برگردان به زبان ساده
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شُربِ مُدام اندازد
اگر ساقی از چنین بادهای در جام بریزد، همه عارفان به بادهگساری پیوسته خواهند پرداخت.
ور چُنین زیرِ خَم زلف نهد دانهٔ خال
ای بسا مرغِ خِرَد را که به دام اندازد
و اگر خال را چنین زیر شکن زلف پنهان کند، بسیاری از لافزنانِ خرد را نیز به دام میاندازد.
ای خوشا دولتِ آن مست که در پایِ حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
خوش به حال مستی که نمیداند در پای جانان سر ببازد یا دستار!
زاهدِ خام که انکارِ مِی و جام کند
پخته گردد چو نظر بر میِ خام اندازد
اگر زاهد ناپخته [و ناسازگار]–که می و جام را انکار میکند–اندکی از باده تازه بنوشد، از خامی درمیآید [رستگار میشود].
روز در کسبِ هنر کوش که مِی خوردنِ روز
دلِ چون آینه، در زنگِ ظَلام اندازد
روز در آموختن هنر بکوش زیرا باده خوردن در روز، دلی را که چون آینه است دچار زنگار سیاه میکند
آن زمان وقتِ میِ صبح فروغ است که شب
گِردِ خَرگاهِ افق پردهٔ شام اندازد
آن زمان وقت نوشیدن بادهٔ روشنی بخش بامداد است که شب، پردهٔ سیاه گرداگرد اردوگاه افق میکشد.
باده با محتسبِ شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
هشدار که باده با محتسب شهر ننوشی! زیرا بادهات را میخورد و جامت را میشکند.
حافظا سر ز کُلَه گوشهٔ خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماهِ تمام اندازد
حافظ! اگر بخت قرعهٔ آن ماه شب چهارده را به نام تو زد، بر خود ببال (سر از گوشهٔ کلاه خورشید بیرون بیاور).