برگردان به زبان ساده
قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بود
کافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود
هوش مصنوعی: هیچ نیرویی در وجود من باقی نمانده و تواناییای در من نیست. اگر بیتو جانی در بدنم وجود داشت، به کفر دچار میشدم.
تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیدهام
بی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود
هوش مصنوعی: زمانی که مانند شاهین به دوردستها مینگری، سفر و دوری از تو چشمانم را خالی کرده، مانند آشیانی که بدون پرندهاش خالی مانده است.
تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا برون
جویبار دیده بی سرو روانی مانده بود
هوش مصنوعی: وقتی که از جلوی چشمانم رفتی و به سمت مشهد رفتی، اشکهایم همچون جویباری بیوقفه جاری ماندند.
رو به هر منزل که میرفتی دل غمدیدهام
بر سر فرسنگ چون سنگ نشانی مانده بود
هوش مصنوعی: هر بار که به جایی سفر میکردی، دل داغدیدهام همچون سنگی به فاصلههای دور، نشانی از خود بر جا میگذاشت.
آرزویی بود کز شوق جمالت داشتم
بی وصالت در تنم گر نیم جانی مانده بود
هوش مصنوعی: آرزویی بود که به خاطر زیبایی تو در دل داشتم، اما بدون دیدارت، حتی اگر قسمتی از جانم هم باقی مانده باشد، احساس درد میکنم.
بود بهر آنکه به گویم دعای دولتت
گر به کامم شام هجرانت زبانی مانده بود
هوش مصنوعی: من دعا میکنم که دولت و خوشبختیات به من برسد، حتی اگر در شب برایم یاد تو درد و غصهای باشد که بر زبانم مانده است.
در رهت منزل به منزل دیدهٔ پر حسرتم
هر قدم چون نقش پای کاروانی مانده بود
هوش مصنوعی: در مسیر تو، هر قدم که برمیداشتم، چشمانم پر از حسرت بود و ردپای کاروانی را به یاد میآورد که تنها مانده بودم.
در رکابت بود صبر و عقل و هوش و جان و دل
پیکرم برجا چو مشت استخوانی مانده بود
هوش مصنوعی: در کنار تو، صبر و عقل و هوش و زندگیام حاضر بودند، اما جسم من همچون تودهای از استخوان باقی مانده است.
بی تو ای خورشید عالمتاب آمد بر سرم
آنچه از روز جدایی داستانی مانده بود
هوش مصنوعی: بی تو ای نور روشنیبخش، بر من حادثهای رخ داده که حاصل جداییام از توست و داستانی که در دل دارم.
صورت احوال قصاب از که میپرسی که چیست
بر سر راه فراقت ناتوانی مانده بود
هوش مصنوعی: از چه کسی درباره حال و روز قصاب سوال میکنی؟ او در مسیر جداییاش از تو، ناتوان و بیچاره مانده است.