برگردان به زبان ساده
اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد
نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد
اگر مستی و باده نباشد و غم دل ما را بکاهد هجوم حوادث، بنیاد ما را از جای ببَرَد.
اگر نه عقل به مستی فروکَشَد لنگر
چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببرد
اگر عقل، مست نشود، در این طوفان و گرداب بلا چطور میتواند لنگر بکشد و جان سالم بهدر ببرد؟
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد
فریاد و داد که فلک با همگان، نهانی و در پنهان بازیکرد و کسی نتوانست یکبار از این دغلباز ببرد.
گذار بر ظلمات است، خِضْرِ راهی کو؟
مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد
مسیر و راه بر ظلمات و تاریکیهاست خضر و راهنمای راهی کجاست؟ مباد هوس محرومی و تشنگی، آبروی ما را ببرد. (یا به چشمه نرسیم و محروم بمانیم)
دل ضعیفم از آن میکَشَد به طَرْفِ چمن
که جان ز مرگ به بیماریِ صبا ببرد
دل ضعیف و هوسپیشه من از آنرو مرا بهسوی چمن و بستان میکشاند که شاید صبا بتواند او را زنده کند.
طبیبِ عشق منم باده دِه که این معجون
فَراغت آرد و اندیشهٔ خطا ببرد
طبیب و حکیم بیماری عشق منم؛ پس پند بشنو که علاجش، باده و مستی و از خودبیخودی است و «معجون می» آسایش میآورد و اندیشه خطا و گناه را از تو دور میکند.
بسوخت حافظ و کس حالِ او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد
حافظ از ندیدن یار سوخت و کسی از حال او به یارش نگفت، شاید نسیم، برای رضای خدا از او، پیامی ببرد.