برگردان به زبان ساده
و آنچه گفتم که: «مر این کتاب را کشف المحجوب نام کردم»، مراد آن بود که تا نام کتاب ناطق باشد بر آنچه اندر کتاب است مر گروهی را که بصیرت بود، چون نام کتاب بشنوند، دانند که مراد از آن چه بوده است و بدان که همه عالم از لطیفهٔ تحقیق محجوباند بهجز اولیای خدای عزّ و جلّ و عزیزان درگاهش، و چون این کتاب اندر بیان راه حقّ بود و شرح کلمات تحقیق و کشف حجب بشریت، جز این نام او را اندر خور نبود. و بهحقیقت کشف، هلاک محجوب باشد، همچنان که حجاب هلاک مکاشف؛ یعنی چنانکه نزدیک طاقت دوری ندارد، دور طاقت نزدیکی ندارد؛ چون جانوری که از سرکه خیزد اندر هر چه افتد بمیرد، و آنچه از چیزهای دیگر خیزد اندر سرکه هلاک شود و سپردن طریق معانی دشوار باشد جز بر آن که وی را از برای آن آفریده بود، و پیغامبر گفت، صلی اللّه علیه و سلم: «کلٌّ میسَّرٌ لما خُلِقَ له، خدای عزّ و جلّ هرکسی را برای چیزی آفریده است و طریق آن بر وی سهل گردانیده.»
و آنچه گفتم که: «این کتاب را کشف المحجوب نام نهادم»، مراد آن بود که تا نامِ کتاب گویایِ آن چیزی باشد که در کتاب آمده است، برای گروهی که بینش دارند؛ تا چون نام کتاب را بشنوند، بدانند که خواسته از آن چه بوده است. و بدان که همهٔ جهانیان، جز دوستان خداوند گرامی و بزرگ و عزیزان درگاهش، از لطافتِ حقیقت در پردهاند. و چون این کتاب در بیان راه حق بود و شرح سخنانِ حقیقت و پردهبرداشتن از حجابهای بشری، جز این نام او را درخور نبود. و به راستی، پردهبرداری مایهٔ نابودیِ درپردهماندگان است، همچنانکه در پرده ماندن، مایهٔ نابودیِ پردهبرداشتگان. یعنی چنانکه نزدیک را با دوری توانی نباشد، دور را نیز با نزدیکی توانی نیست؛ همچون جانوری که از سرکه زاده شود، در هر چیز دیگر که افتد بمیرد، و آنچه از چیزهای دیگر زاده شود، در سرکه نابود گردد. و پیمودن راه معانی دشوار است، مگر برای کسی که او را برای همان آفریده باشند؛ و پیامبر — درود و سلام خدا بر او باد — فرمود: «هرکسی برای آنچه آفریده شده، هموار گردانیده شده است. خداوند گرامی و بزرگ هرکسی را برای چیزی آفریده و راهِ آن را بر وی آسان گردانیده.»
اما حجاب دو است: یکی حجاب رینی نعوذ باللّه من ذلک و این هرگز برنخیزد، ودیگر حجاب غینی، و این زود برخیزد و بیان این آن بود که بندهای باشد که ذات وی حجاب حق باشد؛ تا یکسان باشد به نزدیک وی حق و باطل و بندهای بود که صفت وی حجاب حق باشد و پیوسته طبع و سرش حق میطلبد و از باطل میگریزد.
اما حجاب دو گونه است: یکی حجابِ «رَینی» — که پناه میبریم به خدا از آن — و این هرگز برداشته نشود؛ و دیگری حجابِ «غَینی»، و این زود برداشته شود. و شرحِ این دو حالت به این شکل است که ممکن است فردی به گونهای باشد که وجودش خود مانع درک حقیقت باشد؛ چنانکه حق و باطل نزدِ او یکسان جلوه کند. و ممکن است فردی دیگر باشد که شرایط او را در حجاب نهاده، پس همواره در جستجوی حقیقت است و از باطل دوری میگزیند.
پس حجاب ذاتی که آن رینی است هرگز برنخیزد و معنی «رین» و «ختم» و «طبع» یکی بود؛ چنانکه خدای تعالی گفت: «کلّا بَلْ رانَ عَلی قلوبِهم ماکانُوا یکسِبُون (۱۴/المطففین)»؛ آنگاه حکم این ظاهر کرد و گفت: «إنَّ الّذینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیهم ءَأنْذَرْتَهم أمْ لم تُنذِرهُم لایؤمنون(۶/بقره)»، آنگاه علتش بیان کرد: «خَتَم اللّهُ عَلی قُلوبِهم وعَلی سَمْعِهم (۷/البقره)»، و نیز گفت: «طَبَعَ اللّهُ علی قُلوبِهم(۱۰۸/النحل).»
