برگردان به زبان ساده
باز آی و مرهمی به دل ریش خسته نه
چشمی بدین دو دیده در خون نشسته نه
هوش مصنوعی: برگرد و با حضورت زخمهای دل خستهام را درمان کن. دیگر هیچ امیدی به این چشمانم که در خون غوطهورند، ندارم.
پشتم شکست هجر تو گر بار می نهی
باری به قدر طاقت پشت شکسته نه
هوش مصنوعی: اگر تو بر دوش من باری بیفکنی، بدان که من توان تحملش را ندارم، زیرا به خاطر دوری تو، تحملم بسیار کم شده است.
چون دل نمی دهد ز غمت گر دگر غمی ست
آن هم بیار و بر دل از غم نرسته نه
هوش مصنوعی: اگر دل از غم تو رنجیده، اگر غم دیگری هم وجود دارد، آن را هم بیاور. اما بدان که دل من همچنان از غم رها نشده است.
بگسست دل زمام صبوری به پای او
از زلف خویش یک دو سه تاری گسسته نه
هوش مصنوعی: دل من در برابر زیبایی او، صبرش را از دست داده است؛ همچون زلفی که به راحتی چند تار آن گسسته شده باشد.
جان کز غمت گریخت به آن طره اش سپار
بندی بر این شکاری از دام رسته نه
هوش مصنوعی: جانم که از غم تو فراری است، به آن موهایش پناه برده است. من هم مانند یک شکارچی، از دامهایی که به من بسته شده، رستهام.
خون بست بر رخم جگر ار میهمان شوی
پیش سگانت طعمه جگرهای بسته نه
هوش مصنوعی: اگر به میهمانی بیایی و در کنار سگها باشی، بدان که گرما و درد دل من را حس میکنند و من نمیخواهم که به تو آسیب بزنند.
جامی ز دست داد دل و دین تو را که گفت
بر طرف گل ز سنبل سیراب دست نه
هوش مصنوعی: کسی که به دل و دین تو بیاعتنا باشد، مانند شخصی است که در حیاطی گلدار، به گلزاری نگاه میکند اما از شیرینی و زیبایی آن بیخبر است. او نمیداند که با گرفتن دست از روی سنبل، خود را از لذت شیرین آن محروم کرده است.