برگردان به زبان ساده
راهیست راهِ عِشْق که هیچَش کِنارِه نیست
آنجا جُز آنکه جان بِسِپارَنْد، چارِه نیست
راه عشق، راهی بیپایان و بیابانی بیانتهاست که مقصد این سفر جز جان باختن نیست. (کناره: نهایت، پایان)
هر گَه که دِل به عِشْق دِهی، خوش دَمی بُوَد
در کارِ خِیْر، حاجَتِ هیچ اِسْتِخاره نیست
هر گاه که عشق به تو روی میآورد خوب و نیکو است. دل بسپار و تردید مکن.
ما را زِ مَنْعِ عَقْل مَتَرْسان و مِی بیار!
کآن شِحْنِه در وِلایَتِ ما، هیچ کارِه نیست
ما عاشقان و رندان را از بازدارندگی عقل مترسان. چرا که آن پاسبان (شحنه) در شهر و دیار ما کارهای نیست. در اینجا شحنه (پاسبان) کنایه از عقل است.
اَز چَشْمِ خود بِپُرس که ما را که میکُشَد؟
جانا، گُناهِ طالِع و جُرْمِ سِتارِه نیست
جادو و جاذبهٔ چشمان تو است که مرا را هلاک و از خود بیخود میکند. تقصیر سرنوشت و تاثیر ستارگان نیست [که مرا به این حال و روز مبتلا کرده است]. - یا: گناه قتل مرا به گردن طالع و سرنوشت مینداز؛ آنچه مرا میکشد چشمان زیبای توست.
او را به چَشْمِ پاک، تَوان دید چون هِلال
هَر دیده، جایِ جِلْوِهٔ آن ماهپارِه نیست
برای دیدن معشوق باید چشمان پاکی داشت (او در چشم ناپاک نمینشیند) مثل هلال عید [که برای دیدنش باید واجدِ شرایط بود]. هر چشمی شایستگی دیدن روی آن تکهماه را ندارد.
فُرْصَت شِمُر طَریقِهٔ رِنْدی که این نِشان
چون راهِ گَنْج، بَر هَمِهکَس، آشْکارِه نیست
مرام و مسلکِ رندی را مغتنم شمار (حُرمت آن را نگه دار)، چرا که این راه مثل نقشهٔ گنجی که هر کسی از آن خبر ندارد.
نَگْرِفْت در تو، گِرْیِهٔ «حافِظ»، به هیچ رو
حِیْرانِ آن دِلَم که کَم از سَنْگِ خارِه نیست
گریهٔ حافظ به هیچ وجه بر تو اثربخش نبود (نتوانست دل سخت تو را نرم کند). متحیّر و متعجّب ماندهام که چقدر تو سنگدلی! (دل تو گویی که چیزی کمتر از سنگ خارا ندارد!)