برگردان به زبان ساده
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
با تو نیستم و تو نزد من نیستی اما تو را بهخدا میسپارم؛ (با رفتنت) دل مرا سوختی؛ با جان و دل تو را دوست دارم.
تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
تا روزی که به زیر خاک نروم و تا وقتی که جان دارم، باور مکن که تو را فراموش کنم و دست از دامن تو بردارم.
محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی
دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت
روزی سپیدهدم به دیدار من بیا تا در محراب ابرویت خواستهها و دعاهای خود را بهتو بگویم و تو را در آغوش بگیرم.
گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
اگر حتی مجبور شوم سوی هاروت بابل میروم تا با سحر و جادو تو را بیاورم.
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار باز پرس که در انتظارمت
میخواهم مثل بیماری که در نزد طبیب جان میسپارد در پیش تو بمیرم؛ از حال بیمار خود بپرس که در انتظار دیدن تو هستم.
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بویِ تخمِ مِهر که در دل بکارمت
از اشک خود صد جوی در کنار روان کردهام تا مگر دانه محبت خود را در دل تو بکارم و بپرورم.
خونم بریخت وز غمِ عشقم خلاص داد
مِنّت پذیرِ غمزهٔ خنجر گذارمت
مرا کشت و از این درد و غم عشق مرا رها کرد؛ آفرین بر آن خنجر غمزه که مرا نجات داد.
میگریم و مرادم از این سیلِ اشکبار
تخمِ محبّت است که در دل بکارمت
با گریههای خود و سیل اشک خود، امید دارم که تخم مهر و دوستی خود را در دل تو بکارم و سبز کنم.
بارم ده از کرم سویِ خود تا به سوزِ دل
در پای دمبهدم گهر از دیده بارمت
از روی بخشش و کرم مرا به سوی خود راه بده تا هردم از اشکهای خود گوهر و جواهر تقدیم قدمت کنم.
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضعِ توست
فِیالجمله میکنی و فرو میگذارمت
ای حافظ، شراب و شاهد و رندی و عیش کار تو نیست، (با آنکه) همه اینها را انجام میدهی تو را میبخشم.