برگردان به زبان ساده
دلم جز مِهرِ مَهرویان، طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیرد
دل من جز مهر و محبت زیبارویان بهراه دیگری نمیرود و هرچه او را پند میدهم که از این کار دست بردارد، سودی ندارد.
خدا را ای نصیحتگو، حدیثِ ساغر و مِی گو
که نقشی در خیالِ ما، از این خوشتر نمیگیرد
تو را به خدا ای آدم نصیحتگو و خیرخواه، برای ما حرف از ساغر و باده بیشتر بزن که در فکر و خیال ما جز این حرف، حرف دیگری تاثیر ندارد.
بیا ای ساقی گُلرُخ، بیاور بادهٔ رنگین
که فکری در درونِ ما، از این بهتر نمیگیرد
ای ساقی لطیفچهره و زیبا، بادهای سرخ بیاور که چیزی بهتر از این نمیشناسیم.
صُراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب! گر آتشِ این زَرْق در دفتر نمیگیرد
من باده ناب سر میکشم و مست هستم و مردم فکر میکنند که مشغول عبادت و خواندن دفتر هستم؛ شگفتا که آتش گناه این ریاکاری من در دفتر درنمیگیرد!
من این دَلقِ مُرَقَّع را، بخواهم سوختن روزی
که پیرِ مِی فروشانش، به جامی بر نمیگیرد
روزی این جامه ریا را خواهم سوخت زیرا هرچه کردم پیر میفروش آنرا به یک جام باده نخرید!
از آن رو هست یاران را، صفاها با مِی لَعلَش
که غیر از راستی نقشی، در آن جوهر نمیگیرد
یاران و دوستان ما از آنجهت از باده سرخ او سرمست و سرخوش هستند که غیر از راستی و یکرنگی نقشی در آن گوهر ناب نمیگیرد و پذیرفته نمیشود!
سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟
برو کاین وعظ بیمعنی، مرا در سر نمیگیرد
رخی چنین زیبا و چشمی این چنین خوش و دلکش، آنوقت تو به من میگویی به او نگاه مکن!؟ مرا بهحال خود بگذار که پند بیمعنی تو بر من بیاثر است.
نصیحتگویِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ است
دلش بس تنگ میبینم، مگر ساغر نمیگیرد
آن نصیحتگو که رندان مست را پند میدهد؛ کار او در حکم جنگ با قضا و قدر است؛ او را بسیار افسرده و غمگین میبینم، آیا باده نمینوشد؟
میانِ گریه میخندم، که چون شمع اندر این مجلس
زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمیگیرد
در میان گریه و در اوج غم میخندم زیرا همچون شمع که در مجلس میسوزد و خاموش است من هم زبانی گویا و آتشین دارم اما خموش هستم.
چه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت را
که کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیرد
کسی نتوانست دل مرا برباید جز تو؛ آفرین بر چشمان خمار و مست تو که هیچکس پرنده وحشی ( یا در بعضی نسخهها «آهوی وحشی») را بهتر از این نمیتواند صید کند.
سخن در احتیاجِ ما و اِسْتِغنایِ معشوق است
چه سود افسونگری ای دل؟ که در دلبر نمیگیرد
حرفهایی که زده میشود همه از نیاز ما و ناز معشوق است؛ حیله و فن و افسون چه سود دارد وقتی که همه بر او بیاثر است؟
من آن آیینه را روزی، به دست آرَم سِکَنْدَروار
اگر میگیرد این آتش زمانی، ور نمیگیرد
من روزی آن آیینه را همچون اسکندر جهاندار بهدست خواهم آورد؛ چه آنکه این آتش زمانی درمیگیرد و گاهی در نمیگیرد.
خدا را رحمی ای مُنْعِم، که درویشِ سرِ کویت
دری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمیگیرد
تو را بهخدا ای صاحب توانگر، به فریاد و کمک نیازمند سر کویت برس زیرا او جز تو به دری دیگر نمیرود و جز تو کسی را نمیشناسد و بهراه دیگر نمیرود.
بدین شعرِ ترِ شیرین، ز شاهنشَه عجب دارم
که سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمیگیرد
با این شعر تازه و لطیف که حافظ سرود، تعجب میکنم که چرا شاهنشاه سراپای او را پر از زر و جواهر نمیکند و قدر او را نمیداند؟