برگردان به زبان ساده
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
هنگامی که خبر رسیدن به تو (معشوق و معبود) به من داده شود من از زندگی و نیرنگ های او دست می کشم و از جان خود می گذرم تا به تو برسم
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
قسم به محبت تو که اگر مرا بنده خود بخوانی من برای بندگی تو حاضرم سروری جهان را رها کنم تا بندهی تو باشم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
پروردگارا از ابر هدایت و راهنمایی بر ما بارانی برسان (مارا راهنمایی کن) تا قبل از اینکه مهلت زندگیم به پایان رسد و بدون رستگاری چشم از این جهان فروبندم (بارش باران و بلند شدن گرد ، هنگامی که باران ببارد زمین گل شده و خاک بلند نمی شود خاک و آب < گل > عنصر وجودی انسان)
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
بر سر خاک من با شراب و نوازنده بنشین و شادی کن تا که من نیز با بوی وجود تو دوباره زنده شوم و رقص کنان از خاک بلند شوم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
ای معشوق زیبا و دلربا برخیز و قامت و زیبایی خود را نشان بده زیرا من از سرِ جان و جهان (از همه وابستگیهای دنیوی و حتی جان خود) دست میشویم و رها میشوم.
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
با اینکه پیر شده ام و دیگر جوان نیستم اگر تو مرا شبی در آغوش گیری با وجود تو صبح جوان از بستر بلند می شوم
روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده
تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
در روز مرگم اگر لحظه ای به دیدن من بیایی و مرا ببینی من نیز مانند حافظ با شادی جهان را ترک بگوییم و جانم را رها می کنم