برگردان به زبان ساده
دوش رفتم به در میکده خوابآلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
دیشب دلزده و درمانده، به میخانه رجوع کردم دلزده از اینکه دامن خرقه ی پرهیزگاری اَم از فراوانی گناه تر شده و سجّاده ی عبادت اَم آلوده به شراب است.
آمد افسوسکنان مغبچهٔ بادهفروش
گفت بیدار شو ای رهرو خوابآلوده
(وقتی با خرقه و سجّاده ی آلوده به میکده رجوع کردم( ساقی گلچهره درحالی که به حال و روز من تاسّف می خورد به استقبالم آمد و از روی دلجویی و دلسوزی گفت: ای سالک و ای رهرو، ای که به ظاهر وانمود به سیر و سلوک میکنی امّا در باطن به آن کار دیگر مشغولی از خواب غفلت بیدارشو!! تا کی می خواهی خود و دیگران را بفریبی؟ با خود رو راست باش و تکلیف خویش را معیّن کن. از یک سو ادّعای سیر و سلوک و تهذیب نفس می کنی از سوی دیگر در زیر خرقه چه کار ها که نمی کنی! سجّاده ی زهد بر دوش داری و در آستین خرقه شراب حمل می کنی!
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خِرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
( مُغبچه درادامه ی سخن گفت): برای رسیدن به بیداری و آگاهی باید اوّل دل و جانت را از آلودگیها شستشو دهی سپس پاک و بی ریا گام به میکده بگذاری اگر با آلودگیها وارد شوی ممکن است میکده را نیز آلوده کنی.
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
ای خرقه پوش متظاهر، تاکی می خواهی در هوس کامگیری از لبهای نوشین پسرانِ زیبا روی، ذات واصلِ روح خویش را آلوده کنی؟ روح تو خود الماسی اصیل، حقیقی و گرانبهاست در حالی که لب سرخ پسران (یاشراب آتشین) یاقوت مجازی و فرعیست چرا ازروی هوسرانی، اصل و حقیقت(روح) را که ارزش والایی دارد با جنس فرعی و مجازی که هیچ ارزشی ندارد قرین و هم نشین می کنی و روح خویش را میآزاری؟!
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
(درادامه ی سخن) ..... حال که به دوران کهنسالی رسیده ای سعی کن این خلعتی که از طرف خداوند به تو هدیه شده پاک نگاه داری و پاکیزه زندگی کنی کاری مکن که خلعتِ پیری هم مانند خلعتِ جوانی به ناپاکیها آلوده گردد.
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب ترابآلوده
دل و جانت را از آلودگی ها پاک کن صاف و بی غش همچون آب زلال باش که از چاه به در میآید خود را از تعلّقات دنیوی آزاد کن که آب گل الود هیچ لطف و صفایی ندارد زلال و بی رنگ و بی ریا میباش تا بتوانی علاوه بر خود به پیرامونت نیز طراوت و تازگی و فیض ببخشی.
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
(در پاسخ به مُغبچه ای که مرا سرزنش و نصیحت می کرد) گفتم: ای عزیزتر از همه ی جهانیان، اینها که گفتی و شنیدم درست، امّا ایرادی هم ندارد که در موسم بهار باده ی ناب بنوشی جرعه ای نیز به گلها بپاشی و اوراق گل را با شراب خیس کنی تا طرب انگیزتر و شاداب تر گردند.
آشنایانِ رهِ عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
آنها که عشق را می شناسند و در طریق عشق قدم بر میدارند با عجایب و شگفتیهای عشق آشنایی دارند آنها به رغم آنکه در دریای بیکران علایق و وابستگیهای دنیوی فرو می روند لیکن به لطف قدرت عشق حتّا به اندازه ی مویی آلوده نمیشوند!
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
مغبچه گفت: ای حافظ ختم کن اینقدر معمّا و نکات معنادار و کنایه آمیز به رخ دوستان خودمکش!حافظ دوباره به کنایه آهی از سر درد میکشد(البته به مزاح وشوخی) و می فرماید:سخنانت سرشار از لطایف و ظرایف است فریاد از لطف و محبّتِ کنایه دار و ملامت بار! امان از لطف و محبّت هایی که به سرزنش های مکدّر کننده آلوده هستند!