برگردان به زبان ساده
گر ز دستِ زلفِ مُشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندویِ شما بر ما جفایی رفت رفت
از جانبِ زلف سیاه و معطّر تو اگر خطا و اشتباهی سر زد و از چشمان و خال و خطِ سیاه تو، ستمی به ما رسید،اشکالی ندارد زیاد مهم نمی باشد و میگذرم.
برقِ عشق ار خرمنِ پشمینه پوشی سوخت سوخت
جورِ شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
اگر خرقه ی درویشیِ من به آتش برق عشق سوخت و خاکستر شد اشکالی ندارد هرچه دارم فدای عشق باد. و اگر از طرف پادشاهی کامروا جفایی برگدایی همچون من رفت هیچ اهمیّتی ندارد.
در طریقت رنجشِ خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
در مسلکِ ما که در حال سیر و سلوک هستیم رنجیدن معنایی ندارد ما از هیچکس کینه به دل نمی گیریم و نمی رنجیم باده بیاور خوش باشیم اگر کدورتی هم باشد همانگونه که خوشی و خرّمی در گذرند این نیزمی گذرد وبه فراموشی سپرده می شود.
عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
ای دل در عشقبازی باید صبور و شکیبا باشی، بی تابی مکن اگر هم در عشقبازی رفتاری ملالت انگیز رخ نمود و یا خطایی از جانبِ معشوق صورت گرفت اشکالی ندارد تحمّل کن و مقاوم باش.
گر دلی از غمزهٔ دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
اگر از حرکاتِ دلبرانه ی معشوق، دلِ عاشق زیر بار اندوه و حسرت به تنگ آمد مهم نیست و اگر میان عاشق و معشوق هر اتّفاقی رُخ داد خیر است و ملالی نیست.
از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گر میانِ همنشینان ناسزایی رفت رفت
درست است که از دشمنی سخن چینان این وضعیّتِ ملالت بار رقم خورده است لیکن من از حق خود میگذرم چرا که در میان همنشینان رخداد های این چنین غیر معمول نیست و من هیچ شکایتی از آنها ندارم .
عیبِ حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی؟ گر به جایی رفت رفت
ای واعظ سخن چین که پشت سر حافظ بدگویی میکنی و از خانقاه رفتن او را دستآویز قرار داده و با بوق و کرنا در مجالس عمومی اعلام می کنی، آری من از خانقاه که مکان ریا و تزویر است رویگردان شدم و خود را خلاص کردم تو نمی توانی پای آزاد اندیش و آزاد مردی چون مرا به بندی ، کسی که از تمام قید و بند تعلّقات رها گشته ، هرجا که بخواهد می رود.