برگردان به زبان ساده
دلم به عشق فسونساز برنمیآید
زبان به گفتن این راز برنمیآید
هوش مصنوعی: دل من نمیتواند به عشق سحرآمیز ابراز احساسات کند و نمیتواند این راز را به زبان بیاورد.
چه شد شکفتگیام گر ز پرده بیرون است؟
چو گل ز خندهام آواز برنمیآید
هوش مصنوعی: چرا که من دیگر درخشان و شاداب نیستم، حتی اگر کسی به من توجه کند؟ مثل گلی که در حال خندیدن باشد، اما صدایی از آن بلند نمیشود.
نبسته بال مرا کس، ز ناتوانی خویش
پرم ز عهده پرواز برنمیآید
هوش مصنوعی: هیچکس مانع پرواز من نشده است، اما خودم به دلیل ناتوانیام نمیتوانم پرواز کنم.
شدم ز گریه بیاختیار، شهره شهر
کسی به پرده در راز برنمیآید
هوش مصنوعی: از شدت گریه بیاختیار شدم، اما در دل کسی نمیتوانم راز خود را فاش کنم و کسی از آن خبر ندارد.
حیات یک نفس است ای جوان غنیمت دان
که این نفس چو رود، باز برنمیآید
هوش مصنوعی: زندگی تنها یک لحظه است، ای جوان، قدر این لحظه را بدان چون این لحظه مانند رودخانهای است که دیگر دوباره به عقب برنمیگردد.
چه شد که دوخته صوفی ز هر دو عالم چشم؟
به عارفان نظرباز برنمیآید
هوش مصنوعی: چرا صوفی از دو جهان چشم بسته است؟ چون عارفان دانا نمیتوانند به این موضوع توجه کنند.
کم از تکلم لب نیست عشوه نگهش
فسون، که گفت به اعجاز برنمیآید؟
هوش مصنوعی: عشوه و نگاه شیوا و فریبنده او به اندازه کلامش تاثیرگذار است، به طوری که کسی نمیتواند قدرت و اعجاز آن را انکار کند.
مگر شنیده که خاک رهم، که باز امروز
ز خانه آن بت طناز برنمیآید؟
هوش مصنوعی: آیا خبر داری که آیا خاک راهم، امروز دوباره از خانه آن معشوق خوشچهره نمیآید؟
ز سرّ آبلههای دلم که را خبرست؟
ازین صدف، گهر راز برنمیآید
هوش مصنوعی: هیچکس از راز دردهای درون دلم خبر ندارد؛ این صدف نمیتواند درش گوهر اسرار را به نمایش بگذارد.
به صبح وصل نیفتی غلط، که در شب هجر
ستارهای غلطانداز برنمیآید
هوش مصنوعی: به اشتباه فکر نکن که به صبح وصال رسیدهای، چون در شب جدایی ستارهای که اشتباه و گمراهکننده است، ظاهر نمیشود.
ازین که قامت افلاک شد چو چنگ، چه سود
چو نغمه خوش ازین ساز برنمیآید
هوش مصنوعی: اگر آسمان به شکلی زیبا و دلکش درآید، چه فایده که از این ساز زیبا هیچ سرودی نمیشنویم.