برگردان به زبان ساده
نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَد
بختم اَر یار شَوَد رَختَم از این جا بِبَرَد
در این شهر زیبارویی نیست که دل ما را ببرد ، بخت اگر کمکم کند، من را از اینجا ببرد ( شاید در حالی دیگر چنین یاری پیدا کردم)
کو حریفی کَشِ سَرمَست که پیشِ کَرَمَش
عاشقِ سوختهدل، نامِ تَمَنا بِبَرَد
کو یاری که او چنان سرمست و با کرم و بخشش باشد که یک عاشق سوختهدل (مهجور) از او درخواست و تمنایی (وصال) داشته باشد؟
باغبانا زِ خَزان، بیخَبَرَت میبینم
آه از آن روز که بادَت گُلِ رَعنا بِبَرَد
ای باغبان و صاحب باغ، تو را (مغرور) و بیخبر از قضا و تقدیر خزان میبینم، وای بر روزی که گلهای رعنا و دلکش تو را باد پاییزی ببرد.
رَهزنِ دَهر نَخفتهست، مَشو ایمن از او
اگر امروز نَبُردهست که فردا بِبَرَد
راهزن روزگار هرگز خواب نیست، پس از او احساس امنیت نکن! اگر امروز تو را نبرده است، مطمئن باش که فردا خواهد برد.
در خیال، این هَمه لُعبَت به هَوَس میبازَم
بو که صاحبنَظَری نامِ تماشا بِبَرَد
در خیال خود و در شعر خود این همه لعبت زیبا به آرزو و هوس میآفرینم شاید صاحبنظری بیاید و این لعبتبازی را تماشا کند و بپسندد.
عِلم و فَضلی که به چِل سال دلَم جمع آورد
تَرسَم آن نَرگسِ مَستانه به یَغما بِبَرَد
دانش و بزرگی که در چهل سال بدین آورده ام را میترسم که آن چشمان مست ببرد و غارت کند.
بانگِ گاوی، چه صدا باز دَهَد؟ عِشوه مَخَر
سامری کیست که دَست از یَدِ بیضا بِبَرَد؟
بانگ گاو چه صدایی دارد؟ فریب مخور! سامری نیرنگباز کیست که بر ید بیضا پیروز شود؟ (اشاره است به داستان گوسالهای که سامری از زر (سمبل پول) ساخت و صدایی از او برمیخواست (سمبل جادو و نیرنگ) و به بنیاسراییل گفت «خدای شما و موسی این است» در حالیکه دروغ میگفت و آن خدای موسی نبود.)
جامِ میناییِ مِی، سَدِ رَهِ تَنگدِلیست
مَنِه از دَست که سیلِ غَمَت از جا بِبَرَد
جام مینایی و زلال می، از دلتنگی و انده جلوگیری میکند آنرا یک لحظه از دست فرو مگذار وگر نه سیل غم تو را با خود میبرد
راهِ عشق اَر چه کمینگاهِ کَمانداران اَست
هر که دانسته رَوَد صَرفه زِ اعدا بِبَرَد
راه و جاده عشق اگرچه پرخطر و پر از کماندار است؛ (شجاع باش و برو) زیرا هر کسی که با دانایی این راه را بپیماید بر دشمنان پیروز خواهد شد.
حافظ! اَر جان طَلَبَد غَمزهٔ مَستانهٔ یار
خانه از غیر بِپَرداز و بِهِل تا بِبَرَد
حافظا.. اگر چشم شوخ یار از تو جانت را خواست، تردید مکن و خانه دل را از هرچه غیر اوست پاک کن و بگذار تا ببرد.