برگردان به زبان ساده
زهی ز صبح بناگوشت آفتاب خجل
ز خط غالیه سای تو، مشک ناب خجل
هوش مصنوعی: صبحی که طلوع میکند، آنچنان زیبایی تو را مینمایاند که خورشید از درخشش و زیباییات شرمنده میشود. رایحهی خوش عطر تو نیز آنچنان بینظیر است که مشک ناب را خجل میکند.
به دل خیال تو آمد شبی و منفعلم
که میزبان شود از کلبهٔ خراب خجل
هوش مصنوعی: شبی در دل من خیال تو شکل گرفت و من به خودم گفتم که شاید از این کلبهٔ خراب، احساسی از شرم و خجالت مهمان تو شوم.
دلم ز وعده بر آتش فکندی و رفتی
نگشت آن لب میگون ازین کباب خجل
هوش مصنوعی: دل من را با وعدههای تو به آتش کشیدی و رفتی، اما آن لبهای زیبا هنوز از این درد شرمنده نیستند.
حیات یک دمه هم صرف پوچ شد چو حباب
کسی مباد ز عمر سبک رکاب خجل
هوش مصنوعی: زندگی لحظهای هم بیهوده نیست، همچون حبابی که به سرعت میترکد. هیچکس نباید از عمر کوتاه خود احساس شرم کند.
به روی ساقی گلچهره چون نظر فکنم؟
مرا که توبه، نمود از رخ شراب خجل
هوش مصنوعی: وقتی به چهره زیبا و دلربای ساقی نگاه میکنم، چگونه میتوانم توبه کنم؟ چرا که خود شراب از زیبایی او شرمنده است.
ز پشت پا نظر از شرم بر نمی دارد
شده ست نرگس از آن چشم نیم خواب خجل
هوش مصنوعی: نرگس با چشمان خوابآلودش از خجالت، به پشت پا نگاه نمیکند. این حس شرمندگی او ناشی از زیبایی و جذابیتی است که دارد.
سحر به باغ چنان این غزل سرود حزین
که گشت بلبل گوینده در جواب خجل
هوش مصنوعی: در صبح زود، در باغ، شعری غمانگیز سروده شد که بلبل، که همیشه میخواند، به خاطر آن شرمنده و ساکت ماند.