برگردان به زبان ساده
ز گفتار او کوش شد شادمان
فرود آمد از اسب هم در زمان
هوش مصنوعی: از سخنان او شادی بر دل نشست و او با خوشحالی از اسب پایین آمد.
فرود آمد از بام فرزانه، تفت
در خانه بگشاد و خود پیش رفت
هوش مصنوعی: عقل و دانایی از بلندای خود پایین آمد و درهای تفت را باز کرد و خود به جلو رفت.
فراوانْش بنواخت و بستود و گفت
که با جان پاکت خرد باد جفت
هوش مصنوعی: او بسیار به او محبت کرد و ستایشش کرد و گفت که با جان پاکت، خرد و دانش همسفر و همراهت باشد.
نباید که اندیشه داری به هیچ
که بر آرزوی تو کردم بسیچ
هوش مصنوعی: تو نباید به هیچ چیز اندیشه کنی، زیرا من به آرزوی تو بسیار توجه کردهام.
ولیکن تو آن کن که فرمایمت
یکی تا ز دل زنگ بزدایمت
هوش مصنوعی: اما تو کار را به گونهای انجام بده که به تو میگویم، تا بتوانم غم و اندوه دل را از تو بزدایم.
سلیحش جدا کرد و اسبش ببست
سوی چارهٔ روی وی برد دست
هوش مصنوعی: او سلاحش را کنار گذاشت و اسبش را بست تا راهی برای دیدن چهرهاش پیدا کند.
جز از میوه چیزی ندادش خورش
از او دور شد توش و آن پرورش
هوش مصنوعی: تنها چیزی که از او بهرهمند نشد، میوه بوده است؛ از آن فاصله گرفته و به دور از پرورش و رشد باقی مانده است.
تن کوش باریک شد مستمند
بیفتاد بیمار، خوار و نژند
هوش مصنوعی: بدن او به شدت ضعیف و بیمار شده و او احساس حقارت و ناتوانی میکند.
چنان دان که برداشت از جان امید
تنش گشت لرزان چو از باد بید
هوش مصنوعی: بدان که وقتی امید از دل انسان برود، روح او به اندازهای لرزان و ناپایدار میشود که مانند بیدی در باد میلرزد.
بدو گفت پیر ای سرِ انجمن
چگونه شناسی همی خویشتن
هوش مصنوعی: پیر به او گفت: ای پیشوای جمع، چگونه میتوانی خود را بشناسی؟
کجات آن خدایی و گردنکشی!
کجات آن بزرگی و نام و کشی!
هوش مصنوعی: کجاست آن خدایی که گردنکشی میکرد؟ کجاست آن بزرگی که نام و جاه داشت؟
کجات آن بزرگی و گنج و سپاه!
کجات آن بلند اختر و تاج و گاه!
هوش مصنوعی: کجاست آن عظمت و ثروت و نیروی تو؟ کجاست آن ستاره درخشان و تاج و مکانت تو؟
که امروز یکسر ز تو دور شد
بدین سان تنت خوار و رنجور شد
هوش مصنوعی: امروز به طور کامل از تو فاصله گرفتم و به این ترتیب، تن تو آسیبدیده و بیحال شد.
چنین داد پاسخ که ای نامور
نبینم کس از خویشتن خوارتر
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که ای معروف، هیچکس را از خودم پستتر نمیبینم.
نه توش و توان و نه نیروی تن
به گیتی مباد ایچ مردم چو من
هوش مصنوعی: نه تو توانایی داری و نه نیروی جسمی، پس در دنیا کسی مثل من پیدا نشود.
بدو گفت پس بندهای گر خدای؟
همان راهجوینده گر رهنمای؟
هوش مصنوعی: او گفت: اگر خدایی هست، پس چرا بندهای برای او وجود ندارد؟ هر کسی که جویای راهی است، باید راهنمایی داشته باشد.
بدو گفت کمتر ز من بنده نیست
چو من در جهان خوار و افگنده نیست
هوش مصنوعی: او به او گفت: «هیچ بندهای در دنیا به حقارت و پستی من نیست و کمتر کسی مانند من در این شرایط قرار دارد.»
همان است کاندر گمانم هنوز
جهانآفرین را ندانم هنوز
هوش مصنوعی: من هنوز نمیدانم خالق جهان کیست، با اینکه در ذهنم تصوراتی دربارهاش دارم.
پس آن پیر دانا به نیرنگ و رای
همی چاره آورد با او به جای
هوش مصنوعی: پس آن مرد پیر و با تجربه با تدبیر و فکر خود راه حلی برای او پیدا کرد.
دو دندان و دو گوش او تازه کرد
به سوهان و دارو به اندازه کرد
هوش مصنوعی: او با سوهان و دارو دو دندان و دو گوش خود را تازه و سالم کرد.
خورش داد تا تنش نیرو گرفت
رخ کهربا رنگ نیکو گرفت
هوش مصنوعی: خورشید به بدن تابش داد تا او توان و قدرت بگیرد و چهرهاش رنگی مانند کهربا و زیبا پیدا کند.