برگردان به زبان ساده
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
از نور رخسار تو چنان بر شمع رفت که خود همچون پروانه عاشق تو شد، من در عشقت چنانم که از خود بیخبرم.
خِرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
خرَد که حُکم زنجیرِ دیوانگان عشق را صادر میکرد، خود به عطر خوش زلفِ تو دیوانه شد. («بوی» معنی آرزو هم میدهد؛ در آرزوی رسیدن به زنجیر زلفت، دیوانه گشت.)
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟
هزار جان گرامی فدای جانانه
در آرزوی وصال زلف تو هر جان که کشته گشت، همه فدای تو باد ای جانِ جان!
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
من رمیدهغیرت که به هیچکس غیرت نورزیدهام وقتی که نگار و محبوب خود را در دست بیگانه دیدم از فرط غیرت و غم از پای درافتادم.
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
چه ترفندها و حیلهها کردیم اما سود نکرد؛ فسون و حیلههای ما برای او همچون داستانی قدیمی است.
بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
بر رخ پرحرارت و گرم او به غیر از خال سیاهش که همچون سپند (او را از چشم بد نگهمیدارد) چه کسی دانهای زیباتر دیده است؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
در نفَسی: در یک آن، فورا. پروانه: مجازا به معنی نور و پرتو چراغ و شمع || و نیز به معنی اجازه و برات.
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
با لب دوست و یار خود پیمان بستهام که جز سخن مستی و عشق، چیزی نگویم.
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
از مدرسه و خانقاه سخن مگو که باز هوای میخانه در سر حافظ افتاد.