برگردان به زبان ساده
مرا حالیست با جانان که جان در بر نمیگنجد
مرا سِرّیست با دلبر که دل در بر نمیگنجد
هوش مصنوعی: احساسی دارم با معشوقم که جانم در آغوشش جا نمیشود و رازی دارم با دلبر که دل من در کنار او نمیتوان گنجید.
به گرما گر شود مویینه مویی درنمیگنجد
برون از جامه کتان مرا در بر نمیگنجد
هوش مصنوعی: وقتی گرم میشوم، موهایم به شدت برآمده میشوند و دیگر در لباس کتانم جا نمیشوند. چنین وضعیتی برای من قابل تحمل نیست.
چه حالات است در تشریف هرکس درنمییابد
چه اسرار است در دستار در هر سر نمیگنجد
هوش مصنوعی: هرکس حالات و ویژگیهای خاص خود را دارد که دیگران نمیتوانند به درستی درک کنند. همچنین، رازها و حقیقتهای عمیقتری در وجود هر فرد نهفته است که نمیتواند تنها در یک اندیشه یا تصویر ساده جا بگیرد.
به نزد اطلس و والا خیال شده بافی کن
که در جمع سبکروحان پریشان درنمیگنجد
هوش مصنوعی: به سراغ انسانهای بزرگ و با فکر برو و با آنها صحبت کن، زیرا در میان افرادی که روحشان سبک و بیقرار است، تو جایی نداری.
تو هر عطری که میسوزی به زیر دامن جامه
ز شوق سوختن آن عطر در مجمر نمیگنجد
هوش مصنوعی: هر عطر و رایحهای که استشمام میکنی، به قدری جذاب و دلپذیر است که حتی شوق و هیجان آن در ظرفی کوچک نمیتواند جا بگیرد.
حریف صوف و کمخایم ندیم حبر و خارایم
مَحامِدگوی والایم سخن دیگر نمیگنجد
هوش مصنوعی: من همدم صوفیان و دوستان نابم، از سخنانی زیبا و باارزش بهرهمندم. دیگر سخنانی که در این مقام نیستند، در دلم نمیگنجند.
اگر باشد نهالی نرمدست و جامه خواب شرب
تفت از خرمی زیبد که در بستر نمیگنجد
هوش مصنوعی: اگر درختی با لطافت و زیبایی وجود داشته باشد، مناسبتر است که در خواب شیرین غوطهور شود تا اینکه در بستر تنگ و محدود محصور گردد.
ز بس رخت زمستانی که قاری در بر آورده
به هر بابی که در میآید او بر در نمیگنجد
هوش مصنوعی: بهخاطر لباسهای زمستانی که قاری به تن دارد، هر بار که وارد میشود، به راحتی نمیتواند در، یا دَرِ جا را به خودش اختصاص دهد.