برگردان به زبان ساده
چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشم
چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
چرا به دیار خود نروم؟ چرا به نزد معشوق خود نروم؟
غمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم
وقتیکه غم غریبی و دیار غربت را نمیتوانم تحمل کنم؛ پس به دیار و وطن خود میروم و آقا و شاه خود میشوم..
ز مَحرمان سراپردهٔ وصال شَوَم
ز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم
از نزدیکان اندرونی میشوم و به وصال میرسم؛ از بندگان محبوب خود میشوم.
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روزِ واقعه پیشِ نگارِ خود باشم
وقتی که عاقبت زندگی خود را نمیدانم پس همان بهتر که در روز مرگ (یا سختی) در نزد یار خود باشم.
ز دستِ بختِ گرانخواب و کارِ بیسامان
گَرَم بُوَد گِلِهای، رازدارِ خود باشم
اگر هم از دست بخت بیخیال و زندگی بیسامان خود شکایتی داشتهباشم، با خودم درد دل میگویم.
همیشه پیشهٔ من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغولِ کارِ خود باشم
شغل من همیشه عاشقی و رندی بوده است، پس از این نیز به همین پیشه میپردازم.
بُوَد که لطفِ ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسارِ خود باشم
امیدوارم که لطف ازلی و خدایی راهنمایی کند ای حافظ! وگرنه تا ابد شرمسار خود خواهم بود.