برگردان به زبان ساده
آب شد دل دست و پا از من نمیآید دگر
قطره شد دریا شنا از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: دل من مانند آب شده و دیگر توان حرکت ندارد. حالا که به اندازه دریا بزرگ شدهام، دیگر نمیتوانم شنا کنم.
دیده شد تا همنشین با چشم مست سرمهدار
لب فرو بستم صدا از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: چشمم به دیدن یاری مینگرد که چشمانش با سرمه آرایش شده و من به خاطر او سکوت کردهام و دیگر صدایی از من بلند نمیشود.
چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای حسن
یک نفس بودن جدا از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: مثل حبابی که از یک ظرف تنگ بیرون میآید، ای دریای زیبایی، من نمیتوانم حتی یک لحظه از تو جدا باشم.
بی توام غمگینتر از شام غریبان، همچو صبح
خنده دنداننما از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: بدون تو، غم و اندوهی در من فراوان است؛ مانند شب تاریک و بینور. دیگر مثل صبحی که لبخند و زیبایی دارد، از من چیزی نمیتابد.
میکنم رنگین به خون خویشتن سرپنجه را
خواهش رنگ حنا از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: با خون خود دستانم را رنگین میکنم، اما دیگر نمیتوانم رنگ حنا را از من بخواهی.
کردهام راضی به بوی استخوانی خویش را
طعمه جویی چون هما از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: من راضیام که به بوی استخوان خودم عادت کردهام، اما دیگر نمیتوانم مانند پرنده هما شکار کنم.
هجر را قصاب تدبیری به غیر از وصل نیست
فکر درد بیدوا از من نمیآید دگر
هوش مصنوعی: فراق و جدایی به گونهای است که تنها راهی که برای آن وجود دارد، رسیدن به وصال و همبستگی است. دیگر نمیتوانم به فکر دردی بیدارویی بیفتم.