برگردان به زبان ساده
بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن
دارم سری چو غنچه به زانوی خویشتن
هوش مصنوعی: در کنار کوچه خودم دراز کشیدهام و سرم را روی زانوی خود گذاشتهام، همانطور که غنچهای روی زمین استراحت میکند.
آغوش دایه، بود مرا کام اژدها
در آتشم ز خیرگی خوی خویشتن
هوش مصنوعی: دستهای دایه مانند آغوشی گرم و دلپذیر برای من بود، اما در عین حال احساس میکنم که مانند اژدهایی در آتش گرفتار شدهام و به خاطر خودخواهی خود در حال درد و رنج هستم.
تنها ز دوستان نیم امروز شرمسار
دارد فلک مرا خجل از روی خویشتن
هوش مصنوعی: امروز تنها به خاطر دوستانم، آسمان از من شرمنده است و خودم هم از چهرهام خجالت میکشم.
دستی ز همرهان نبود زیر بار ما
آورده ایم زور به بازوی خویشتن
هوش مصنوعی: وقتی که هیچ کمکی از دوستان و همراهان پیدا نکردیم، تمام تلاش و قدرت خود را به کار بردهایم تا بار سنگین زندگی را بر دوش خود بکشیم.
در موج خیز دهر ز طوفان حادثات
چینی ندیده ایم در ابروی خویشتن
هوش مصنوعی: در زندگی پرچالش و پر از وقایع و مشکلات، ما هیچگاه نتوانستهایم آسیبی به خودمان بزنیم و در واقع همیشه سالم و دستنخورده باقی ماندهایم.
این جرعه های زهر که پیمود روزگار
شیرین نمودم از شکرین خوی خویشتن
هوش مصنوعی: این لحظات تلخ و دشواری که در طول زندگی تجربه کردهام، به من کمک کردهاند تا به شیرینی و خوبیهای درون خودم بیشتر پی ببرم.
دریوزه پیش بحر نصیب حباب باد
چون تیغ تر بود لبم از جوی خویشتن
هوش مصنوعی: در حالتی که در کنار دریا ایستادهام، حبابی که به واسطه باد ایجاد شده، احساس میکند که مانند تیغی تیز است، در حالی که من از جوی آب خودم با لب خشک و بیزندگی مواجهام.
نبود نظر به سرمهٔ مردم، سیه مرا
چشم من است و خاک سرکوی خویشتن
هوش مصنوعی: اگر به نگاه دیگران توجه نکنیم، تاریکی و غم من ناشی از این است که چشم من تنها به خاک و سرزمین خودم دوخته شده است.
در پنجهٔ غمی که فشارد گلو، حزین
در حیرتم ز کلک سخن گوی خویشتن
هوش مصنوعی: در چنگال غم که گلویم را میفشارد، در اندوه و بیماری از خودم و آنچه میگویم گیج و حیرانم.