برگردان به زبان ساده
خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمههایِ تو بست
آن روز که خدا ابروی زیبای تو را نقش زد و آفرید، در همان ازل، گشودن گره کار من را در کرشمهها و نازهای تو نهاد.
مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست
قصب نرگس قبا: لباس سپید و لطیف؛ کنایه است از لطافت و روشنی تن محبوب.
ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست
از کار ما و دل بسته و غمگین غنچه، صد شادی آورد آنگاه که نسیم خوشعطر بهاری عاشق تو شد.
مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
دست قضا مرا به بند تو راضی کرد اما افسوس که رهایی مرا نیز به رضای تو موکول کرد!
چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گرهگشایِ تو بست
با گره زلفت که همچون نافه مِشکین است کار را بر دلِ مسکین من سخت نکن زیرا سر زلفت به دلم قول داده است که گرهگشا باشد. (منظور از سر ِزلفِ گرهگشا، انتهای زلف بافته شده است که باز است. گره افکندن کنایه است از سختکردن کاری.)
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست
ای نسیم خنک و دلانگیز شَمال! تو لذت وصال را به من هدیه کردی، مرا بنگر که به وفای که امید بستم!
ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟
از دست ستم و بیرحمی تو گفتم تو را ترک خواهم گفت و از این شهر خواهم رفت؛ به خنده به من گفت: برو حافظ، راه باز است! چهکسی پای تو را بستهاست؟