برگردان به زبان ساده
شدم به طرف گلستان که تا گلی چینم
ز سرو قامت دلدار درد برچینم
هوش مصنوعی: به کی گلستان رفتم تا گلی از آن بچینم و غمهایم را فراموش کنم و دردهای دل را کنار بگذارم.
دلم ببرد و به رخسار خویش پُر چین کرد
نهاد سلسله بر ما ز زلف پُر چینم
هوش مصنوعی: دل من را ربود و با زیبایی چهرهاش مرا در دام خود گرفت، همچنان که زلفهای پرچینش زنجیری بر گردنم نهاد.
به گرد باغ بسی طوف میکنم باری
گلی به رنگ تو در بوستان نمیچینم
هوش مصنوعی: من بارها به دور باغ میچرخم، اما هیچ گلی را از بوستان نمیچینم که به رنگ تو باشد.
حکایت بت چینی همی شنیدم گوش
نظر ز دیده بیفتاد بر بت چینم
هوش مصنوعی: داستانی دربارهی بتچینی شنیدهام، که توجه و نگاه من به بت چینی افتاد.
تو رخ به رخ نه و از شاه مات ایمن باش
که من به دولت وصل تو عرصه برچینم
هوش مصنوعی: باید رو در رو با من ملاقات کنی و از قدرت پادشاه در امان باشی، زیرا من با دسترسی به خوشبختی تو، هر مانع و مشکلی را از سر راهت برخواهید داشت.
به چین زلف جهانی تو کردهای پُر چین
که از خطای دو چشمت همیشه پرچینم
هوش مصنوعی: زلفهای تو مانند دیواری دور دنیا را احاطه کرده است و من به خاطر اشتباهات چشمانت همیشه در این حصار گرفتارم.
همیشه خال رخ دوست در خیالم بود
که گر به دست دل افتد چو دانه برچینم
هوش مصنوعی: همیشه تصویر زیبای دوست در ذهنم وجود داشت و اگر فرصتی به دست بیارم، مانند دانهای آن را با دقت و محبت جمعآوری میکنم.