برگردان به زبان ساده
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
تا دل ما به تو مشغول است هوای چمن و گلزار نمیکند زیرا همچون سرو که پایبسته است پایبند عشق تو است و همچون لاله که داغدار است هواخواه توست.
سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس
که درون گوشهگیران، ز جهان فَراغ دارد
به زیبایی گوشه و اشاره ابروی کمانابرویان توجه نمیکنیم تا در میان گوشهگیران و افتادگان تو، از جهان و کار جهان فارغ شدهایم.
ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او زند دم
تو سیاهِ کمبها بین، که چه در دِماغ دارد!
از دست بنفشه خشمگین هستم که زیبایی زلف خود را با زیبایی زلف تو مقایسه میکند، این سیاهروی گستاخ چه ادعاهایی دارد!؟ (تاب دارم: برآشفته هستم)
به چمن خرام و بنگر برِ تختِ گل که لاله
به ندیمِ شاه مانَد که به کف ایاغ دارد
به طرف چمن و گلزار رو و در آنجا ببین که لاله همچون خدمتکار شاه، جام در دست گرفته است. (ایاغ یعنی جام و پیاله شرابخواری)
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویات به رَهَم چراغ دارد
این راه، همچون بیابان، بیانتهاست و همچون شب، تاریک؛ تنها شمع روی و چهره زیبای تو میتواند راه را برایم روشن کند و راه را به من بنماید.
من و شمعِ صبحگاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد
من و شمع سوخته صبح، شایسته است که برای همدیگر بگرییم و بر درد هم بسوزیم زیرا تمام شب را سوختیم و یار به ما توجهی نکرد. (در اینجا شمع، تصویری از شمعهایی که در پای بتها میسوزند را نیز منعکس میکند)
سِزَدم چو ابرِ بهمن که بر این چمن بِگریَم
طرب آشیانِ بلبل، بنگر که زاغ دارد
جای دارد که همچون ابر بهمنی فراوان بگریم زیرا در چمن، بجای بلبل خوشخوان، زاغ آشیانه کرده است.
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد
دل دردمند حافظ قصد و هوس آموختن درس عشق دارد و هوس گشت و گذار و رفتن به باغ را ندارد.