برگردان به زبان ساده
اگر نه صید کسی گشته مرغ نامهبرم
چرا به خدمت یاران نمیرسد خبرم؟
هوش مصنوعی: اگر کسی من را شکار نکرده و به دام نینداخته، پس چرا خبرم به دوستانم نمیرسد؟
به شوق تا به سر تربتش نمیرفتم
نمینمود وصیت به عشق اگر پدرم
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و اشتیاقی که به تو داشتم، تا به نزد مزار تو نمیرفتم. اگر پدرم چیزی در مورد عشق به من میگفت، شوق رفتن به آنجا را بیشتر حس میکردم.
گشودهام به هم آغوشی قفس، آغوش
گشاده از پی پرواز نیست بال و پرم
هوش مصنوعی: من در قفسی هستم که دروازهاش را به روی آغوشی باز کردهام، اما این آغوش به خاطر پرواز نیست، زیرا من دیگر بال و پر ندارم.
ازین که رفته به گل پای من در آن سر کو
چه منت است ز دل، شرمسار چشم ترم
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه پای من در گلی رفته و آنجا در کوچهای غمگین شده، دلیلی برای شرمندگی چشمهای بارانیام وجود ندارد.
نیم ز حال شب آگاه، اینقدر دانم
که مغز من شده خالی ز ناله سحرم
هوش مصنوعی: از حال شب باخبرم، اما فقط همین را میدانم که ذهنم از نالههای سحر خالی شده است.
بر آستان توام خانه داد بخت بلند
درین مقام ندانم فرشته یا بشرم
هوش مصنوعی: من در آستان تو قرار دارم و بخت نیکو به من منزل داده است. در این مکان نمیدانم که فرشتهام یا انسان.
نماند یک سر مویم تهی ز داغ جنون
هنوز تا سر زلفت چه آورد به سرم
هوش مصنوعی: هیچ بخشی از وجودم از آثار عشق و جنون خالی نمانده است و هنوز نمیدانم که موی بلند تو چه بر سرم خواهد آورد.
خوش آمدی، سر این بیتکلفی گردم!
که امشب از در یاری درآمدی ز درم
هوش مصنوعی: به تو خوش آمد میگویم، من بار دیگر به سادگی گردنت را محترم میشمارم! چون امشب تو از در خانهام وارد شدی.
به شوربختی خود زار نالم ای ناصح
چه احتیاج نمک بر جراحت جگرم
هوش مصنوعی: ای ناصح، من از بدبختیهایم به شدت ناله میزنم. چه نیازی به نمک بر زخم جگرم است؟
قضا تهیه روزی نکرده بود هنوز
که شد ز تیر تو، پبکان وظیفه جگرم
هوش مصنوعی: هنوز مقدر نشده بود که روزیم را تهیه کنم، اما تیر عشق تو به دل من نشسته و جگرم را میسوزاند.
نیم چو مهر پریشاننظر، نمیدانم
چو نور مهر، چرا کوبهکو و دربهدرم؟
هوش مصنوعی: همچون ماهی که در آسمان پراکنده و نگران است، نمیدانم چرا مانند نور خورشید، بیهدف در اینجا و آنجا سرگردانم؟
سرم چو بید مولّه خم از تواضع نیست
به پیش، خجلت بیمیوگی فکنده سرم
هوش مصنوعی: سرم مثل بید که در باد خم میشود، اما این خمیدگی به خاطر تواضع نیست. من به خاطر نداشتن میوه و ثمری، شرمنده و خجل هستم و سرم را پایین انداختهام.