پس حجابِ ذاتی که همان «رَین» است، هرگز برداشته نشود. و معنای «رَین» و «ختم» و «طبع» یکی است؛ چنانکه خدای والا فرمود: «هرگز چنین نیست، بلکه آنچه میکردهاند، بر دلهایشان غلبه کرده است» (سورهٔ مطفّفین، آیهٔ ۱۴). آنگاه حکمِ این را آشکار ساخت و فرمود: «بیگمان کسانی که کفر ورزیدند، برایشان یکسان است که بیمشان دهی یا بیمشان ندهی، ایمان نمیآورند» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۶). سپس علّتش را بیان کرد: «خدا بر دلهایشان و بر شنواییشان مُهر نهاده است» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۷). و نیز فرمود: «خدا بر دلهایشان مُهر زده است» (سورهٔ نحل، آیهٔ ۱۰۸).
وحجاب صفتی که آن غینی بود روا باشد که وقتی دون وقتی برخیزد؛ که تبدیل ذات اندر حکم غریب و بدیع باشد، و اندر عین ناممکن؛ اما تبدیل صفت، چنانکه هست، روا باشد.
و حجابِ صفتی که همان «غَین» است، روا باشد که گاهی برداشته شود و گاهی نه؛ چرا که دگرگونیِ ذات، در حکم، امری غریب و شگفت است و در عمل ناممکن؛ اما دگرگونیِ صفت، همچنانکه هست، روا و شدنی است.
و مشایخ این قصه را در معنی رین و غین اشارت لطیف است؛ چنانکه جنید گوید، رحمةاللّه علیه: «الرّینُ مِنْ جُمْلَةِ الوَطَناتِ و الغَیْنُ منْ جُملةِ الخَطَراتِ. رین از جملهٔ وطنات است و غین از جملهٔ خطرات.» وطن پایدار بود و خطر طاری؛ چنانکه از هیچ سنگ آیینه نتوان کرد، اگرچه صقالان بسیار مجتمع گردند، و باز چون آیینه زنگ گیرد به مِصْقَله صافی شود؛ از آنچه تاریکی اندر سنگ اصلی است و روشنایی اندر آیینه اصلی، چون اصل پایدار بود، آن صفت عاریتی را بقا نباشد.
و مشایخ اشارهای لطیف به معنای رَین و غَین کردهاند؛ چنانکه جُنید — که رحمت خدا بر او باد — گوید: «رَین از جنسِ چیزهای پایدار و ماندگار است، و غَین از جنسِ خطوراتِ گذرا و عارضی». «وَطَن» پایدار و ماندنی است و «خَطَر» پیشامدی و گذرنده؛ چنانکه از هیچ سنگ، آیینه نتوان ساخت، هرچند صیقلدهانِ بسیار گرد هم آیند. و در برابر، چون آیینه زنگار بندد، با ابزار صیقل، شفّاف گردد. از آن رو که تیرگی در سنگ، اصلی و ذاتی است و روشنایی در آیینه، اصلی و ذاتی. چون اصلْ پایدار باشد، آن صفتِ عاریتی را ماندگاری نباشد.
پس من این کتاب مر آن را ساختم که صقال دلها بود که کاندر حجاب غین گرفتار باشند و مایهٔ نور حق اندر دلشان موجود باشد تا به برکت خواندن این کتاب آن حجاب برخیزد وبه حقیقت معنی راه یابند؛ و باز آنان که هستی ایشان را عَجْنَت از انکار حق و ارتکاب باطل بود، هرگز راه نیابند به شواهد حق، و از این کتاب مر ایشان را هیچ فایده نباشد. و الحمدُللّهِ علی نعمةِ العرفان.
پس من این کتاب را برای آن پرداختم که صیقلِ دلها باشد برای کسانی که در بندِ حجابِ غَین گرفتارند و گوهرِ نورِ حق در دلشان هست، تا به برکتِ خواندنِ این کتاب، آن پرده برداشته شود و به حقیقتِ معنا راه یابند. و اما آنان که سرشتِ هستیشان با انکارِ حق و فرو رفتن در باطل آمیخته شده، هرگز به نشانههای حق راه نخواهند یافت و این کتاب برایشان هیچ سودی نداشته باشد. و سپاس خداوند را بر نعمتِ شناخت.