برگردان به زبان ساده
خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
کسی که خلوت را گزیده و انتخاب کرده است چه نیازی به گردش و تماشا دارد؟ وقتی که او در کوی دوست اقامت دارد چه نیاز دارد به صحرا و گلزار برود؟
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای عزیز، تو را قسم میدهم به آن نیاز که به خدا میبری یک بار از ما بپرس که ما چه نیاز داریم.
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
هوش مصنوعی: ای پادشاه زیبایی، ما دل خود را به عشق تو سوختیم؛ حالا از ما بپرس که یک نیازمند چه چیزی میخواهد.
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
صاحبنیاز هستیم و زبان و توان گفتن نیاز خود را نداریم در درگاه بخشندگان چه نیازی به خواهش و درخواست هست؟
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست
چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
هوش مصنوعی: اگر میخواهی ما را نابود کنی، نیازی نیست به داستان و بهانه بیاوری، چون ما از خود تو هستیم. پس چه نیازی به فریب و دزدی است؟
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست
اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است
هوش مصنوعی: دل من آینهای است که تصویر دوست در آن منعکس شده است. این دل، بیانگر نیاز و خواستههای من است؛ اما در خود آنجا، دیگر نیازی وجود ندارد.
آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
آن روزگار رفت و گذشت که منت کشتیبان را میکشیدم، حال که گوهر را به دست آوردهام به (سفر به) دریا نیازی ندارم.(آن شد: آن زمان گذشت.)
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است
هوش مصنوعی: ای ادعا کننده، برو! من کاری با تو ندارم. دوستانم در کنارم هستند و به دشمنان نیازی ندارم.
ای عاشقِ گدا چو لبِ روحبخشِ یار
میداندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است
هوش مصنوعی: ای عاشق بیچیز، وقتی که محبوبی چون او مایهی زندگی و نشاط تو را میشناسد، دیگر چه نیازی به درخواست و خواهش داری؟
حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود
با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است
هوش مصنوعی: حافظ! تو هنر خود را به نمایش بگذار، زیرا با دعوا و جدل با رقیب، نیازی به اثبات و نمایش آن نیست.