثروت قارون، در نهایت در زمین غرق میشود.
شوی آنگه ز ملک جاودان خوش
که سازی تلخ و شیرین جهان خوش
هوش مصنوعی: زمانی که برگزیدهای از سرای ابدیت میشوی، لذتی را تجربه میکنی که تلخیها و شیرینیهای این دنیا دیگر اهمیتی نخواهند داشت.
متاع دهر چبود زیب و زینت
مخرکان می برد از دست، دینت
هوش مصنوعی: زندگی و زیباییها و زینتهای دنیا گذرا هستند و به زودی از دست میروند؛ در حالی که دین و ایمان تو همیشه باقی میمانند. پس بهترین چیزها را در زندگی و هدفت انتخاب کن.
مخور غم، شاه ملک بی غمی باش
نه ای حیوان، در این ره آدمی باش
هوش مصنوعی: غم و اندوه را کنار بگذار و سعی کن مثل یک انسان با شجاعت و خوشی به زندگی نگاه کنی، نه اینکه مانند یک حیوان تنها به سختیها فکر کنی.
طمع بگدار و بگدر کان گدایی ست
طمع یکسو نهادن پادشایی ست
هوش مصنوعی: اگر به دنیا امیدوار و دست نیاز بگشایی، در حقیقت بیشتر از آنچه میخواهی، برای خودت میسازید. گدای امید و طمع، حیثیت و جایگاه واقعی انسان را پایین میآورد، در حالی که رها کردن این خواستهها به انسان عزت و بزرگی میبخشد.
برین ده دل منه ای روشنایی
که خوشدل باشد از ده، روستایی
هوش مصنوعی: ای روشنی، دل مرا در این ده جز به خوشی نکن، که کسی که در این روستا زندگی میکند، باید شاد باشد.
چرا باید به چیزی کرد برداشت
که آخر بایدت بگدشت و بگداشت
هوش مصنوعی: چرا باید به چیزی اهمیت بدهی که در نهایت به آن پایان میدهی و فراموشش میکنی؟
چو آخر بایدت رفتن ازین ده
ز اول بار اگر بگداریش به
هوش مصنوعی: وقتی که در نهایت ناچار به ترک این دنیا هستی، بهتر است از ابتدا به آنچه که مهم است توجه کنی و در نظر بگیری.
برون شو زین سرای پر ز آتش
که هرگز، کس نزد در وی دمی خوش
هوش مصنوعی: از این مکان پر خطر و آتشین بیرون برو، چرا که هیچکس در اینجا نمیتواند لحظهای خوشی بگذارند.
جهان را نیست غیر از طبع وارون
که بارد ز ابر تیغش دم به دم خون
هوش مصنوعی: جهان فقط تحت تاثیر طبیعت معکوس است که هر لحظه از ابر تیرش خون میبارد.
مشو مهمان این وارونه، زنهار
که مهمانی کند، آنگه کشد خوار
هوش مصنوعی: فریب این مهمانی را نخور، زیرا اگر در این فضا وارد شوی، به ذلت دچار خواهی شد.
منه دل بر جهان زین بیش و اسباب
که اینها نیست غیر از نقش برآب
هوش مصنوعی: به دل خود محبت و وابستگی به دنیا و وسایل آن را نگذار، چرا که اینها چیزی جز تصاویری روی آب نیستند و زودگذرند.
بهل این خاکدان شاها که بادی ست
که از شاهان منادی بر منادی ست
هوش مصنوعی: این دنیای فانی را رها کن، زیرا دمی از آنچه که از پادشاهان به یادگار مانده است، چیزی جز صدا و خبر نمیماند.
که گر ملک جهان داری مسلم
بباید رفتنت آخر به صد غم
هوش مصنوعی: اگرچه صاحب اختیار دنیا باشی، در نهایت باید با غم و اندوه به سفر آخرت برسی.
گرت در سر هوای زندگانی ست
بمیر از خود که عمر جاودانی ست
هوش مصنوعی: اگر در دل تو آرزوی زندگی وجود دارد، باید از خودت بگذری، زیرا عمر واقعی و جاودانه در این گذشتن نهفته است.
چرا کز این جهان، آن زنده جان برد
که پیش از مرگ تن از خویشتن مرد
هوش مصنوعی: چرا از این دنیا جان زندهای را برباید که قبل از مرگ جسمش، از خود واقعیاش جدا شده است؟
درین عالم که جمشید و فریدون
یکی زو سر نیاوردند بیرون
هوش مصنوعی: در این جهان، هیچ یک از شخصیتهای بزرگ و اسطورهای مانند جمشید و فریدون نتوانستهاند از دایره محدودیتهای خود خارج شوند و تواناییهایشان را فراتر از آنچه هستند، نشان دهند.
مگو خسرو شد اندر خاک پیوست
که زیر هر قدم کیخسروی هست
هوش مصنوعی: نگو که خسرو در خاک گم شد و دیگر اثری از او نیست، زیرا زیر هر قدمی که برداشته میشود، نشانهای از دوران کیخسرو وجود دارد.