برگردان به زبان ساده
قربان مقدمت که ببزم من آمدی
چون نور در دو دیده و جان در تن آمدی
هوش مصنوعی: تو به قدری عزیز و محبوبی که من به خاطر حضور تو جانم را فدای تو میکنم. وقتی که تو میآیی، مانند نوری در چشمانم و روحی در بدنم میشوی.
دیدم ستاده سرو بپا، سرفکنده گل
گفتم یقین که باز تو در گلشن آمدی
هوش مصنوعی: دیدم که سرو، با قامت راست ایستاده و گل نیز سر به پایین آورده است. گفتم مسلماً تو دوباره به گلستان آمدی.
در دل ز دیده راه نمودی چو آفتاب
در خانه فقیر ز یک روزن آمدی
هوش مصنوعی: در دل من، مانند آفتاب که از دری کوچک به خانهی فقیر میتابد، راهی پیدا کردی و نور امید را به زندگیام آوردی.
تیغ و کفن بگردن و بر کف نهاده جان
سر پیش دارم، ار ز پی کشتن آمدی
هوش مصنوعی: تیغ و کفن به گردن دارم و جانم را به دستانم سپردهام؛ اگر برای کشتن من آمدهای، بیا.
ای گنج شایگان مگرت باد آورید
یا خود به اختیار در این روزن آمدی
هوش مصنوعی: ای گنجی که ارزشمند و باارزش هستی، آیا خودت به اینجا آمدی یا این که با باد و اتفاقات به دست آمدهای؟
ایشمع صبح، شام بر افروختی چرا
ای دزد شب، بروز چرا رهزن آمدی
هوش مصنوعی: ای صبح، تو چرا مانند شام روشنایی افکنندهای؟ ای دزد شب، چرا در روز در اینجا هستی و مزاحم میشوی؟
بد تنگ تر ز چشمه سوزن دل حبیب
گویا تو رشته گشتی و در سوزن آمدی
هوش مصنوعی: دل حبیب به قدری پر از درد و تنگی است که گویا تو به اندازه یک رشته باریک از چشمه سوزن وارد آن شدهای.