برگردان به زبان ساده
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست
مِنَّت خاکِ درت بر بصری نیست که نیست
نور چهرهی تو، تمام دیدهها را روشن کرده است، احسان و نیکی خاک درگاه تو مانند توتیا شفابخش هر دیدهای است.
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند آری
سِرِّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
تنها انسانهای اهل بصیرت و صاحب نظر به چهرهی تو نگاه میکنند؛ آری، رمز و راز وجود تو همچون گیسو در سر همه وجود دارد.
اشکِ غَمّازِ من ار سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
جای شگفتی نیست، اگر اشک سخنچین من، سرخ و خونین فرو ریخت؛ زیرا هر کس راز دیگران را برملا سازد، از کردهی خود شرمسار و پشیمان خواهد شد.
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گَردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
اگر میبینید تمام مسیرهای عبور و مرور از اشکهای سیلخیز من خیس شده است، به خاطر این است که تا گرد و غباری از وزش نسیم بر دامن معشوق ننشیند.
تا دم از شامِ سرِ زلفِ تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
برای اینکه باد صبا، از سیاهی گیسوی همچون شب تو هر جا سخنی نگوید و در مورد آن صحبت نکند، هر سحر با آن مشغول مجادله و بحث و جدل هستم.
من از این طالع شوریده بِرَنجَم ور نی
بهرهمند از سَرِ کویت دگری نیست که نیست
اگر من از وصال تو محرومم دلیلی جز بخت و اقبال بد خودم ندارد، و الا همه از وصال تو بهرهمند و برخودار گشتهاند.
از حیایِ لبِ شیرینِ تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
ای معشوقی که همچون چشمه ای گوارا نوشیدنی هستی، اگر میبینی شکر غرق آب و عرق میشود و آب میشود، بدین سبب است که شکر ، شیرینی خود را با لب شیرین تو مقایسه کرده است و اکنون از شدت شرمساری آب شده است.
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
هر چند رندان بر همهی رازها آگاهند و تمام اسرار را میدانند اما صلاح نمیبینند که اسرار نهانی را آشکار کنند و پرده از حقیقت ماجرا کنار بزنند.
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
ای معشوق، شیر که نماد شجاعت و بیباکی است در بیابان عشق تو همچون روباه ترسو و رمنده میشود؛ آه از این راه عشق تو که بیمناک است و هر گونه خطری در آن وجود دارد.
آب چشمم که بر او مِنَّت خاکِ درِ توست
زیرِ صد مِنَّتِ او خاکِ دری نیست که نیست
چشمم که از خاک درگاه تو بسی منت دارد و آن را سرمهی خود میکند، در آرزوی رسیدن به تو بر در هر آستانی گریسته است و خاک درگاهی نیست که زیر بار منت اشک چشمم نباشد.
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
از وجودم آن اندازه نام و نشان باقی مانده است که بتوان ادعا کرد هنوز هستم و زندهام، و گرنه در این جسم نحیف و زار همه نوع ضعف و ناتوانی وجود دارد.
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
ای معشوق سراپای وجودت سرشار از هنر و خوبی است و تنها یک هنر باقی مانده است و آن رضایت و خشنودی حافظ است؛ به عبارت دیگر: همه وجودت پر از کمال حسن و دلبری است، جز اینکه با من ناسازگاری و سر مهر نداری.