برگردان به زبان ساده
دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمیارزد
یک لحظه زندگی با غم و اندوه، به اندازهی کل جهان نمیارزد. لباس درویشی من را در قبال یک جام شراب بفروش که این بهترین معامله است.
به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمیگیرند
زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمیارزد
چه بسیار سجاده ی (جانماز) انسان های به ظاهر با تقوا، که در بازار می فروشان حتی به اندازه ی یک جام شراب هم ارزش ندارد.
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رُخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمیارزد؟
رغیب نادانم مرا سرزنش میکند که از رفتن به میخانه منصرف شوم. چه تصوری در ذهن ما انسان ها افتاده است که حتی سرمان از خاک در میخانه با ارزش تر است.
شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است
کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمیارزد
تاج با شکوه سلطان، که در اصل ترس جانش در آن درج شده است. گرچه کلاهی زیباست، اما داشتنش به از دست دادن حضور و شرف انسانی نمی ارزد.
چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
در ابتدا فکر میکردم که تحمل سختی نوردیدن دریای طوفانی زندگی، به خاطر سود مادی اش، خیلی ساده است. واقعا اشتباه تصور میکردم زیرا صد گوهر گران بها هم به تن دادن به این طوفان نمی ارزد.
تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمیارزد
تو مثل یوسف گم گشته ای اگه بیای همه از غم میمیرن دوباره نباشی
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمیارزد
مثل حافظ قانع باش که در قناعت گنجی هست که تورو از منت نان رها میکنه