برگردان به زبان ساده
شب وصال میسّر نمیشود چه کنم
سعادتیست چو باور نمیشود چه کنم
هوش مصنوعی: شب وصل و دیدار به آسانی فراهم نمیشود، چه کار میتوانم بکنم؟ این سعادت و خوشبختیای است که به حقیقت نمیپیوندد، چه کنم؟
بجز خیال که او نور دیدهٔ بصرست
به پیش دیده مصوّر نمیشود چه کنم
هوش مصنوعی: به جز خیالی که او روشنایی چشم من است، هیچ چیز دیگری در نظر نمیآید، چه کار میتوانم بکنم؟
ببین که توسن ایام تند سفله نواز
به هیچ گونه مسخّر نمیشود چه کنم
هوش مصنوعی: نگاه کن که اسب تندرو روزگار، که از انسانهای پست حمایت میکند، به هیچ وجه تسلیم نمیشود. من چه کار کنم؟
شب فراق که تاریکتر ز روز منست
به شمع وصل منوّر نمیشود چه کنم
هوش مصنوعی: شب جدایی که حتی از روز هم تاریکتر است، با نور شمعِ وصال روشن نمیشود. حالا چه کاری باید بکنم؟
به هر زری که ز رخ دارم وز دیده گهر
گدای عشق توانگر نمیشود چه کنم
هوش مصنوعی: این بیت به احساس عشق و وابستگی عمیق اشاره دارد. شاعر از زیبایی و جاذبهای که از چهره محبوبش میبیند و از اشکهایی که در چشمانش میچکد، سخن میگوید. او افسوس میخورد که با وجود این عشق و احساسات قوی، همچنان به نوعی در فقر عاطفی به سر میبرد و نمیتواند به خوشبختی و ثروت واقعی دست یابد. در نهایت، شاعر از ناتوانیاش در تغییر این وضعیت گلایه میکند.
هزار حیله و دستان به وصل او کردم
به حیله کار میسّر نمی شود چه کنم
هوش مصنوعی: به هر طریقی که میتوانستم تلاش کردم تا به وصالش برسم، اما هیچکدام از ترفندهایم نتیجه نداد. حالا نمیدانم چه باید بکنم.
سخن چو قند مکرّر بود مرا به جهان
چو ذکر دوست مکرّر نمیشود چه کنم
هوش مصنوعی: صحبتهای من مانند قند شیرین و دلپذیر است، اما در این دنیا هیچ چیز مانند یاد و ذکر دوست، تکرار نمیشود. نمیدانم چه باید کرد.