برگردان به زبان ساده
چرا ازشام زلف آن صبح تابان بر نمی آری؟
دمار از روزگار کفر و ایمان برنمی آری؟
هوش مصنوعی: چرا موهای شبانه آن صبح زیبا را از سر به در نمیآوری؟ چرا اوضاع کفر و ایمان را تغییر نمیکنی؟
نمی سازی چرا آزاد، از قید خودی ما را؟
دل از امّید و بیم وصل و هجران برنمی آری
هوش مصنوعی: چرا ما را از بند خودت رها نمیکنی؟ دل ما را از امید و ترس جدایی و وصالی که دارم، آزاد نمیسازی؟
ز چشمت، موج بی پروا نگاهی، برنمی خیزد
چه دیدی کز نیام این تیغ عریان برنمی آری؟
هوش مصنوعی: نگاه تو بیپروا و پرجنب و جوش است، اما چرا از چشمانت این تیغ تیز را که میتواند آسیب برساند، نمیآوری؟
نمی سوزی به خاک نامرادی، تخم امّیدی
که دود از خرمنم، ای برق جولان، برنمی آری
هوش مصنوعی: تو به خاطر ناامیدی نمیسوزی، زیرا در دل من امیدی وجود دارد که حتی از دانههای خرمنم دودی به بلندای آسمان برمیخیزد، ای برق درخشان و پرتحرک، تو نمیتوانی این امید را از من بگیری.
به شکر خنده، نگشایی لب زخم اسیران را
که شور محشر از خاک شهیدان برنمی آری
هوش مصنوعی: با لبخند شکرگزار، زخمهای اسیران را باز نکن که صدای محشر از خاک شهیدان برنمیخیزد.
دو روزی مانده باقی ساقی، ایام بهاران را
ز قید توبه ام تاکی، پشیمان برنمی آری؟
هوش مصنوعی: دو روزی بیشتر از عمرم نمانده، بگذار در این روزهای بهاری که به شادابی میگذرد، از توبهام دست بردارم. آیا تو نمیخواهی مرا از پشیمانی نجات دهی؟
شب وصل است ای دل، از جمالش دیده روشن کن
سری چون شمع، تا کی از گریبان بر نمی آری؟
هوش مصنوعی: امشب شب وصال است، ای دل، از زیبایی او چشمانت را روشن کن. سر خود را مثل شمع بلند کن و از یقهات بیرون بیا، تا کی میخواهی پنهان بمانی؟
نمی بخشی گشاد، از شست بی باکی، نگاهی را
که آهی از دل گبر و مسلمان برنمی آری
هوش مصنوعی: تو از دل آرامش را به کسی نمیبخشی و نمیتوانی نگاه بیپروا و شجاعی داشته باشی، چرا که نمیتوانی از دل غمگین گبری و مسلمانی آهی برآوری.
حزین از کهنه دیر جسم، جان را، خیمه بیرون زن
چرا این کعبه را از کافرستان برنمی آری؟
هوش مصنوعی: حزین از منشأ قدیمی بدن، که جان را در خیمهای قرار داده است، چرا این کعبه را از سرزمین بیایمانان بیرون نمیآوری؟